دلم با توست اما در وجودم کودکی مرده!
به نام او
....

ترانه خاک سرد
با صدای محمد یاوری
ترانه سرا: نرگس میرفیضی
-- به بهانه ی همدردی با بنیامین بهادری
و همه ی دوستانی که روزی غم دوری عزیزانشان را دیده اند --
پ.ن : تنها بخشی از ترانه ی بنده که دستخوش تغییر نشده، ترجیع بند است ؛ بقیه ی بیت ها ( و قافیه ها) به سلیقه ی خواننده ویرایش شده.
==================
دارد تمام می شود کودکی هایم ، با تمام آبنبات هایی که نخورده ام و لواشک هایی که هنوز گوشه ی اتاقم چشمک می زنند. دارد تمام می شود دردهایی که یک عمر به پای کودکانگی هایم کشیده ام، به پای بچگی هایم ، سادگی ها و نفهمیدن هایم که گاه اوج فهمیدن بود...
دلم
تنگ می شود برای خودم و خودم ، در گوشه ی کوچک ترین اتاق ِ یک خوابگاه ِ
سی نفره ، با انگیزه ای ممتد برای جار زدن دو- رِ - می - فا - سُل - ها...
دلم تنگ می شود برای آن روز بنفش، که با لباسی بنفش نشستم پشت میکروفون ِ
کوچک ِ حوزه ی هنری و مثل خودم، ترانه ای کوچک خواندم، که خندیدند و سرزنش
کردند که داستان نویس را چه به شعر! که همان خنده ها انگیزه داد دستم برای
نوشتن،برای خواندن ، برای شنیدن و برای "شدن" ! چقدر طول کشید تا کم کم این
جمله که "تو داستان نویس بهتری هستی"، از زبان هایشان افتاد؟ چقدر طول
کشید تا بیت ها را دوست داشته باشند و از مرز ایرادهای وزنی به نقد مضمونی
برسند بعد از شنیدن چهارپاره هایت؟ چقدر زمان برد تا جسارت کنی و دست به
غزل شوی؟ اصلاً چقدر خوب بود برایت این توالی ِ طی شده؟
چند
روز پیش بود که یک کپی از تمام مطالب وبلاگ گرفتم و خواندم، و چقدر خندیدم
به بعضی نوشته های آن وقت ها که یک دختربچه ی دبیرستانی و شکننده بودم، آن
قدر ظریف و شکننده که جای تک تک کامنت ها و نگاه ها مثل اثر انگشت، روی
چهره ام می ماند...
حالا اما آن قدر بی خیال و آرام شده ام که
برایم مهم نیست چه کسی چه می گوید برای خودش، با خودش ، از خودش، یا برای
من، با من و حتی از من! البته بخشی از این آرامش را مدیون تو هستم، تویی که
آغاز تمام غزل های ناب عاشقانه ای...
به خودمان نگاه کن. بی
هوا بزرگ شده ایم. چقدر بزرگ و نچسب. آن قدر که تنهایی هم می توانیم از
خیابان رد شویم، آن قدر که بتوانیم ساعت ها درباره ی یک موضوع منطقی فکر
کنیم و به گزینه های "ممکن و محتمل" فکر کنیم، آن قدر بزرگ شده ایم که چند
تا خنده ی گذرا را به تماشای انیمیشن مورد علاقه مان ترجیح بدهیم، آن قدر
که وقت نداشته باشیم برای مورچه ها خرده نان بریزیم و نگران ِ گل های باغچه
باشیم. می بینی عزیزم؟ بزرگ تر از این حرف ها شده ایم. آن قدر گنده و نچسب
که مجبوریم به نشست و برخاست با آدم بزرگ ها تن بدهیم... که این یعنی تن
دادن به منطق کسل کننده و بی انگیزه ی آن ها و راضی شدن به یک زندگی ِ
ماشینی ِ مثلاً خوشمزه ، که مزه ی گند عرق می دهد ته آن! عمق فاجعه را درک
می کنی یا نه؟ یعنی مجبوریم به اخبار گوش بدهیم، از بحث های سیاسی لذت
ببریم، برایمان مهم باشد که قیمت ارز چقدر نوسان داشته و آخر ماه چقدر پول
ته جیبمان می ماسد؟ بزرگ می شویم و دنیایمان بزرگ نمی شود. بزرگ شده ایم و
جهان کوچک تر از ساعت جیبی مان شده، کوچک تر از یک مانیتور یا صفحه ی گوشی ،
کوچکتر از این حرف ها شده زندگی مان...
این بار برای درد دل هام چهارپاره شدم، چهارپاره ای پنج شش پاره...
==========================
دلم
با توست، اما در وجودم کودکی مُرده
لبم خندان، درونم دختری اخمو و سرخورده
نگاهم سلطنت خواه است، اما مُشت هایم را
ببین که آبروی هر چه آزادی ست را بُرده !
(- نگاهی ، سرفه ای کن؛ انقلابی راه اندازی!)
شبیه
ِ مُرده ای هستم که از زندان نمی ترسد
از آدم های با برچسب ِ زندان بان نمی ترسد
برای روح یک انسان ، جهان زندان گردی است
که از هر نیزه ای بر قامت ِ قرآن نمی ترسد
(- به بالا خیره شو شاید نبینی میله هایش را!)
دلم
یک شعر می خواهد بدون ِ ناله و سودا
لبم یک حرف می خواهد، بدون ِ شکوه و غوغا
سرم یک درد می خواهد که درمانش خدا باشد
جدا از مردم ِ سنگی ، به دور از سجده بر بت ها!
( - چقدر این روزهایم را به ابراهیم محتاجم! )
همین
که کنج ِ آغوشت خیالم تخت می گیرد،
دلم از دست ِ فرزندان ِ آدم سخت می گیرد
که یا خیسی ِ چشمت را فقط یک چاه می فهمد،
و یا بوی تنت را گوشه ی یک رخت می گیرد!
(- جهان چاه است، باور کن کسی عمداً نمی میرد! )
تو هم یک روز می افتی! جهان چاه است!...باور کن!
--- سیدهـــــــنرگســــــــمیرفیضی --- زمستان 1392
==========================
طبق معمول دعوت وبلاگ به وبلاگ نداشتم، اما حضور همه ی مهمان های خوانده و ناخوانده را دوست دارم...و سپاسگزارم که خوانده خواهم شد
با آرزوی بهترین ها
روزهایتان شکلاتی ، البته نه از نوع تلخ
- اشعار و گاه نوشت های