X
تبلیغات

خانه | آرشيو | ايميل


پدرم، شعر
مادرم، داستان،
خواهر کوچکم، ترانه
و نیمه دیگر خودم،
که از شکلات زاده شده!
...
این ها اعضای خانواده دوم من هستند!

- اشعار و گاه نوشت های
سیده نرگس میرفیضی -
- دانشجوی ادبیات انگلیسی-
تمامی مطالب و اشعار درج شده
در این صفحه، متعلق به صاحب
وبلاگ است.
اطلاعات بیشتر را در پروفایل بخوانید،
========
اول:
آرشیو نظرات اصولاً چند کاربرد دارد: 1-از به روز رسانی وبلاگ دوستان با خبر شوم. 2-دوستان شعرها یا نوشته های مرا نقد کنند تا من یخوانم. 3-بعضی از دوستان شعرهای مرا نقد کنند تا دیگران بخوانند!
و از آن جایی که من فقط کاربرد اول و دوم را قبول دارم و از طرفی برای برای تک تک مخاطب ها حریم شخصی قائلم،همه ی کامنت های گذاشته شده را فقط خودم می خوانم...با نهایت احترام، فعلاً تأیید عمومی نداریم.
دوم:
برای واگذاری ترانه می توانید از طریق کامنت های همین وبلاگ و یا آدرس ایمیل(در پروفایل) اقدام کنید.
سوم: پست اول وبلاگ، یک پست ثابت است که برای دسترسی راحت تر به موضوعات مختلف وبلاگ قرار داده شده. نوشته های جدید را در پست دوم به بعد می توانید پیدا کنید.
آخر(!) :
استفاده از اشعار و نوشته های شعرشکلات بلامانع نیست،مگر با کسب اجازه و ذکر نام:-)
روزهایتان شکلاتی...البته نه از نوع تلخش
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
بولتن صرفن ادبی "آلندا"
وبلاگ دانشجویان ادبیات وزبان فارسی گیلان
کافه اندیشه(انجمن ادبی بابلسر)
علی اکبر یاغی تبار
سایت طنز ادبی بلبل زبونی(روح الله احمدی)
آقاي عالي پيام(هالو)
کامران قائم مقامی
صدیقه حسینی
حامد نصیری
دختر توی آیینه
آرش پورعلیزاده
ابراهیم حسین زاده
فردوس حسینی
نادر فیروزی
محمدصابر زارع
مریم خجسته
الهام اسدی
حمید رضوی
محدثه میرجعفری
نیما فرقه
امیرارسلان نامدار
فؤاد میرشاه ولد
هاني ملك زاده
وحید میررفتار- فصل پنجم
محمد اسلامي
واژه های باکره
مسعود حسینی
رامین خسروی
بهناز جعفري
محمد آشنا
رضا طبیب زاده
علی اکبر رشیدی
حبیب محمدزاده
الهه ملک محمدی
مریم حقیقت
مجید سعدآبادی
روح الله احمدی(بلبل)
انسیه رجب زاده((غزل پریش))
بهرام کمالی
امین مرادی
علی حکمتی نژاد
کسری مطلق
سهیل شفیعی
حميدرضا اكبري(شروه)
سبحان مرادي
حسين كياني
احمد نوراللهي مقدم
سامان پريشان
زهرا راه گل
راضیه آقا جری
شمیم زمانی
حمید حیدرپناه
محسن اصدق پور
سمیرا پیرزاده
رسول پيره
رسول اميري
مسعود عباسی
ترنم حیات
امیر توانا
دانیال رحمانیان
محمّد امین عجرش زاده
زهرا حقیقت
اضغر معصومی
حسین زحمتکش
مهدی روزبهانی
محمود صادقی(ادیب)
محمد حسینی مقدم
شعرهای مکانیکی (احمد)
آریا یعقوب زاده
آیت دولت شاه
حمزه زارعی
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
بخش های مختلف شعرشکلات
» پست ثابت «
پس از کمی تغییراتـــــ ، این قسمت را برای دسترسی
راحت تر به مطالب شعرشکلات گذاشتم.
  نحوه نظردهی هم تغییری نکرده.
کامنت های دوست داشتنی تان را فقط خودم می خوانم.
(توضیحات بیشتر را می توانید در ادامه مطلب یا گوشه وبلاگ بخوانید.)

ضمناً ، شعرها و نوشته های جدید،


زیر همین پست نمایش داده می شوند.

==============
بخش های مختلف شعرشکلات:
==============
- نرگســــ نوشت (درباره من)

==============

- پروفایل
==============

آرشیو ترانه های دراماتیک

==============

 آرشیو ترانه های اجتماعی

==============

- ترانه های اجرا شده
==============

 شعرهایم در پایگاه های مجازی و غیرمجازی
==============

چند داستان کوتاه منتشر شده از من
==============



[ ]
+
با اردیـــــ بهشتــــــ تو ، نیازی به گریز از جهنم نیست!

به نام سلام که از نام های اوست...

قرار بود یک پست خیلی خاص بگذارم برای یک آدم خاص...اما نشد، یعنی نشد که بشود... در عوض، حاصلش شد یک پست دیگر -شاید کوتاه تر از قبلی- اما خیلی خیلی خاص تر از خاص!

...

مترسک م جون می گیره با یه نگاهت

چشم و می خواد، اما دیگه کاه نمی خواد!

چشم تو حتی مؤمنا رو بی خدا کرد...

کعبه تو  شی ، قبله که الله نمی خواد!

(سیده نرگس میرفیضی)

به من ایمان بیاور. درست مثل روزهای نبودنم. درست مثل آن لحظه هایی که سوسوی امیدت خشک شده بود روی هیچ و هیچ و هیچ! و من از بین همین هیچ-واره ها سر در آوردم و آن قدر خودم را از دیوار ذهنت بالا کشیدم تا وقتی رسیدم لبه ی دیوار و برایت دست تکان دادم، مرا به جا نیاوردی!

-نرگس خودتی؟

و من خودم بودم. همیشه خودم هستم. زیاد گفته ام و زیاد می گویی که همیشه می توانی درون من یک نرگس جدید کشف کنی، با افکار متفاوت، تکه کلام های جدید، آرزوهای تر و تازه و انگیزه ی ممتد برای رسیدن به چیزهایی که حتی روزی مسخره شان می کردم! و این بین تنها چیزی که تغییر نمی کند، لبخند صبور توست، از کیلومترها آن طرف تر که مثل خودم، با تمام بچه بازی هایم کنار آمده، پا به پای من از شنیدن برنامه های دو روزه و نیمه کاره ذوق زده شده، تک تک فضاهای هنری – ادبی – ذهنی را تجربه کرده و رسیده به اینجا که همه ی گذشته را مچاله می کند توی کوله پشتی اش و به جای اینکه جلوی پایش را نگاه کند، نوک قله را می بیند.

ترانگی ام را آرام بشنو :

تو رو از گِل آفریده باشن و / توی دستام مث آتیش بمونی

نورت آغوشم و روشن بکنه / بشه فهمید با ستاره هم خون ی

تو رو از گِل آفریده باشن و   / دسات از آبی ِ آسمون باشه

خشم ِ مردم با تو آروم بگیره / وقتی خنده هات سر ِ زبون باشه

چشات از جنبش ِ آسمون، پُره! / غمت از بارونــشم قشنگ تره

کافیه بغض ِ نگات شرو[ع] بشه / سیل ِ من کل ِ جهان و می بَره

سایه تَم پشت سرم کافیه تا   /  با همه جهنمام بهشت بشم

می دونم خیلیا عاشقت شدن   /  من به این عشق جهانی دلخوشم

می گی من "تموم ِ دنیای توأم"  / این واسه دلواپسی م یه مرهمه

من توی عاشقی، خودخواه شدم / واسه من کل ِ جهان، یه کم کمه!

دس کشیدم از تموم آدما    / تا دسات رو صورتم کشیده شه

همه دنیا هم خراب شه رو سرم /   حس من ،کنار تو: آرامشه!

تب این فاصله می سوزه یه روز / ما پر از بوسه ی کوتاه هَمیم

عشق ما جسم و نمی شناسه ولی  / هر چی باشه، آخرش که آدمیم!

...

تو رو از گِل آفریده باشن و   /  بام مث فرشته ها حرف بزنی!

طعم خوبیات به من ساخته [عزیز] /  با تموم خوبیات، مال منی!

(سیده نرگس میرفیضی - 13/2/92 )

  - - - -  - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - -  - - - -

تو با تمام بغض ها و حرص های خورده و نخورده ات، تمام لبخندها و حرف های زده و نزده ات، تمام خوبی ها و ناخوبی های داشته و نداشته ات و تمام آرزوهای مشترکمان، تمام نخواهی شد!

با اردیـــــ بهشتــــــ  تو ، نیازی به گریز از جهنم نیست!

روزهایت ، روزهایم ، روزهایمان شکلاتی!

می دانی که تلخ هم باشند، شیرین می شوند...

زاد روزت -زودتر از این ها هم گفته ام- پیروز!

هر چند، با هم که باشیم، همیشه در حال متولد شدنیم . . .


 --- ســــــنرگســـــــمیرفیضی ---

       اردیبهشت 91 - گرگان

---------------------------------------------------------

پ.ن1 : چرا وقتی کامنت ها تایید نمی شوند و وضعیت همه نظرات به نوعی "خصوصی" تلقی می شود، آمار کامنت های ناشناس این قدر باید بالا باشد؟ آقایان و خانم های ناشناس که مدام تغییر نام می دهید، شهامت هم چیز خوبی ست! باور کنید!

پ.ن2: فصل امتحانات شروع شده و نمی توانم نظرات را به موقع جواب بدهم. پیشاپیش : پوزش !


[ ]
+
دلم برای غزل هایت تنگ شده دختر!

این پست تقدیمی ست به ماندگارترین دوستم:

سیده صدیقه حسینی

اصلاً چه شد که آن روز موقع برگشت از آستانه، شماره ام را گرفتی؟ خوب یک جشنواره ساده ی دانش آموزی بود دیگر... همین که هر دو از یک شهر بودیم بهانه ی مناسبی نبود که کل مسیر میدان فرهنگ تا شهرداری را پیاده قدم بزنیم، اما بهانه ی خوبی بود برای اینکه الان بفهمم چقدر کوچک بودم و چقدر تعریفم از تو کوچکتر بود: یک دختر قدبلند و لاغر با صدای کوچولو و حرف های گنده و قلمبه سلمبه درباره ی شعر و داستان و ... و من چقدر ذوق زده بودم از این که می دیدم دنیای تو این قدر بزرگ تر از من است. دنیایی که وقتی دستم را گرفتی و بردی رو به رویش نشاندی، چند سال بعد برایم به اندازه ی کف دست نشان می داد! حالا این که چندبار دورش چرخیدیم مهم نیست. مهم آن روزهای قشنگ است که هر بار یادشان می افتم دلم می خواهد همان بچه دبیرستانی بشوم، قد فکرهایم از دیوار کوتاه مدرسه بلندتر نشود و توی آن گیجی کودکانه با دغدغه های پیش پا افتاده خوش باشم!یادت می آید آن روزهایی را که توی کلاس های خالی خاتم الانبیا می نشستیم و ادای شخصیت های کارتونی را در می آوردیم؟یا آن ماه رمضانی که می رفتیم قاطی آدم های معمولی تر از خودمان تئاتر نگاه می کردیم و توی حیاط بزرگ موسسه افطاری می خوردیم و صدای شعرخواندنمان را ضبط می کردیم؟ یا توی صندلی های ردیف دوم حوزه هنری فرو می رفتیم و من وانمود می کردم از شعرهایی که می شنوم لذت می برم، اما توی دلم به خودم فحش می دادم که آخر مرا چه به جلسه ی شعر؟ من باید همان یکشنبه های شلوغ داستان را تجربه کنم و بس! تو بودی که دستم را گرفتی و بردی نشاندی روی صندلی های آبی انجمن داستان... و من بودم که در عرض دو سه سال تک تک انجمن های داستان رشت را رفتم و رفتم و آن قدر رفتم که دیگر نرفتم!!! :-))))) من نیمکت های مدرسه را وجب به وجب، صندلی های کنکور را قدم به قدم، نیمکت های دانشکده را یکی یکی شمردم... و تنها چیزی که بین این سال های رنگارنگ تغییر نکرد، بودن تو بود، که گاهی کمرنگ یا پر رنگ، دور یا نزدیک و خوب یا بد بود...اما هر چه بود، بود! و دوستش داشتم...با همه ی بچه بازی ها و دلخوری ها حرف هایی که نباید می زدیم و کارهایی که نباید می کردیم، دوستش داشتم. چقدر آرزوهای بزرگ می پروراندیم توی خلوتمان. هنوز آن برگه ای را که درباره ی پنج سال آینده مان نوشتیم نگه داشته ای یا نه؟ چقدر دلم می خواهد بخوانمش و دوتایی بخندیم به جزئیات بامزه ای که به آرزوهایمان اضافه کرده بودیم (یادت هست که؟ )

