به نام حق. . 

سلام! 

 

دست بردن به کودکی هایت

مثل یک نطفه ی فرومانده

مثل چیزی شبیه مردن که

آرزویش ته گلو مانده

 

خسته ای مثل قرمزی تنها

که فقط ایست[د]ادنش خوب است

چیزی از زندگی نمی فهمد

خواهرش مرگ،مادرش بن بست

 

با خودت حرف می زنی گاهی

با درختی که شاخه اش مرده

خسته ای مثل یک خیابان که

کل عمرش فقط لگد خورده

 

دوست دارد که سرفه هایش را

از دهان های خشک بردارد

 کوچه هایش که درد می گیرد

سر به دامان کوه بگذارد

 

دوست دارد به چهره ی مردم

خنده ی بی حساب بنشاند

بین دستان رفتگرهایش

جای جارو، کتاب بنشاند

 

این خیابان تمام عمرش را

 با مریضی خود عجین شده است

شب به شب قرص ماه خورده،ولی

تازه اوضاع حالش این شده است!!

 

از سکون در عبور خسته شده،

از دو صد اشک،پشت هر شادی

با کمی بوق،انقلابش را

می برد سمت برج آزادی

 

این خیابان برای مردگی اش

مثل من از خودش رکب خورده

من همان مرده ام که دستش را

توی جیب خودش فرو برده

 

صبح هر روز می پرم از خواب

لای کابوس های بیداری

آخرش مرده شور برده مرا

سمت یک خوابگاه اجباری

 

نرگس میرفیضی / گرگان

 

روزهاتون شکلاتی