دلم تنگ می شه برات مادرم!
مادر
بذار صادقانه بگم حرفمو
دلم تنگ می شه برات مادرم!
درسته قراره که خانوم بشم
ولی من هنوزم همون دخترم!
دلم تنگ می شه واسه خنده هات
واسه غصه هایی که خوردی برام
ببخشم اگه گاهی باعث شدم
بگی: "تار موی سفیدم! سلام!"
نفهمیدم از لحظه ی گم شدن
فقط با امید تو راه اومدم
اینا رو یه کم دیر گفتم بهت!
ببخشم برای غرور بدم!
ببخشم اگه موقع گریه هام
سرم رو نذاشتم روی دامنت
الانم که هستی،دلم تنگ شد
واسه لهجه ی "نرگسی" گفتنت
دلم خواست بازم مث قبلنا
اگه کل دنیا بریزه سرم
بیام پیشت و بعد خالی شدن،
بگی نذر کردم برات دخترم!
شبی صد دفه ذکر من این شده
چقد حس دوری مادر بده!
آدم قدر یه گنج با ارزشو
نمی دونه تا اونو از دس نده
دلم خواست اونقد بخوابم که باز
ببینم نشستم توو ده سالگی
به اون وخ که با اشتیاق زیاد
واسم قصه ی نامزدیتو بگی
حالا سیزده ساله که می گذره
من از عشق این مرد آروم شدم
بهت قول می دم بمونم به پاش!
نگام کن! ببین خوووب،خانوم شدم؟
بهم یاد دادی که مثل یه زن
برم زندگیمو بسازم یه روز!
با این حال، گاهی بیا و برام
یه پیراهن دخترونه بدوز
آخه گاهی وقتا مث بچه ها
تو رو می کشم گوشه ی دفترم
اگه حتی ده بار مادر بشم
هنوزم واسه مادرم، دخترم!
ببین سایه ی نرگست، پیشته
داره توی خونه قدم می زنه
به قدری به این خونه پابنده که
میاد و درا رو به هم می زنه
دلم تنگ می شه برات مادرم
دعا کن برای من و همسرم!
نبینم چشات خیس باشن عزیز!
ببین! من هنوزم همون دخترم!
نرگس میرفیضی
- اشعار و گاه نوشت های