یادت هست آن تبلیغی که برای شکلات پارمیدا ساختیم؟یا انبه هایی را که از درخت های منظریه چیدیم و تا دو روز نگران بودیم کار درستی کرده ایم یا نه؟ یا آن جعبه ی شیرینی خامه ای را که از قنادی خریدیم و وقتی دیدیم چقدر بدمزه است رفتیم همه اش را توی پارک بانوان خیرات کردیم؟یا آن روز آفتابی که چتر گرفتی دستت تا با بارانی ات ست شود؟


photo-0126.jpg

یا اولین شعرهای مزخرفی را که من توی ایستگاه اتوبوس می خواندم و خدا می داند چطور تحمل می کردی! یا آن شب برفی را که با تو و آزاده توی خیابان با لبخندهای عمیقمان قدم زدیم...وای که چقدر حرف هایمان گرم بود و چقدرهوا سرد نبود! خیابان های شلوغ و غریبه ی رشت را دوست داشتم، وقتی حس احمقانه ی تنها نبودن را به هر دومان تزریق می کرد، لا به لای آن همه مردم چتر-به-دست که تلاش می کردند نوبت تاکسی را از ما بگیرند ... و ما فقط خیس می خوردیم بین پیاده روها...یا آن روز که با حال مریضت مجبورت کردم بیایی پیش خودم تا شمع های تولدت را فوت کنی؟ آخ که چقدر حرصم در می آید وقتی بعضی وقت ها روز تولدت یادم می رود. گفته بودم بد موقع به دنیا آمده ای دیگر! یادت هست؟ آخر آدم که توی امتحانات متولد نمی شود! والا به خدا! :-))))))))

photo-0307.jpg


-من بنفشم، بنفش، نرگس جان! /من بنفشم، بنفش! می فهمی؟

می فهمم صدیقه جان! حالا خوب می فهمم که چقدر قدر آن روزها را ندانستم. روزهایی را که همیشه منتظر فردا می ماندیم و غر می زدیم از امروزمان! دلم می خواهد یک بار دیگر سرم را بیندازم پایین و بروم روی نیمکت تنهای دانشکده علوم پایه بنشینم و بدون اینکه منتظر بمانم، تو اتفاقی رد بشوی و برایم دست تکان بدهی و بنشینیم به جای درس خواندن از روزمرگی هایمان حرف بزنیم... اما می دانی که دیگر از این اتفاق ها نمی افتد! ته اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که به طور کاملاً هماهنگ شده در یک بعد از ظهر خوشحال، دم علوم پایه قرار بگذاریم و بعد از چندین ماه به طور کاملاً فشرده همدیگر را ببینیم و حرف هایمان را فاکتور بگیریم که وقت کم است! سارا استنلی در قصه های جزیره جمله های قشگی می گفت.آنجا که عمه اش گفت: برگرد خونه ی خودتون و هروقت دلت خواست بیا پیشمون...و سارا گریه کرد و گفت: نه! اگه برم اونجا، هروقت بیام پیش شما "مهمان" به حساب میام. من دوس دارم جزو شما باشم، نه مهمون دو روزه تون!


من الان حس همان مهمان دو روزه را دارم که قدر صاحب خانه بودنش را ندانسته!... حالا اما به شش سال گذشته که نگاه می کنم می بینم چقدر راه های نرفته بود که با هم یا بدون هم رفتیم و برگشتیم یا رفتیم و برنگشتیم! به هرحال می دانی از ضعف های من است که گذشته را –خوب یا بد- تا حد مرگ می پرستم و با یادآوری اش زمان حال را پررنگ تر می کنم.
دلم اما برای همه ی روزهای دور از تو تنگ نمی شود هیچ وقت!
می دانم که مواظب خودت هستی، پس باش!
امیدوارم امسال توی نمایشگاه کتاب یا جایی دیگر ببینمت...زودتر از زود!
روزهایت شکلاتی شاعر!
و تولدت همیشه مبارک! حتی نه ماه زودتر از به دنیا آمدنت!

 


[ ]
+
انگشت هایـــ خدا


اول به چشم یک پروژه ی ساده ی درسی نگاهش کردم. اما حالا که دقیق تر می شوم، یک جورهایی دوستش دارمـــ...خوب یا بد!

و این شد اولین شعر شکیلی که سر کلاس Literature2 کشیده شد:

 های خدا.jpg

روزهایتان شکلاتی
البته نه از نوع تلخش

شماره جدید آلندا هم چاپ شد، باسپیدی از من
( که با نهایت احترام به انتخاب دست اندرکاران بولتن زیبای آلندا ، اصلاً دوستش ندارم!!!) و شعرهای خوب دوستان عزیزم.
این هم لینک شماره هشتم:
http://www.3rang.com/Image/Alenda/8/1.jpg

[ ]
+
دخترک گم شده تا باز قدم بردارد/از خزر تا خود اهواز قدم بردارد

سلام...و بی مقدمه، سال نو همه مبارک. سال جدیدتون پر از آرزوهای برآورده شده باشه ایشالا! این پست از جنوبی ترین بخش نقشه براتون ارسال می شه! خوشحالم از تعطیلات  بی دغدغه ای که توی وطن خودم می گذرونم.با دو تا غزل به روزم. اولی، هدیه ی من به همه ی همشهری های خوزستانیمه. و دومی یه عیدی واسه همه!!! :-)

(1)

دخترک گم شده تا باز قدم بردارد
از خزر تا خود اهواز قدم بردارد

فکر ِ پیوند ِ دو ساحل ، خبر از عقد ِ دو قطب
با خیالی غلط انداز، قدم بردارد!

مثل این است که نخلی به شمال آمده و
با امیدش به کمی ناز قدم بردارد

بی خیال ِ همه ی همهمه ها باشد و بعد
بر لبش سوت و آواز قدم بردارد

بعد هم سمت اقاقی برود پاورچین
سمت دزدیدن یک راز قدم بردارد

در خیال ِ رطب از خاک خزر، غرق شود
مست ِ امید به اعجاز قدم بردارد!

یک نفر باید از این لحظه کنارش باشد
پای هر سوخت و هر ساز قدم بردارد

یا که کاری کند این زن به خودش برگردد
لب کارون برود...باز قدم بردارد!

======================

(2)

چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه می کرد
گفتم: برو!...اما زبانم گریه می کرد!
رفتی ندیدی از درون، لرزیدنم را...
وقتی که حتی زانوانم گریه می کرد
در چشم هایت خیره بودم،غرق ِ لبخند
اما زنی در عمق جانم گریه می کرد!
آن زن که تا پایان، همیشه سرد می ماند؛
در نیمه های داستانم گریه می کرد...
سرمای تنهایی به خون،تزریق می شد
از زخم ها تا استخوانم گریه می کرد
شاید اگر چیزی به نام درد و دل بود
از حال و روزم، خاندانم گریه می کرد!
من در خودم زانو زدم، وقتی نگاهت
از هرچه می دانم-ندانم گریه می کرد!
رفتم...ولی از سایه ام می شد بفهمی:
چشمم...لبم...دستم...دهانم...گریه می کرد....

سیده نرگس میرفیضی - نوروز 92-مهمان بندرامام خمینی

مثل همیشه باز هم از دیدن نقد و نظراتون درباره ی شعرام لذت می برم، البته می دونین که فقط خودم می خونمشون:-)
موفق باشید و همه ی روزای سال جدیدتون شکلاتی، البته نه از نوع تلخش/


[ ]
+
هنوز آن قدرها دیوانه نشده ام که برای خودم شعر بگویم!
یک وقت هایی دلت می خواهد یک صفحه ی خالی پیدا کنی و بنویسی. امشب درست همین حال را دارم و کمی حالت های مشابه دیگر که مرا بدتر که نه، اما  بهتر از این که هستم هم نمی کنند!
سخت است ببینی همه ی چیزهایی که برای خودت و احیاناً دیگران ساخته ای، دارند روی سرت خراب می شوند. و چقدر احمقانه است وقتی این بلا برای چندمین بار سرت می آید و تو درست نمی فهمی برج ها همیشه کج در می آیند یا  تو معمار خوبی برای زندگی ات نخواهی شد؟
همیشه حواست را جمع می کنی و از خط قرمزهایت که می گذرند آژیر می زنی...و بعد کم کم متقاعد می شوی که آدم هایی هم هستند که اجازه دارند این سمت پرچین زندگی کنند، درست در چند قدمی ات، کنارت...و حتی بین دست هایت !
این جاست که کار، برعکس چیزی که انتظار داری، روز به روز مشکل تر می شود.این جاست که حتی اگر با تمام وجود از خودت بریده شوی، حتی اگر صورت ها را با ناخن بخراشی و از اعماق گلویت اشک بریزی، نمی توانی بعضی ها را برگردانی آن طرف خط قرمزهایت...و مجبوری زندگی کنی، در چند قدمی شان، کنارشان...و حتی بین دست هایشان!
هیچ وقت دختر حرف گوش کنی نبوده ای...هیچ وقت نه حرف دلت را به حساب آورده ای، نه دنباله ی پالس های مغزی ات را گرفته ای! همیشه برای همان لحظه زندگی کرده ای.چندسال یک بار که به عقب نگاه می کنی، می بینی هنوز خودت را نشناخته ای.هنوز از چرخش های فکری ات تعجب می کنی و به دگرگونی های بی سرانجام دچاری!بیشتر هم که فکر کنی می بینی:

تو سال هاست با دختری ناشناس ، در خودت زندگی کرده ای!سال هاست که امروزها را عاشقانه پرستیده ای و فرداها را با ریشخند به دیروزها گذرانده ای!
زندگی با دخترک پیش بینی نشده ای مثل این، برای خودت هم سخت است، چه برسد به دیگری... چه برسد به اینکه هم از خودت غافلگیر شوی هم از دیگران! این زندگی شلوغ، آزارت می دهد. می دانی داری به خودت سخت می گیری، اما نمی فهمی چه مرگت شده.
...
 مرض جدیدی که توهمش افتاده به جانم، افسردگی ست!!! مدتی از دست این خیالات راحت بودم. از اینکه همه اش حس می کردم مریضم!کافی بود مقاله ای درباره ی یک بیماری بخوانم و تا چند روز حس کنم درست همان درد را گرفته ام!مثلاً جایی خواندم از علائم سرطان، ضعیفی ناخن ها،خستگی مفرط و کاهش وزن است، بعد کم کم شک کردم که سرطان دارم و مشغله ی ذهنی ام شده بود این که چقدر داستان ننوشته دارم و متن های ویرایش نشده!!از فکر این ها که آمدم بیرون، حس کردم اشتهایم کم شده و حوصله ی هیچ کاری را ندارم(درست مثل الان). این شد که شروع کردم به چک کردن حالت هایم با علائم افسردگی. چند وقت بعد دیدم با یک نفر، حالم خوب خوب است و مطمئن شدم این افسردگی نیست. بعدها کم کم به این نتیجه رسیدم که عشق هم یک جور وسواس فکری ست، مثل همه ی این فکر و خیال ها.کمی بعدتر به این نتیجه رسیدم که من فقط حوصله ام سر رفته و هیچ دردی به جانم نیفتاده! این بود که رفتم چند تا کتاب خوب خریدم، دو سه تا فیلم دانلود کردم و برگشتم به نوشتن داستان های فریزر شده در ذهنم! و فهمیدم هیچ کس مریض نمی شود مگر این که خودش بخواهد. حالا این روزها که دوباره خوره ی مشابهی افتاده به جانم، نمی دانم از کدام سمت بیرونش کنم که راهش را بگیرد و دیگر پیدایش نشود؟
یک بنده ی خدایی می گفت هنرمندها روانی های سالمی هستند که برای هنر، همه جور روان پریشی را تجربه می کنند، و تنها دلیل اینکه آنها را به تیمارستان نمی برند این است که زندگی آن ها در نقاط مشترکی به زندگی مردم عادی وصل می شود! حالا اینکه درست می گفته یا نه بماند برای بعد، اما من نه هنرمندم و نه برای هنر پریشان می شوم. شاید من درست همان دیوانه ی هدفمندی باشم که از پریشان حالی هایش برای نوشتن انگیزه می گیرد! همین و بس...
این پست خبری از شعر نیست، تنها گفتم و گفتم و گفتم که بگویم گفته ام! ... و کمی ، شاید به اندازه ی یک فنجان چای، آرام شوم! و بین این همه شلوغی، کمتر احساس تنهایی کنم.
پ.ن 1 :  از دیدن همه کامنت های بی نام و نشان که گاه حرف های خوشایندی هم داخلشان نبود، چندان ناراحت نمی شدم؛ اما دیدن یک کامنت عذرخواهی به خاطر همان حرف ها، و با همان نامِ  بی نام ، برایم جالب بود! بالاخره یک آدم با وجدان پیدا شد!البته شاید!
پ.ن 2: زندگی سخت می شود گاهی/ سر نچرخان که پرت، در چاهی!
پ.ن 3: من خوبم،فقط کمی حالم بد است.هنوز آن قدرها  دیوانه نشده ام که بنشینم برای خودم شعر بگویم. نگران نشوید جناب نرگس! :-)))

روزهایتان شکلاتی شکلاتی
نه از نوع تلخش
خوب باشید، من هم هستم.

[ ]
+
روزهایی هست آدم با خودش بد می شود!
 

سلام

در روزهای آخر امتحانات، با یک چهارپاره به روزم...

روزهایی هست مثل پیرزن خم می شوی
روزهایی هست آدم با خودش بد می شود
در چنین روزی پر از سردردهای مزمنی
یک اتوبان دارد انگار از سرت رد می شود!

روزهایی هست عمداً خانه را گم می کنی
در خیابان غصه های دیگری را می خوری
شهر را می بینی و...هی ناخنت را می جوی
لای دندان گوشه های روسری را می خوری

دکمه هایت باز و بسته، چشم هایت خیس خیس
بندهای کفش را روی خیابان می کشی
بغض، هی پر می شود؛ هی اشک، خالی می کنی
تا کجا آخر به این خالی شدن ها دلخوشی؟

آن قَدَر آشفته ای، مردم نگاهت می کنند
با کمی تردید می گویند: "این دیوانه کیست؟ "
دیگران هم خوابشان برده، وگرنه توی شهر
حال مردم بهتر از آشفتگی های تو نیست!

سخت حیرانی که هر آدم مگر تا چندبار
می تواند به نمردن،توی غم، عادت کند؟
بعد می فهمی که آدم می تواند گاه به -->
زندگی در یک درخت ِ تـَنگ هم عادت کند!

ظهرهایی هست، مثل سایه ها قد می کشی
بغض را می بلعی و همرنگ مردم می شوی
روزی از این بغض ها یک سیل جاری می شود
در چنین روزی تو هم در اشک ها گم می شوی

  سیده نرگس میرفیضی / بابلسر

پ.ن: کامنت دونی بازه اما نظرات قشنگتونو فقط خودم می خونم، تایید نداریم:))

موفق باشید
و
روزاتون شکلاتی
البته نه از نوع تلخش


[ ]
+
نرخ فروش دانه های قهوه ات را/ با هر نگاهت توی فنجانم شکستی!

این بار خیلی ساختارشکنانه (!) به جای حرف زدن، با شعر شروع می کنم...و بعد می رسم به قصه هایی که شنیدنی نیستند،اما خوانده می شوند!


 غزلی تقدیمی که مطمئناً غزل نیست! :

 

هر چه آمد به سرم را، بعدها می فهمی
گریه ی پشت ِ درم را بعدها می فهمی

پشت پا را زدم امروز به بختم، اما
فحش های پدرم را بعدها می فهمی!

وای!لعنت به غروری که به زنجیر کشید:
"از تو دلتنگ ترم" را...بعدها می فهمی!

مثل تقویم، تو را، روزشماری کردم
"سال ها دربه درم" را بعدها می فهمی

سال ها بعد هنوز اسم تو جریان دارد
  یعنی اسم پسرم را بعدها می فهمی؟...

هر چه را باختم امروز به این لجبازی
هر چه آمد به سرم را بعدها می فهمی


و ترانه ای که مال مهرماه امسال است! و با تمام شکستگی های عجیب و غریبش دوستش دارم! :

چشام خونه، سرم داغه، تنم یخ / پُرم از حس ِ یه بیمار ِ بدبخـ[ت]

می خوام گُم شم، شاید کمتر شه دردم / دارم دنبال یه نیمکت می گردم

مث وقتی با پاهات رو زمینی / بهت می گن که رو ویلچر بشینی!

فلج شد زندگیم وقتی تو رفتی! / توو آتیشم، تو واسم پیت ِ نفتی!

تموم ِ خاطراتم سوخت انگار / همه عکساتو کَندم از رو دیوار

نه عکست توی گوشی، بک گرانده(background)/نه آهنگت، توی ضبط دو بانده

همون شعری که گفتی عاشقت کرد / اَصن لعنت به اون خواننده ی مَرد!

اصن گور بابای عشق و احساس! / کی عین من، تو رو واسه خودت خواسـ[ت]؟

تا فهمیدی دلم سُر خورده واست / ولم کردی، سُریدم تا ته ِ خط

همش یادم میاد احساس مُفتم / هی از این ور به اون ور را[ه] می افتم

درختا گریه شون می گیره با من/تموم ِ کوچه ها ، فحشامو حفظن!

یه نیمکت بِم بدین، باید بشینم/روو دور ِ کُند ، این فیلمو ببینم

یه جا که هیچکی دنبالش نگشته/مث من باشه : "تاریخش گذشته"!

یه جا که با دو تا فحش و یه سیگار/ بفهمونم به حسَّم : "دست بردار
! "

 

نمی دانم شنیده اید یا نه، اما می گویند توی بازیگری، باید خودت را آن قدر به "نقش" نزدیک کنی که درست "مثل" خودش به نظر برسی؛ اما هیچ وقت نباید خودت را کاملاً "جای" آن بگذاری، چون به مرور زمان دچار چند شخصیتی احمقانه ای می شوی و خودت را بین نقش هایی که بازی کرده ای، گم می کنی! (اشتباهی که خیلی وقت ها توی سینما و تئاتر ایران تکرار و حتی آموزش داده می شود!!! )

حالا این ها را گفتم که بگویم درد و مرض مسخره ای شبیه همین، افتاده به جانم. منتها نه برای نقش هایی که روی صحنه بازی کرده باشم، که برای تک تک آدم هایی که آن ها را روی کاغذ نوشته ام و خیلی بیشتر از چند صفحه ی داستان، با آن ها زندگی کرده ام...

از مرد چهل ساله ای که در ((پولت را توی جیب پشتی شلوارت بگذار آقا!)) ،دزد حرم امام رضا(ع) می شود تا مرد چهل ساله داستان "لبخندهای خاکستری" که :

(( توی کوچکترین اتاق ِ طبقه ی چهارم ِ اداره ی گذرنامه، جایی که مردم، خسته از یک صبح تا بعد از ظهر پله ها را بالا و پایین دویدن، بدون این که دقت کنند "جوان سی و پنج ساله" ای یا "پیرمرد هشتاد ساله"، بدون این که برایشان مهم باشد تو عباسی هستی که تمام روز- خودکار به دست -پشت میز نشسته ای، پرونده ها را با اخم ِ خستگی یا لبخندی از رضایت ِ تمام شدن کارها، می گذارند جلویت، و تو دو بار صفحه ها را تند تند ورق می زنی و مهر و امضایی می چسبانی ته پرونده و می فرستی پی کارشان.))

و اِبرام تپله ی داستان "به روایت در" که

: ((کِز کرده بغل آتیش،سیگارو با انگشت شصت و اشاره اَ رو لبش ور می داره،سر پا وا میسته:

- اوهوی شازده! اینجا خودیا جرئت ندارن جلو قهوه خونه ی اوس عباس این جوری عرض اندام کنن! چه برسه به نخودیا و بی خودیا...اگه یه مشت ِ دیگه بیای پایین،اول اون دَر خورد می شه،بعدشم من میام خورد و خمیرت می کنم! خرفهم شدی؟!))

و مردهای دیگری که به چهل سالگی داستان هایت محکوم اند. یا دخترهای معصوم هجده-بیست ساله ای که لبخندهای بی دغدغه می زنند و خیلی چیزها برایشان مهم نیست. مثل "تبسم" داستان "حتی قاب عکس ها هم خنده شان می گیرد وقتی می بینند تو رفته ای"...یا "سایه" ی ((دختری که پسر خوبی بود)) که تلفیقی ست از معصومیت و انگیزه ی شدید برای احساسات پسرانه :

((نه که دختر بدی باشد، اما پسر بهتری است. یعنی وقتی با سعید و شایان گرم می گیرد و یکی می کوبد پس کتفشان و سیگار را از دستشان کش می رود، احساس بهتری دارد تا زمانی که با سارا و میترا می نشیند روی نیمکت و درمورد این بحث می کند که برای زدن ِ موهای دست، اپیلاسیون بهتر است یا اپلیدی.

استاد ورّاج که عینک را از چشم برمی دارد، می فهمد باید دست به کار شود تا مثل همیشه نفر اولی باشد که با کوله ی مشکی، پشت سر ِ استاد از کلاس می زند بیرون و حتی منتظر نمی ماند بچه ها خودکار را بگذارند پایین. فقط خودش است و خودش. این حس مالکیت را دوست دارد.))

دخترهای معصومی که چندسال بعد جایشان را دادند به زن بیخیال "شما چطور آب دماغتان را بالا می کشید؟" و دختر بی انگیزه ی "سوسک بنفش متالیک" که  ((زل می زند به سوسک بنفش که عین یک لکه ی درشت، روی شیشه چسبیده و لابد مثل او دلش نمی خواهد جُم بخورد.)) یا سارایی که در اوج هرج و مرج های شهری که به خاطر "یک اتفاق خیلی خیلی خیلی عجیب" زیر و رو شده،با آرامش  خاطر، مغازه لوازم آرایشی اش را باز می کند و با خنده می گوید: ((گفتم که...مردم همیشه وقت دارن به سر و وضعشون برسن!))

این ها را گفتم که بگویم این روزها،انگار همه ی این شخصیت ها، با تمام تفاوت های عمیقشان،  دارند توی سرم راه می روند! انگار هر لحظه با دست های خودشان زیر پوستم را چنگ می زنند تا بیایند بیرون...و من محکم پاهایم را توی کفش هایم فرو می کنم و سعی می کنم "خودم باشم" و البته بیشتر سعی می کنم تا بفهمم "این خودم، دقیقاً کدام خودم است؟!"

همه این ها هم به خاطر اشتباهی ست که مثل بازیگرهای تازه کار دچارش شده ام: (( وصل کردن تکه هایی از خودم به شخصیت های داستان هام))!

و اینجاست که بیشتر پی می برم به حقیقت این جمله ی معروف که : ((داستان، یک دروغ بزرگ است و داستان نویس یک دروغگوی ماهر!))
درست است!تو به خودت دروغ های زیادی گفته ای!
و برای همین است که امروز گیر کرده ای بین خودت و خودت های خودت!
با این حال، بعضی وقت ها خود درگیری، پدیده ی قشنگی ست و تو را از حس یکنواخت و روزمره ات بیرون می کشد!

و این است تفاوتی که "داستان نوشتن" برایت می سازد و وادارت می کند با وجود احساسات شاعرانه ای که وقت و بی وقت می آید سراغت،اسم شاعر را تحت هیچ چ چ چ عنوانی با خودت حمل نکنی!

از همه این ها که بگذریم، دارم به زندگی جدیدم توی این شهر ساحلی عادت می کنم. کتاب های ادبیات دانشگاه را دوست دارم و اگر وقتی بماند، به خواندن شعرهای دوستان می گذرد ومجموعه  داستان هایی که می رسد به دستم...و بازهم اگر وقتی بماند، مشغول نوشتن می شوم و نشستن در انجمن هایی که توی شهر دانشجویی جدیدم پیدا کرده ام و برعکس تصورم، شاعر و نویسنده های خیلی خیلی خوبی هم دارد! خیلی بهتر از جاهایی که نان مرکز استان بودنشان را می خورند...

سکوت و آرامش این زندگی تازه را دوست دارم... مجبور نیستم به چیزی تظاهر کنم، یا چیزی باشم که نمی خواهم!
جسارت عجیبی پیدا کرده ام برای نشان دادن قسمتی از خودم که سال ها سرکوب شده بود... جرئتی که یک نفر با نشان دادن "خودم"به خودم، انداخت توی دلم...انگیزه جالبی برای نادیده گرفتن آدم هایی که بودنشان حتی سر سوزنی آزارم می داد، یا اهمیت قائل نشدن برای حرف های احمقانه ای که همیشه زده خواهند شد! به قول خودش "..."

بنابراین نمی نویسی "دلگیرم از تو از خودم از آدمایی/ که می زنن زیر آبت و ، حتی هوایی!"...چون دلگیر شدن دیگر معنای گذشته را ندارد! الان فقط یک چیز تو را دلگیر می کند. آن هم این است که از هدف های جدیدت فاصله بگیری...

تا یادم نرفته بگویم، کامنت هایتان را می خوانم، و به بعضی وبلاگ ها هم سر می زنم و شعرها را زیر و رو می کنم. منتها از آن جایی که فعلاً اینترنت دائمی ندارم، نمی توانم جواب لطف بی اندازه تان را بدهم... جز اینکه بگویم: "هر جای ایران که نشسته باشم، به یادتان هستم و برایتان شکلاتی ترین روزها را آرزو دارم! "

شماره جدید نشریه آلندا هم چاپ شد.

دوستانی که مایل به چاپ آثارشان هستند، شعرهای دوست داشتنی شان را از طریق کامنت های همین وبلاگ یا وبلاگ آقای میررفتار برایمان بفرستند.

ببخشید کمی  پر حرفی کردم.
گوشه و کنایه زیاد شنیدم بعد از رادیویی شدن ِ وبلاگ...خیلی گفته اید و هنوز هم می گویید کامنت دانی را باز بگذارم...اما باور کنید این طوری احساس بهتری دارم... حداقل فعلاً...

می دانید که می خواهم بگویم، مثل همیشه:

موفق باشید

و

روزهایتان شکلاتی

البته نه از نوع تلخش

:-))


پ.ن:  ترانه، جایگزین شعر سپید شد


[ ]
+
هر گرد، گردو می شود گاهی/هر "باز" هم یک "کفتر ِ چاهی"!.ن.م


کافی ست

خاطرات "زرد" را

بگذاری لای لب های "آبی" آسمان

تا سینه های ابر

شیر "سبز" بچکاند

در دهان پژمرده ات

و نفهمی

با رفتن کدام زمستان

بهار شده ای!

***

                             سلام!

این پست، مجموعه چند تا تک بیت تقدیمی است که

              در موقعیت های مختلف، تکه تکه نشسته اند روی کاغذ

             درست مثل پراکندگی این روزهای پر از اتفاق!

          حوصله حاشیه نویسی ندارم!

        فقط بخوانید!

================


والپیپر مذهبی ، والپیپر اهل بیت ، والپیپرحضرت رقیه ، والپیپر دختر امام حسین

((به: رقیه جان!))


هر جا می ریم، خون، روی خاکه، بابا!

عمه می گه : خون ِ تو پاکه بابا!

نگو تو اونی که دارن می بَرَن

سر، روی نیزه، ترسناکه بابا!

***

((به: "دست و صورتتو شستی؟" گفتنت! ))


عشق، وسواس ِ مرا هر لحظه بدتر می کند

بیشتر می خواهمت وقتی که صورت شسته ای!

یا نیا با بوسه ای از خواب بیدارم کنی،

یا بگو اول ببینم: دست و رویت شسته ای؟؟!!

:-)))

***

(به: ساحل دریای -----!))


بدجوری وابسته می شم

توو هر جایی پا می ذارم

هر جا می رم یه تیکه از

قلبمو توش جا می ذارم!

***

((به: خ.د.ا))


می گف خدا دوس نداره ببینه

قلبمو با غیر ِ خودش پر کنم

حالا با ذکرای نمازم می خوام

به خاطرش، ازت تشکر کنم!

وقتی که اسم اون روی لبامه،

راز و نیازمو قبول می کنی؟

یعنی همون قدری که دوسش دارم

تو أم نمازمو قبول می کنی؟

***

به: تکه کلام دوست داشتنیت:"درد داره!"


محکم می افتم روی تخت و درد دارم

درگیر ِ احساسات ِ سخت و درد-دار  أم!

حتی نگاهت،تیزی ِ چاقو گرفته

زخمی ام از موهای لَخت و...درد دارم!

***

((به: حدیث.م))


به کوچه ها نگو که تنها شدی

یه نقشه ی شوم برات می کشن

تا ببینن سایه ای رو سرت نیس

سایه تُ از زیر پاهات می کشن!

***

((به: خودم!))


فقط چهار نفرن که خوبی تو رو می خوان! بقیه، اول منافع خودشونو می سنجن!

***

ممنون که خونده شدم!

روزاتون شکلاتی


دعا فراموش نشه

مخصوصن توی این روزهای مشکی پوش . . .



[ ]
+
دلم تنگ است/ مثل جا دکمه های پیراهنی/ که با زیپ بسته می شود!

این پست یک تقدیم بی بهانه است به:

بهانه ی شاعرانه های بیست سالگی ام تا........ /

پس لطفاً کسی اشتباهاً به خودش نگیرد!!!:))


[=ببین] من عاشق برق نگاتم

درست وقتی توو چشمام مات ِ ماته

درست وقتی که عکسم توو یه قابه

درست وقتی یه "نرگس" توو چشاته!

به قاب عکس ها که نگاه می کنم،می خندم.شاید هم آن ها می خندند. همه ی عکس هایم می خندند.حتی آن پیرمرد سیگار به لب ِ اخموی بد عنق. حتی آن اردکِ سبز رنگ ِ توی سبد دخترک روستایی که گردن را سمت دریاچه کج کرده.حتی کرم هایی که توی شیشه مربا می لولند و اگر لب داشتند حتماً می خندیدند! می خندیدند...باید بخندند!اصلاً وظیفه شان همین است! به قول یک نفر که مهم نیست اسمش چیست، ما اصلاً به دنیا آمده ایم تا بخندیم.به خوشبختی ها لبخند بزنیم و بدبختی ها را با یک قهقهه به نیشخند بگیریم و حتی یک بار از خودمان نپرسیم این دل لعنتی دوست دارد بخندد یا نه؟

( بند اول ِ داستان "قاب عکس ها هم خنده شان می گیرد وقتی می بینند تو رفته ای" / نوشته سال 88 که امروز توی خرت و پرت ها پیدایش کردم و خدا می داند چقدررررر لبخند خوشحالی ام عمیق بود!)

تا یادم نرفته بگویم: سلام!!!این یک پست نسبتاً پراکنده است، درست مثل ذهن پراکنده ام! "نرگس-نوشت" ها آبی رنگ شده اند. و "دیگران-نوشت"ها سبز رنگ...

من یه تیر ماهی ِ مغرورم که

می تونم گُم شم و باز پیدا شم

توو همون لحظه که دوسِت دارم

می شه از تو متنفر باشم!!

از مهرماه متنفرم.از بلاتلکیفی عجیب بین پاییز و تابستان، که هم یقه ی تو را می گیرد و هم لباس هایت را! درست مثل مانتو و بارانی هایی که نمی دانند پوشیده خواهند شد یا نه، نمی دانی حس برگ های زرد و قرمز باران خورده را بریزی توی نوشته ها یا به بستنی شکلاتی زیر آفتاب فکر کنی!
همیشه مهر ماه یک اتفاق عجیب می اندازد توی دست هایم! و من فقط زل می زنم و نمی دانم باید بیندازمش زمین یا توی مشت ها لهش کنم یا فقط بر و بر نگاهش کنم و تعجب کنم از اتفاقی که سر به هوا افتاده توی همین دست های کوچک و رنگ پریده!

مهر89 بود و من دانشجوی رشته ای شدم که فکرش را نمی کردم. مهر90 بود که مجبور شدم به زندگی یک نفره در یک شهر 10 ساله فکر کنم و مهرماه امسال بود که با تمام وجود از همان زندگی یک نفره دل کَندم و با لبخندی کمرنگ راهی روزهای جدیدی شدم که فعلاً توی یک دانشگاه بزرگ و ساحلی با سنگ های پر خاطره خلاصه می شود... سنگ هایی که نشستن ها را می فهمند و با چاله های عمیق بینشان، دست ها را می رساندند به هم تا شاهد "افتادن"های غم انگیز یک-دوم ِ جمع های دو نفره نباشند!

دلم تنگ است
مثل جا دکمه های پیراهنی
که با "زیپ" بسته می شود!

همه چیز می تواند قشنگ باشد وقتی به خودت ایمان داشته باشی و بدانی کسی هست که به تو، بیشتر از خودش مؤمن باشد! به تو و حرف های نصفه نیمه ای که با یک نگاه نشانش می دهی:

"چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند"(کاظم بهمنی)

و باز فکر می کنی به نقشه های طولانی از راه دورت که برای تک تک جمله هایی می کشی که ناگفته باقی می مانند.

ما هر دو عاشق اینیم که هر بار

واسه حرفای خوب نقشه بچینیم

ولی بعدش فراموشی بگیریم

همین که پیش همدیگه بشینیم


توی ناراحتی ، فُحشا بهونه ن

واسه اینکه دوباره هم زبون شیم

توو اوج ِ بحث و دعواها همیشه

یه چیزی هس که با هم مهربون شیم


پر از رمزای شخصی شو از امشب

پر از "هشت نقطه" و آهی که "سوت" ه!

پر از آغوش ِ نزدیکی که دوره

پر از عشقی که توو اوج ِ سکوته!

(بندهای پایانی ِ یک ترانه ...  )

و درست همین جاست که همه ی حصارهای دنیا دوست داشتنی می شوند، همه ی دیوارها به جای اینکه حکم یک اتاق شش وجهی را برایت دیکته کنند، تبدیل می شوند به تابلوهای نقاشی با رنگ های تمام نشدنی. در اتاقت را می توانی از سقف باز کنی و روی فرش های پنجره ای راه بروی و لای آجرها گُلدان بچینی! و درست همین جاست که تو دلت می خواهد بیشتر به این دنیای کوچک چنگ بزنی و از مرزهای باریکش دلخور نباشی!و همین جاست که در محدود شدن به خودت، به معنای دقیق آزادی می رسی!

[=ببین] من عاشق اینم که می گی:

تو رو واسه خودم می خوام! فقط من!

...

اگه محدود ِ بودن با تو باشم

چقد زیباست محدودیت ِ زن!

و همه ی خانه پر از "بودن" می شود. بودنی که لا به لای تقدیمیِ اول کتاب ها و توی همه آینه ها و ته همه ی فنجان ها و روی همه ی صندلی های این خانه احساس می شود!

مث نقش تفاله های چایی

تو می تونی به هر شکلی بشینی

رو نیمکت یا همین جا روی این مبل

یا اصلن توی این فنجون ِ چینی!


به این فنجون نگفتم راز و...اما

حروف ِ اسمتو می سازه هر بار

سرایت کرده احساسم به خونه

داره عاشق می شه فنجونم انگار!


یه جور آرامش بی وقفه دارم

برای اضطراب و ترس،دیره

تموم ِ خونه،زیر سایه ی تو

داره آروم به خواب ناز می ره!


پ.ن 1: عذرخواهی بابت طولانی بودن پست ِ رادیویی مان!!

پ.ن2:شاید بعداً پی نوشت های دیگری اضافه کردم! فعلا:

روزهاتون شکلاتی ِ شکلاتی

و نه از نوع تلخش

====

من خوبم

شما هم باشید:-)

لینک شعر "شاید عروس خانه ات نرگس نباشد"

در روزنامه گلشن مهر



[ ]
+
عینک دودی بنفش من!

http://www.crystalshades.com/Designer_Sunglasses/images/Fendi_FS418_001_01.jpg

عینک دودی بنفشی که چند روز پیش خریده ام،چیز خوبی ست. قشنگ می نشیند روی چشم های آدم. حتی صورتت را هم قشنگ تر نشان می دهد وقتی از پشت آن خودت را توی آینه می بینی...پوستت صاف صاف می شود آن لحظه، بدون جوش، بدون ورم، بدون درد...

مسیر رو به رویت هم آفتاب نمی گیرد دیگر. صاف صاف، با سایه کمرنگ، تیره و یکدستی که جلوی کفش های کتانی ات می افتد و پاشنه ای نیست که به آن چنگ بزند!

پشت شیشه پنجره ی تاکسی زرد هم که بنشینی، همه چیز قشنگ تر است با این عینک دودی.رنگ همه آدم ها شبیه هم می شود.دیگر هیچ عابر پیاده ای نه سبزه است، نه سفید، نه گندمی. همه با چهره های بنفش و خسته، با لباس های بنفش و اخم و لبخندهای بنفش راه می روند یا می دوند یا می ایستند یا برای تاکسی دست تکان می دهند...و تو پیاده می شوی!
و یادت نمی آید از پشت این عینک داری کدام شهر شمالی را برانداز می کنی...
من آدم "با ایمانی" هستم، مخصوصاً از وقتی به مارکوپولو بودن "ایمان آورده ام!!
نه می توانید حدس بزنید کجا هستم و نه می توانید حدس بزنید که درست حدس زده اید!
شما فقط می توانید برای خودتان حدس بزنید. و حدس هم اصولاً چیز خوبی ست اما نمی شود روی آن حسابی باز کرد. درست مثل همین غزل گونه ای که چندوقت پیش نوشتم و هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم روی "چرایی" نوشتنش حساب باز کنم!!!نمی توانم دیگر!

 

شاید عروس خانه ات نرگس نباشد
تنها گل گلخانه ات نرگس نباشد

شاید گلستانی که آرامش بریزد
بر آتش ویرانه ات نرگس نباشد

آن دلبری که در کف اش چون موم گردد:
سرسختی ِ مردانه ات، نرگس نباشد*

لیلی ِ مجنونی که حتی دوست دارد
روی بد و دیوانه ات، نرگس نباشد

آن کس که بی چون و چرا "چَشم" ی بگوید،
اما نباشد مانعت، نرگس نباشد

آن کس که جای غصه های هر شب تو
سر می نهد بر شانه ات، نرگس نباشد

آن مادری که صورتش مو برندارد
با کودک دردانه ات، نرگس نباشد

سخت است بنویسی دو خط، حتی دو خط که
در سوژه ی افسانه ات، نرگس نباشد

با چشم های بسته دل نسپار، شاید
آن کس که کرده قانعت، "نرگس" نباشد

===
این بخش، یک مخاطب خاص دارد...می توانید آن را نخوانید! :
به حرف هایی که هر روز می گویم،این ها را هم اضافه کن: بعد از آن "وجود"ی که می دانی اش ، تو تنها "موجود"ی هستی که من ِ من  را درک کرده ای و من ِ من ِ من ِ من ِ نرگس را نشانده ای رو به روی خودش تا  باور داشته باشد به اندازه همین "من" دوستش دارد، بدون اینکه برایش مهم باشد دیگران دوستش خواهند داشت یا نه!
حالا اما بلا تکلیف مانده ام...که جسارت پرواز می دهی به آدم، بعد می ایستی جلوی سکّو و  راه را می بندی! درست مثل کسی که پرنده کوچکی را بزرگ کرده و دوست دارد پر کشیدنش را تماشا کند، اما از ترس اینکه نکند هوای ابرها بزند به سرش و دیگر برنگردد، آن را محکم می گیرد لای دست ها و اعتنا نمی کند به تقلّای پرنده کوچولویی که نه پرنده است، نه کوچولووو!*

بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع دوست داشتن است، شناختی واضح که تقدس عشق را آلوده می کند و به ذلالت می کشاند.
عشق همراه شدن از روی تمایل است، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن است، نه دامی برای به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز.
عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی، نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد، اسیر در دام.
(بخشی از رمان دالان بهشت / نازی صفوی)

====
پی نوشت(1) :از این دو مورد توی متن و شعر استفاده شده::

1.سر کش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/ دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا! (جناب حافظ)
2.پرنده کوچولو!نه پرنده بود، نه کوچولو : عنوان کتابی از دکتر مهدی موسوی

پی نوشت(2):برای اینکه تو رو دوست داشته باشم و بهت احترام بذارم، لازم نیست باهات "هم عقیده" باشم دوست عزیز!

پی نوشت(3): من عاشق اینم که به برداشت های شخصی و بیهوده دیگران فقط لبخند بزنم! پس لطفاً جستجو نکنید!بدون کنجکاوی توی بعضی چیزها هم می تونیم دوستای مجازی خوبی باشیم برای هم!نمی تونیم؟

پی نوشت(4): کامنت دونی بسته س... زیاد تلاش نکنید! بعضی وقتا خوبه آدم فقط "بخونه"

پی نوشت(5): خودمم نمی دونم چرا جدیداً اینقدر رک و بی حاشیه حرف می زنم!پس برای بی پروا بودن درمورد پ.ن3و4 عذرخواهی می کنم یا نمی کنم(انتخابش با خودتونه!)

پی نوشت(6) :چند روز پیش ده تا جمله به ایمیلم اومد که عنوانش این بود: "جملاتی که زندگی تان را تغییر خواهند داد!" حالا اینکه زندگیمو تغییر دادن یا نه رو نمی دونم، اما می دونم به بعضی هاشون خیلی فکر می کنم.مثلاً این یکی: ((مشکل فکرهای بسته این است که دهانشان پیوسته باز است)) ! پس زودتر دهانمان را می بندیم!

می دونین که می خوام بگم: روزاتون شکلاتی!البته نه از نوع تلخش


[ ]
+
silence
سكوت، حرف هاي زيادي براي گفتن دارد

...


(1)

رسالة

نامه

letter

فرقي نمي كند!

به هر زبان كه بخواني ام

"دوستت دارم" را

به دستت خواهم رساند!


(2)

آهسته تر برو!

كفش هايت

توي گلوي جاده

گير مي كند!


(3)

In a room

the bricks incorporate

don't protest the walls!

...

bring a door


...

و اينجا بخونيد اخبار اختتاميه ي دومين جشنواره داستاني وارنيك رو...
كه با تمام حاشيه هاش باز هم تموم شد!


روزاتون شكلاتي

ولي تلخ و شيرينش پاي خودتون ...

نمي دونم.يه كم گيجم!

همين...


[ ]
+
زنی باش که مرد بودن را بلد باشد!

تمام این پست خطاب به دختری ست که من را بین همه سال هایی که به آدم های رنگارنگ "تحویل" داده شده، گم کرده است...

دختری که می دانم این نوشته ها را می خواند و ایمان می آورد که یا باید از آدم ها دست بکشد، یا تمام مسیر را بدون من ادامه بدهد!

 

دوس داری از همه چی دس بکشی
آخرش یه کاری می دی دستم:
"همه بازیچه شدن، بی خبرن
من یه بیمار روانی هستم..."

 

انگار چند تا سرفه ی خشک "پازستان" هنوز توی گلوی "بهار" گیر کرده. چقدرطول کشید تا به پاییزی بودن بهار ایمان بیاوری؟چقدر طول کشید تا آن روی آدم ها برایت بخندد،گریه کند،شکلک در بیاورد... و تو فصل ها را قاطی کنی، درست مثل سطلی که هر چه بیشتر رنگ های جورواجور بریزی داخلش، بیشتر به "مشکی" نزدیک می شود...

اصلاً همین "یک سطل" را هم بریزند روی دیوارها، کافی ست برای خراب کردن دلخوشی هایت...
آدم هایی که می شناختی درست مثل همین رنگ ها به هم ریخته اند و هر چه سر تا پای حرف هایشان را برانداز می کنی، نمی دانی  می توانی باور کنی هر چه خورده ای،از صدقه سری همین قربان صدقه ها و لبخند های نچسب بوده یا نه؟!
چقدر تلاش می کنند تا سال خوبی نداشته باشی، و چقدر باید صبور باشی و ادای دخترهای خوب و حرف گوش کن را در بیاوری تا باور کنند با حرف هایی که با دو کیلو چسب دو قلو هم به تو نمی چسبد، توانسته اند آرامشت را بریزند به هم!
بگذار تصور کنند حالت خیلی بد است.بگذار فکر کنند از این حرف ها ناراحتی! بگذار زور بزنند تا حاشیه ها را پر رنگ کنند! تو راه خودت را برو... شاید همین سکوت، این آدم های ترحّم برانگیز را حداقل برای چند روز دل خوش کند!
تجربه ی احمقانه ی گذشته نشانت داده که هر وقت راه را اشتباه رفته ای، دست ها تشویقت کرده اند...پس دل خوشی این شاعر و نویسنده نماها آرزویت باشد، وقتی تو را مطمئن تر می کند از مسیری که رفته ای!
لازم نیست دختر خیلی خوبی باشی! فقط سعی کن کمی-تا قسمتی- خودت باشی!
خودت، با همه ی آدم هایی که بخشی از خودت اند...خودت با همان دختر بچه ی لبخندزده ای که عاشق شکلات است و موقع رد شدن از خیابان چپ و راستش را نگاه نمی کند.خودت،با همان مرد چهل ساله ای که سر از تک تک نوشته هایت در می آورد،از زنانگی ها بدش می آید و دود سیگاری را حلقه حلقه می کند که چسبیده به لب هاش و هیچ وقت به لب های خودت نرسیده! خودت با همین دیواری که دورت کشیده ای تا تو را به چندگانگی شخصیت متهم نکنند!خودت با خودت!

همین!
...

و دقیقاً همین...

:-)

حرف هایم را کوتاه می کنم.

یک  کار کوتاه:

=======
آجرها دست به یکی کرده اند
به دیوارها التماس نکن!
...

"در" ی بیاور!

=======

خیلی وقت بود که درگیر ترانه اجتماعی بودم...سال جدید شروع خوبی بود برای نوشتن یه ترانه با سوژه عاشقانه...

نشستم توو اتاق و غرق کارم/ دارم می بُرّم از هر چی که دارم

"شلوغی خوبه واسم"دکترم گف/داره یادم می ده، یادت نیارم!


"واسم تنهایی سمّه"دکترم گف/باید هر کی میاد پیشم،بخندم!

به دوست و دشمنم...فرقی نداره!/باید باور کنن من بی تو زنده م!


تظاهر می کنم میزونه حالم/ولی قلبم همش تحت فشاره
باید ژست یه لبخندو بگیرم/اَمون از خنده ای که بغض داره!

تنم سرده،صدام سرده،نگام سرد/ببین دوریت با این دیوونه چی کرد؟!

ببین بعد از غروری که شکستیش/بجز اسمش،واسش چی مونده این مرد؟


برام چی مونده جز قرصای رنگی/ که باید خورده شَن هف[ت] روز ِ هفته؟

یه مش[ت] تلقین پوچه حرف دکتر/ نمی تونم بگم: رفته که رفته!


سر ِ خودخواهی و دوس داشتنامون/ همش دعوا،همش بحثای بیخود

تصور می کنم ما بی گناهیم/ نه بد بودی...نه بد بودم...ولی، شد!

...

نه بد بودی، نه بد بودم، ولی شد!

 

پ.ن 1: طبق معمول، لطفاً نقد کنید.لطفاً :-)

پ.ن 2: توی 13 روز عید، اهواز، آبادان، شلمچه، امیدیه، بندر امام و ماهشهر 

رو گشتیم.با وجود اینکه "رشت" رو خیلی زیاد دوس دارم و با وجود اینکه روزای اول،طوفان گرد و خاک جنوب،کارمو به دکتر کشوند،اما نمی تونم بگم هیچ حسی بهتر از اینه که آدم توی وطن خودش راه بره.هر چند سال دیگه هم که برگردم جنوب، همین قدر از مرور خاطرات بچگیم  ذوق زده می شم...

پ.ن3 :  برنگردی پشتتم نگا کنی/ برنگردی که پاهات خسته بشه
 با همون ژست همیشگیت برو/ نذا قلبت جایی وابسته بشه
این ترانه هم واگذار شد به ((حامد رشتی طلب)). با استعدادی که ایشون دارن، مطمئنم کار خوبی ازش بیرون میاد.

پ.ن4 :یه ماهه که دوباره دارم داستان کوتاه می نویسم...خیلی بیشتر از قبل...وقتی به دنیای "داستان" برمی گردم، به همون اندازه از "شعر" فاصله می گیرم...این روند طبیعی چند وقت یک بار اتفاق می افته:-) عادت کردم که هر دو تاشو با هم نداشته باشم :-))

پ.ن 5 :  دو - سی- لا - سل - دو - ر - می - فا - سل ... چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه برگردم به بند 3 (اتاق 3 خوابگاه) و با هم سلولی ها بزنیم زیر آواز و اتاق های مجاور داد بزنن: آرووووووووم! و ما بخندیم که: بااااید تمرین کنیم دیگه!  و داد بزنن که : آخه چرا یهو همه با هم افتادین توی خط  اُپـرا؟!ها؟ :-دی

پ.ن 6 : قبل عید،گوشی دوستمو توی تاکسی دزدیدن، گوشی و لب تاپ یه دوست دیگه م هم از خونه ش دزدیدن، خودمم توی خوابگاه ازم دزدی شد! خلاصه سال جدید من با "هشدار" شروع شد!مواظب اشیاء و افراد گران بهای خود باشید! :-)

سال جدیدتون پر از شادی، سلامتی، پیشرفت... و به شیرینی شکلات!

 

موفق باشید
و
روزاتون شکلاتی
البته نه از نوع تلخش


[ ]
+
بذار این روسری دلخوش بمونه/واسه اینکه تو موهامو نبینی.../
 

(شعرهايي كه با رنگ آبي نوشته شده اند،مال خودم اند.آن هايي كه حوصله ي خواندن روز-نوشت ها را ندارند،مي توانند فقط خطوط آبي را دنبال كنند...)

==================================================

 

بذار اين روسري دلخوش بمونه
واسه اينكه تو موهامو نبيني

مث سايه مياي رد مي شي از من

تو نامرئي ترين مرد ِ زميني!

 

به نامرئي بودنت ايمان دارم.شايد احمقانه باشد كه عشقت را از ناكجا آباد بيرون بكشي و بپرستي،بدون اينكه مطمئن باشي چشم هايي كه برايش شعر خواهي گفت، وجود خارجي دارد يا نه؟!

اما همين كه خودت باور داشته باشي فكرهاي مسري ات چقدرقشنگ هستند،كافي ست تا اين احساس-نفس به نفس-سرايت كند و شايد خودش را برساند به هماني كه هر روز زمزمه اش مي كني: ((از پستوي كدام ذهن،و از سرماي كدام "پازستان" به دست هام يورش برده اي؟))
"پازستان" فصلي از سال هاي من است،معلق بين پاييز و زمستان...درست سه ماهي كه از نيمه آبان تا نيمه بهمن كشيده شده!

در همين فصل است كه آسمان فقط  چشم هاي گريانش را نشانت مي دهد و نه خبري مي شود از دو به شك ماندن هاي مهرماه براي اينكه گرماي شهريور را نگه دارد يا به آغوش سرما بيفتد، و نه دست و پا زدن هاي اسفند را براي رسيدن به شكوفه هاي بهار مي بيني...

فقط سوز خالص زمستان است كه با ولع مغزت را تا استخوان مي خورد و همه را براي پناه بردن به گوشه اي خلوت،خودخواه تر نشان مي دهد...و همين جاست كه مي تواني آدم ها را بهتر-شايد كمي بهتر- بشناسي و بشناسي و بفهمي كه نمي شناسي!...
مهم نيست چقدر مرا خيال پرداز بخوانند،اما اين فصلي ست كه ايمان دارم در روزي از آن، در گوشه اي ، به كسي ، دل خواهم بست... و دست هايش را خواهم پوشيد و از بهمن-زدگي "پازستان" فرار خواهم كرد...

 

دست هات را كه مي پوشم

دستكش هام

روي جا لباسي دق مي كنند!

من ، اما

خودمان را به خيابان مي سپارم

تا خط كشي شويم

و من تو را به همه نشان بدهم

حتي اگر

سرخي گونه هات

با زردي كفش هام، ست نشود

حتي اگر آينه هاي حسود

آن روي سگشان را نشانت بدهند!

...

نگاه مي كنم

به آينه اي كه از مردمك هات خريده ام

بگذار

آينه هاي ديگرزده

آن قدر پارس كنند

تا مجبور شوم

خرده شيشه هايشان را

با مژه هات جارو كنم

بعد صورت اتاق را بزك كنم:

با گل هايي كه پشت و رويشان تو هستي!

و پنجره ها را ببندم

تا نفس هات هوا را تازه كند

و شيشه ها از تميزي به برق گرفتگي دچار شوند!

...

بانو!

اگر معتقد باشي

اين مرد

با تو

"كدبانوي" خوبي خواهد شد! 

 

آن قدر ناشناخته هستي كه به خودم حق بدهم " بانو" خطابت كنم.چون هنوز عادت نكرده ام از قالب مردانه اي كه براي حرف هام درست كرده ام ، بيرون بيايم.هنوز مثل يك مرد،وقتي رو در روي شروع يك "حس" مي ايستم،  به خودم نهيب مي زنم كه : "محكم باش!"...

هنوز داستان هايم را با تصوير يك زن شروع مي كنم و وقتي به خودم مي آيم،مي بينم: "لعنتي! بازم راوي، مرد شد!"

هنوز به طرز مسخره اي افتخار مي كنم كه اشك هام مدت هاست چشم هايم را فراموش كرده اند!هنوز باور دارم به وحشتناك ترين لحظه هايي كه بيخ گلويم را ميگيرند و نفسم را حبس مي كنند، بايد فقط لبخند زد،بعد يك فنجان چاي ريخت و نشست يك گوشه، دو بيت شعر زمزمه كرد و اگر بيشتر بغض،سينه را فشار داد،اجازه داشت بلند قهقهه زد و مهم نيست كه اين طور خنديدن براي يك دختر چقدر مي تواند "خوب نباشد" ! مهم اين است كه آرام بگيري،اما صورتت با چيزي جز قطره هاي باران خيس نشود!

بعد چشم بچرخاني و به چترهاي رنگارنگ و فراموش شده اي فكر كني كه بالاي سرت گرفته مي شد و امروز ترجيح مي دهي فقط امتداد مسير را سر-به-زير قدم بزني و بخندي به آسماني كه آن قدر به ريشت خنديده كه از خوشي گريه اش گرفته!

 

درد ودل ها را

مثل رخت-چرك ها

توي چشم هات شستي

روي گونه هات پهن كردي

تا زير سايه ي مژه هات خشك شد!

چرا نمي خواهي باور كني؟

لباسي كه از اشك هات بافته اي

هيچ گاه

اندازه ي دردهام نخواهد شد!

 

نخواهد شد!

نخواهد شد...

بیا به همین چند لقمه شعر و حرف هایی که نجویده قورت می دهیم دلخوش باشیم، و به روی خودمان نیاوریم که "زمین" چقدر بهانه های گریه دار برای "نچرخیدن" دارد...

 

امــشـب بـه صـرف هـم       مـهمـان مــن بـــمان!

سیـگـار و چـای و حرف   یک لـقمه شــعر و نـــــان ...

...

از لا به لای برگه های قدیمی ، یک لقمه ترانه به دست هایی تقدیم می شود که پشت پنجره های نیمه بسته برایم تکان خواهند خورد-بی آنکه تکانم بدهند!- !

 

یه عمره پشت پنجره          گذشته عین برق و باد

پنجره وا نمی شه و           هیچ دَس[ت]ی بیرون نمیاد

یکی توو قاب پنجره           عین یه آینه از منه

با سردی بِم خیره می شه     آخرشم یخ می زنه

به پنجره زل می زنم          یه عمره که بسته شده

هم از کلاغا دل زده س      هم از بارون خسته شده

زاغا سیا[ه]تر که می شن    داد می زنن با حنجره

دردایی که شنیدنو              نوک می زنن به پنجره

هرکی شکسته تر می شه    یه سنگ به شیشه می زنه

پنجره عادتش شده             به هر بهونه بشکنه

عمریه حسرت می کشه      که رو به سبزه وا بشه

واسش یه آرزو شده          از دیوارا جدا بشه

می خواد به آسمون بره     جدا بشه از این زمین

از آدمایی که فقط            "نور"و ازش می خوان!...همین!

از میوه های رو درخت     که آخرش دیر افتادن

از آدمای ساده ای            که اون ورش گیر افتادن

یه عمره پشت پنجره        گذشتم از هرچی گذشت

دیدم که هر کی راهی شد   راهو نرفته بر می گشت

زودتر از این باید می شد   از آدما دل بکـــَـنه

اون ور ِ شیشه راهی نیس    پنجره فکر مُردنه

عمریه که بسته شده         با یه دعا، وا نمی شه!

آخرشم یه دس میاد          رو شیشه، "پرده" می کشه !

...

هیـــــــــــــــــــــس !

پرده ها را بکشید!

این فیلم ، عقب ، نمی رود!

این شکلات ها از چاه توالت به معده ام بازنمی گردند

و این پوست ها ، دور شکلات هام، کشیده نخواهند شد!

فقط من هستم

روی صندلی دورترین سینما

که بی اختیار لبخند می زنم

به خودم

به تو

به هر چه که به آن ایمان دارم

همان اندازه که به شیرینی ته شکلات های تلـــــخ ...

 

روزهاتون شکلاتی

البته نه از نوع تلخش

 

پ.ن 1 : از هر نوع نقد و نظر -چه مثبت چه منفی-صمیمانه استقبال می شه.

پ.ن 2: پست قبل، تعداد کامنت های خصوصی ،بیشتر از عمومی ها بود!!! اون هم کامنت هایی که واقعاً بیشترشون قابلیت عمومی شدن داشتن!
 ازصاحب نظران بزرگوار خواهش می کنم لطفاً همه ی نقد ها و نظرات در حیطه ی شعر و ادبیات رو عمومی بذارن؛ تا هم من،هم همه ی دوستان خوبم بتونیم استفاده کنیم.ممنون

پ.ن 3: لیست لینک های وبلاگ رو خلاصه کردم! و دوستانی روکه واقعاً ماه ها بود منو بی خبر گذاشته بودن-با عرض پوزش-حذف کردم.

دوستان عزیزی که  لطف می کنن و مرتب تشریف میارن،اگر فراموش کردم لینکشون رو اضافه کنم،خوشحال می شم بهم یادآوری کنن.

 

دو کار کوتاه از نرگس میرفیضی در نشریه ادبی آلندا - شماره پاییز

و

 

یک شعر کودک از نرگس میرفیضی دروبلاگ تخصصی ادبیات کودک- مورچه

 (دوستانی که در انجمن شعر رشت حضور دارن و تمایل دارن نشریه آلندا برسه به دستشون، بهم خبر بدن)


[ ]
+
فرصت بده،من مهربان تا می کنم با تو/فرصت بده،هر لحظه غوغا می کنم با تو!
 

ما به داغانی وی پی ان ها/ به خبرچینی سی ان ان ها
به مصیبت زدگی خو کردیم! / غم و غصه هایمان رو کردیم ! *

* بیت یک مثنوی ناقص- از اینجانب :-)

سلام!

مهم نیست با چه سرعتی تایپ می کنم.مهم این است که به جای امتحان پس دادن توی این فرجه های لعنتی، چسبیده ام به کامپیوتر سایت دانشگاه تا همین دو خط را بنویسم...همین دو خطی که شاید کمی -فقط کمی- آرام ترم کند!

دلم آن قدر "پر" شده که حوصله ام "سر" رفته !

از درس هایی که تمام ترم انبار کردم گوشه ی اتاق-دقیقاً پایین تخت ِ دو نفره ای که طبقه ی اولش مال من است- و هر چه بیشتر فکر می کنم می بینم دلیل بیشتر این درس نخواندن ها "خودم" نبوده ام!!!

دلت پر است از غذاهای لعنتی سلف که بوی گند ک-ا-ف-و-ر  را می ماساند ته حلقت ...
از اینکه بعد از ۳ترم،که با قاطعیت تمام برگشتی توی روی دوستانت و وقتی گفتند "توی دانشگاه باید فیلم بازی کنی" ؛ حرف هایشان را پشمک(!)حساب کردی و گفتی: "من همه جا همینم که هستم! ".... حالا اما مجبوری کم کم تن بدهی به چیزهایی که فکر می کردی دست خودت است...اما دست بالای دست،بسیار !!!!
از تصمیم های عجولانه ای که برای خودت می گیری/می گیرند!
از بیت هایی که نصفه می گویی و بی اجازه کاملش می کنند
از ترانه های ظاهراً مشترکی که "حالا" هیچ وجه اشتراکی برایت باقی نگذاشته!
از پرش های ذهنی بی برو برگشتت بین چهارپاره ، ترانه، داستان ، تئاتر ، کار ، .... و آخرش که به یک سال قبل نگاه می کنی، انگار خودت را دور زده ای، به بزرگی همین دایره ای که دورت کشیده اند !!!

شاید به این ها می گویند "غر غر" :-)) !
من اما به همین غرولند ها دل خوشم
اینکه کسی می خواندشان یا نه،فرقی ندارد...همین صفحه ها هم به نوشتنشان عادت کنند،برایم کافی ست...

از گله و شکایت که بگذریم ، این روزها چند تا اتفاق خوب برایم افتاده!

اول:
پنج سال پیش،انگار همین دیروز بود که از پله های ساختمان آموزش و پرورش می رفتیم بالا و اولین دیالوگ فیلم من و تو ، این بود که : "شما هم واسه مسابقه استانی اومدین؟ "
چقدر زود گذشت...روزهایی که من باید زودتر از ساعت ۷ برمی گشتم خانه و تو خنده ات می گرفت که چرا اینقدر زود؟...تا چند سال بعد که زمان خیلی چیزها را عوض کرد و ما تا پاسی از شب :-)) خیابان های رشت را "متر" می کردیم!!!
من هنوز همان دخترک لجباز و زودرنج و احساساتی ام که همه حرف هایت را ناخواسته باور می کنم و تو هنوز همان دخترک احساساتی و منطقی و جدی و شوخی (!) که نمی شود دلیل موجهی برایت پیدا کرد!
چقدر آن روزها را دوست داشتم/داشتی ...
تولدت مبارک صدیقه جووووون :-)))))

دوم:
من عینکی شدم ! :-) نمی دانم این اتفاق خوب به حساب می آید یا نه....اما من "خیلی" دوستش دارم ...و از این بابت خوشحالم...حتی خوشحال تر  از لحظه ای که پرت شدم پایین و دکتر گفت دستم نشکسته است! :-)

سوم:
بعد از تلاش یک ماه و نیمه - بالاخره- ربات مسیر یابمان راه افتاد :-) حالا آن هایی که می گویند "تو  رو که ادبیات انگلیسی می خونی چه به این کارا ؟ " بهتر است نگویند!همین :-))))))

سوم:
روزهای فرجه بچه ها رفته اند ولایت خودشان:-) و اتاق شش نفره ی ما توی خوابگاه خالی خالی ست و فقط من هستم که می توانم در طول و عرض اتاق جولان بدهم!
می توانم کفش های گلی ام را بگذارم روی میز/ لباس هایم را از لبه ی تخت ها آویزان کنم و صبح که می روم کتابخانه-اجازه دارم روی تختم را مرتب نکنم.خوراکی های نیم خورده ام را هم می توانم روی زمین بگذارم تا مورچه بزند...وااااای که چه روزهای خوبی!!!! مطمئنم این ها را نمی خوانند!چون آدرس وبلاگ را ندارند و نخواهند داشت...اما این آزادی چند روزه مزه اش زیر دندانم می ماااااند تا کپک بزند! :-))))

و اما شعر !

اول یک سپید که شاید سپید نباشد...اما دوستش دارم :

 

وقتی نباشی
دندان پزشک ها
پولشان از پارو پایین نمی آید!

درد دوری ات را
مثل دندان هایم می کشم!
جای خالی ات را
مثل دندان هایم پر می کنم!
سال ها بعد
خاطراتت را
مثل دندان مصنوعی ام
توی آب می اندازم!

وقتی نباشی
دندان پزشک ها
نبودنت را جشن می گیرند
خمیر دندان عزیز!!!

============

و یک ترانه :

دو روز ِ پیش ، صدای ترمز اومد
توو کوچه مون یه بچه گربه مُرده
دو روزه بو گرفته توو خیابون
هنوز سپور ،جنازه ش ُ نبرده!

دو روز ِ پیش،تموم فکرش این بود :
اصَن چرا اسیر ِ این زمینه؟
زمینو می چرخه پی ِ زباله
دو روز ِ دنیا واسه اون همینه!

قشنگ ترین خوابی که دیده،اینه :
یه تپه آشغال ِ بدون ِ "کیسه" !
بدون ِ کیش کیش ِ یه آدمیزاد
بدون ِ چشمی که بهش حریصه!

نه اینکه طعم این زباله خوبه!
نه...خودشم نخواسته و نمی خواد!
دوس نداره خار ُ به جای ماهی
به غیر از این،چیزی گیرش نمی یاد!

گیر  ِ یه شهر ِ بدتر از زباله س
که کیسه هاش داره ضخیم تر می شه
آدما فکر ِ کوچه ی تمیزن
گرسنگی داره اونو می کـُشه

کـُـشتـَـنـِـشـَم مُجازه مثل اینکه
شاید برای آدمای خودبین!
یا باید از گرسنگی بمیره
یا اینجوری با تایر ِ یه ماشین!

موشا دارن جنازه ش ُ می خورن
تا فردا آب از آب تکون نخورده
دو روز ِ دیگه یادمون می ره که
توو کوچه مون یه بچه گربه مرده!

 ========

امتحاناتتون بی دردسر!
واسه ما هم دعا کنید

دوستتون دارم دوستای شاعر و هنرمند خودم...حتی اگه اینا رو نخونید 


موفق باشید
و
روزاتون شکلاتی
البته نه از نوع تلخش!

=======

* بیت عنوان پست، مال خودمه.


[ ]
+
تو می خوای مثل سایه ی شومی/ تا ابد روی زندگیم باشی! / ن.م


نمی دونستم به چه بهونه ای به روز کنم...دیگه بهونه هامم یادم رفته!بهونه هایی که گاهی وقتا چندتا قطره خیس،روی گونه هام بود و بعضی روزا دلتنگی به خاطر واژه مسخره "روزمرگی" !!!

 اول :اینو بگم که بعد از ۱۰ سال زندگی کردن توی شهر خودمون(رشت)، با رفتن بابا به گرگان و منتقل شدن همه خونه زندگیمون به همونجا، الان مجبورم ۳سال باقی مونده ی دانشگاهمو توی خوابگاه بگذرونم...

تجربه ی احمقانه و سختیه...ولی باید بهش عادت کرد.
فکر کن از خونه بیای بیرون،دیوارا همونه،مغازه ها همون...خونه ها همون...خیابونا،همون!...فقط تویی که غریبه شدی...فقط تویی که به سایه خودتم نمی تونی تکیه بدی...تویی که حس می کنی آدما عوض شدن، نگاها عوض شدن، خیلی چیزا عوض شدن...

 

دوم :تا یادم نرفته بگم که دیگه سیستم ثابت ندارم و واسه همین شرمنده دوستانی می شم که دعوت می کنن،گله می کنن،نظر می دن و نمی تونم بهشون سر بزنم.به وبلاگ خیلی از دوستانی هم که توی این چند ماه نبودنم بهم لطف داشتن،سر می زدم و می خوندمشون،اما متاسفانه نمی دونم چرا سیستم بلاگفا نمی ذاشت کامنت بذارم!

جایی که دارم این پستو تایپ می کنم،اجازه نمی ده بیشتر از این حاشیه برم:-)

اول یه ترانه که خیلی جدید نیس.و  البته ممکنه بعضی هاتون شنیده باشید...///

این برگه های خالی از هر چیز،جز تو
این صندلی...این میز...این دیوار کاهی...
خوبن همه!بازم همون جورن که بودن
جز من با قرصایی که خوردم اشتباهی

قرصا مث درد نبودت هضم می شن
گیجم هنوز،تا عمق مغزم داغ داغه!
این سرفه ها تنها صدای زندگیمه
خون،تنها بخش رنگی این اتفاقه!

می افتم از تخت و چشام می چرخه از درد
یادم می افته توی این دنیای تیره م
گفتی:برو از زندگیم!...دیدی که رفتم
دارم به سمت روشن تنهایی می رم

هر چی که مونده از تو رو بالا میارم
قلبم مث این برگه های خالی می شه
دوس دارم این لحظه بیای اینجا ببینیم
می خوام ببینم صورتت چه حالی می شه

حست چیه وقتی ببینی دیگه دیره؟
وقتی نفس هامم به سمت مرگ می ره؟
شاید بیا...باید بیای!اما چه فایده؟
وقتی تموم این جنازه بو می گیره

وقتی که انگشتای مردن رو گلومه
تصویر تار و مبهم تو رو به رومه
رو خاطرات جفتمون بالا میارم
این تنها مرهم واسه حفظ آبرومه!

این برگه ها...این میز...این دیوار کاهی
توو ذهن من می پاشن و صد بخش می شن
قرصا توو دستم،شک و ترس از آخر کار
می ریزن از دستم رو قالی پخش می شن!

///

و یه طرح:

موریانه
نوک انگشت شصت پایت را می گزد
و تو دردی احساس نمی کنی
او می داند تو هستی
تو نمی دانی او هست
آن وقت اسم خودت را می گذاری
اشرف مخلوقات!


///

و اما بگم از ترانه های کودک،که این مدت زیاد نوشتم.

((یه لنگه جوراب اینور
یه لنگه جوراب اونور
یه لنگه رو زمینه
یه لنگه لای دفتر))

...

که به لطف آقای حیدرپناه برای صداسیما تصویب شد.و اما کاری که می خوام بخونید ، خییییلی دوسش دارم و نمی دونم چرا تصویب نشده! (یعنی می دونما...اما دلایلش برام قانع کننده نیست) :

گردی ماه یه دونه بیسکوییته
توی یه بشقاب سیاه نشسته
ستاره ها برای خوردن اون
صف کشیدن اون بالا دسته دسته

ستاره ها از سر این بیسکوییت
دونه دونه روی یه گاز می زنن
این کارشون از روی دوس داشتنه
فکر نکنید یه وقت باهاش دشمنن!

بعد دو هفته،بیسکوییت کامل
میشه شبیه قاچی از هندونه
اما نمی تونی ببینی کجاش
واسه ی جای گازای دندونه؟!

ستاره ها دو هفته ی بعدی رو
برای ماه سنگ تموم می ذارن
هر چی که خرده بیسکوییت توو خونه س
واسه ی ماه مهربون میارن

بعد دو هفته،بیسکوییت کامل
میاد پایین تا که منو ببینه
قشنگ ترین ماه تموم دنیاس
وقتی که پشت پنجره م می شینه!

J))

 

////

برای این پست نمی تونم به کسی خبر بدم...چون خیلی سخت به نت دسترسی دارم...
این که کسی رو منحصراً دعوت نمی کنم، یعنی" همه "دعوتن به خوانش،نقد و نظر... J

ضمنن کامنت دونی این پست،نظراتش پس از تایید نیست...چون وقت نمی کنم بیام و تایید کنم.

فقط آخرش تا یادم نرفته بگم:

...

غم نخور

و ادای غم زده ها رو هم در نیار!

ما غم هامونو خوردیم

فقط اسیر سکسکه  ی بعدشیم!

به قول شاعر :

کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساده ی غم خوردن نیست!

همین!

 

روزاتون شکلاتی
البته نه از نوع تلخش

 


[ ]
+
آسفالت عزیز!تو دهنی کفش هایم را به بزرگی خودت ببخش!این قدم ها عقده ی تنهایی من است

باران

دروغي ست كه ابر به خورد گل ها مي دهد
گل هاي ساده لوح هم
فقط يادگرفته اند بي چون و چرا
جوانه بزنند
جوانه بزنند

جوانه بزنند
تا نزنند!
اين را امروز بعد از خشكيدگي ام فهميدم!

=====================================

دست هايت را در امتداد بدنت مي آوري بالا.كف دست هات را مي چسباني به هم و چندبار مي زني به پيشاني ات.

نه!

اين ضربه هاي كوچك براي يادآوري ضربه هاي بزرگي كه خورده اي/ام خيلي كم است!

و تو ترجيح مي دهي دست هايت را توي جيبت تكان تكان بدهي و به همه-حتي گربه ي توي پياده رو-چشم غره بروي و موقع راه رفتن با كف كفش تندتند بكوبي توي صورت خيابان و كوله پشتي ات را دوتايي بيندازي و به تنها شباهتت با چندسال قبل نزديكتر شوي...

قدم هايت دوباره بي ملاحظه بشوند،پوست گوشه ي ناخنت باز با استرس كنده بشود،دست هايت دوباره به مشت شدن عادت كنند،جاي كندن جوش هاي صورتت قرمز شود،به لبخندها اخم كني و به اخم ها از ته حلقت قهقهه بزني كه:

خنده ي تلخ من از گريه "دل"انگيزتر است...!!!!!

اين بيت هم شبيه قصه توي مغزت وول مي خورد.انگار همه چيز دارد روايت مي شود!

آه عميقت،بعد از ميلك شكلات ِ يك نفره ي پاسارگاد،درست مثل تكه اول يا آخر فيلم هاي زمانبندي نشده است...دوباره دستمال توي بشقاب را تا مي كني و مي گذاري توي كيفت.با انگشت هاي گره كرده نگاهت را ميچرخاني سمت ميز پشت سر...جدي جدي يا غير جدي دستت را توي حجم دود تكان مي دهي و سرفه مي كني،و سيگار پسركي كه احمقانه به دخترك رو به رويش زل شده،فقط از اين دست به آن دست جا به جا مي شود!

بي ملاحظه قدم مي زني،بدون وقفه،بدون مكث،بدون اينكه بفهمي كسي از كنارت رد شده يا تو از كنار كسي رد شده اي؟!اهميتي هم ندارد.مهم نقطه ي نامعلومي ست كه امتداد مسير چشم هايت به آن ميرسد.ته مسيري كه قدم زده مي شود اما تمام نمي...!

مزه ي اين گيجي همان قدر جذاب است كه الكي ور رفتن با دكمه هاي موبايل يا گوش دادن به آهنگ پيشواز دوستانت،توي مكان هاي شلووووغ!

و از همين جاست كه شروع مي شود.

فرصت هاي خالي به سمتت حمله مي كنند!

و تازه يادت مي افتد بايد به چيزهايي كه حقت بوده و نگرفته اي و نگرفتنش عادتت شده،حداقل "فكر" كني!

دوباره درگير شدن با شخصيت داستان هايت شروع مي شود.با زنانگي مردها و مردانگي زن هايي كه سوژه كرده اي!با آدم هاي زنده اي كه زوركي خودشان را جاي شخصيت هاي ذهنت قالب مي كنند و تو چاره اي نخواهي داشت جز اينكه يا عاشقشان بشوي،يا كينه و نفرت بپاشي به سر و رويشان!

آخر سر هم بماني با فكرهاي مشكوكت...و شَك هاي فكر كردني!و فكر كني به همه ي خيال هاي بيهوده اي كه مثل پيچك سمي از سلول هايت بيرون مي زند.ته دلت خالي نمي شود اما لبخند كمرنگي مي نشيند روي لب هايت...شايد چيزي شبيه اطمينان از حدس هاي نيمه كاره ات...و كمي بعد،باز لبخند...شايد چيزي شبيه پوزخند زدن به خيال هاي باطل!

باز با كفش،تودهني محكمي به چمن هاي زير نيمكت مي زني و كاغذي را كه زير دستت چروك خورده به چشم هايت نزديك تر مي كني و قافيه ها را مي چيني توي ذهنت و خوشحال از اينكه از لا به لاي آن خط خطي ها چند بيت ترانه بيرون آمده،خودكار را برمي گرداني توي كيف و كاغذ را مي گذاري روي پاهايت.

من يقيناً به چشات مشكوكم
تو يقيناً منو بازي مي دي
من يقين دارم ازين احساسو
تو به ترديد خودت خنديدي!

من شريكت نشدم توو چيزي
جز يه ترديد و نبودن با هم
با تو حتي به خودم شك كردم
من به مفهوم نگات مشكوكم

اين نگاها به كجاها وصله؟
منو ديدي و نديدي شايد!
خسته ام!حاشيه خستم كرده!
مستقيماً منو حس كن!...بايد!

چرا من دچار عشقت بودم؟
چرا من دچار عشقت هستم؟
توي اين فاصله چي ديدم من
كه چشامو رو حقيقت بستم؟؟

تو چي از فاصله ها مي دوني؟
تو واسم آخر يك بن بستي!
نمي فهمي واقعاً چشمامو؟
يا خودت رو به نفهمي بستي؟

من اميدم به تو بي پايانه
تو ولي از همه چي مي ترسي
يا تو يه جاده به روياهامي
يا فقط آخر يك بن بسّي[بن بستي]

شايدم اين دو دلي واگيره
اينو توو نگاه سردت ديدم
تو يقيناً به چشام مشكوكي
شايدم من تو رو بازي مي دم!!!


كاغذ را تا مي كني و ميگذاري توي جيبت.شال را دور گردنت شل مي كني تا باد بپيچد به موهايت... زل مي زني به جايي كه بچه اي روي سرسره ليز مي خورد،و تو توي فكرهايت ليز مي خوري و سرسره را نمي بيني...
كمي عميق مي شوي...به عمق اين چندروز كه فكر مي كني،حس شناور بودن روي يك لايه ي روغن بهت دست مي دهد و دوست داري براي چند لحظه هم كه شده توي شباهت اين روزها گم شوي... توي خودت...توي اتاقت...شايد هم زير يك لايه روغن شناور!

رد شدن از اين اتفاق هاي ذهن-درگير كن،درست مثل اين است كه خودت را بزني به دريايي كه لايه ي روغن نشسته رويش...اگر عميق تر نگاه كني و عميق تر شيرجه بزني بالاخره به عمق باران هايي كه زير اين لايه قايم شده اند،مي رسي!

اما كي؟

كجا؟

...

اين سوال هاي تكراري...و همه شان با كاف شروع مي شوند،همان طور كه "كدام" كسي "كه..."!

كه

كه

كه چي؟

كه به چه برسي؟

به نيمكت تك نفره ات كه آدم ها بالاي سرش ايستاده اند.همه درست مثل هم.بدون يك واو جا به جا!بدون يك نقطه ي متفاوت...فقط اسم هاشان عوض مي شود!فقط توهّم كوتاه مدتت كمي رنگ مي گيرد...

و باز همان تويي و نيمكت تك نفره اي كه شايد يكي از پايه هايش شكسته باشد و با اشاره ي انگشت اشاره ي نفربعدي كه سعي مي كند -به قول خودش كمي!-نزديك تر بيايد،تكه تكه بشود و تو همين جا روي همين چمن هاي خيس پخش زمين بشوي و سرت را كه بياوري بالا ببيني نه دستي به سمتت دراز شده نه سرسره اي هست كه كودكانه هايت روي آن ليز بخورد!

و باز دست خودت است كه ستون بدنت مي شود و روي پاهايت مي ايستي و بي ملاحظه قدم مي زني...

اين روزها قدم قدم قدم قدم...زدن،آرام ترين ريتمي ست كه بعد از شـُـك هاي روزمره(!) مي تواني تجربه كني...و باز لبخند و تظاهري كه به قول خودت عادتمان شده:

ظاهراً زندگي خيلي خوبه / ظاهراً حال همه مطلوبه /
ظاهراً از غم دنيا دورم/من تظاهر مي كنم!مجبورم!!!/...


اين چهارپاره هم    چهار    پاره    از خودت   است!

حرف ديگري نمانده كه ضميمه ي اين دل نوشت كني جز همين چند ---- !!!!

خنده آغاز عشق بازي است
گريه پايان "فيلم ديدي؟" هاست!
ابتذال من و تو تاريخي ست
اين تمام اميد سي دي هاست!

از عرق هاي تند يك بستر
با پتوي مچاله مي لرزي
غرق طول عميق اين حسي
بعد از آن هم عمود و بي عرضي!

يك كپي از تو توي گوشي ها!
اين مجازات،قبض يك روح است!
خنده ي عشق،روي لب ماسيد!
اين خوشي يك ثواب مكروه است!

تو به هم خوابه ات بدهكاري
تو به من،به خودت بدهكاري
تو به اندازه ي تظاهرهات
به زن بيخودت بدهكاري!

انتشارت سريع رخ داده
يك كپي از تو،توي رستوران
يك كپي از تو روي اين تخت است
آن يكي محو ِ گردي فنجان!

لكه ي عشق،روي ملافه
گم شدي توي غربت اين تخت!
با خم و پيچ ِ موي من سردي
محو و درگير ِ موي صاف و لخت!!!

يك كپي از تو توي آغوشم
يك كپي از تو توي آغوشش
اين كپي مرگ ِ مغزي ِ عشق است
آن يكي پچ پچ ِ تو درگوشش

خنده آغاز عشق بازي است
بايد از گريه رد شوم شايد!
اين كپي ها هنوز مشكوكند!
يك كپي را دِلِت[Delete] كنم بايد!

بعد مرگ كپي شدن هايت
اصل قلبت حقيقتاً تنهاست!
چه كثيف است عشق ماشيني!
انتشارات،خوي آدم هاست!!!

.

.

.

انتشارات،خوي آدم هاست!!!!

دنباله نوشت 1: ترانه ي اين پست اولين ترانه اي بود كه سعي كردم "ساده" بنويسمش!

دنباله نوشت 2: درگيرم!...با همين انتشاراتي كه خوي آدما شده...با همين آدمايي كه منتشر مي شن!

دنباله نوشت 3: براي اولين بار هيچ ميلي به شكلات تلخ ندارم!...همه چيز زيادي تلخ شده...!

دنباله نوشت 4: دوباره از بارون متنفرم!

دنباله نوشت5:از هرگونه نقد،نظر،راهنمايي،توصيه،ايراد،تذكر و...استقبال مي شه!!!مخصوصاً الان كه...!

دنباله نوشت6: بمــــــــاند!


موفق باشين

و

روزاتون شكلاتي

البته نه از نوع تلخش!

====

ببخشید اگه واسه این پست،بی دلیل کسی رو خبر نمی کنم!

چون خود این پست هم دلیل خاصی نداره!!!!!


[ ]
+
دستم به شکلات ها نمی رسـ...برسان!
 

عيد امسال شبيه هيچ كدام از عيدهاي عجيب و غريب سال هاي قبل نبود.اولين باري بود كه سال، توي فضايي تحويل شد،دور از تمام دغدغه هاي خسته كننده ي روزمره كه مجبورت مي كنند به خاطرشان صدبار پله ها را بالا و پايين بروي يا درها را با عصبانيت بكوبي يا كاغذها را سياه كني و مچاله و سياه و مچاله و سياه و مچاله و...

آخرش كه چه؟!

تو بماني و كاغذ سفيدي كه حتي دلش نمي خواهد يك جمله ي پيش پا افتاده ي تبريك،رويش نوشته شود!و سرت را بچسباني به كاغذ و خوابت نـَبـَرَد،اما زير پتو،بيدارت كنند كه:الان سال تحويل مي شود!

و تو تازه به مغزت فشار بياوري و چندثانيه گيج بخوري توي خودت تا يادت بيايد الان توي كدام خانه اي و مهمان كدام فاميل؟!

عادتمان شده بود هر سال يك هفته مانده به عيد،وسايلمان را چمدان پيچ كنيم و از شمالي ترين رشت،برويم به جنوبي ترين اهواز!

آخرش كه چه؟

كه يادمان بيايد بدعادت شده ايم كه به تنهايي عادت كرده ايم!كه يادمان بيايد چطور مي شود سالي يك بار،براي ديدن تماااااام فاميل هاي دور و نزديك-درعرض دو هفته !-سفر كرد!و يك عيد را خانه ي دايي بود و عيد بعد خانه ي عمو.يك سال خانه ي مادربزرگ باشي و سال بعد خانه ي...

امسال اما ميزبانمان آن قدرها هم عجيب و غريب نبود.يك ميزبان ساده و بدون مشغله!

سرش زيادي شلوغ بود...اما نبود!شايد به خاطر اينكه حس مي كردي روح بزرگش تمام حرم را بغل كرده!درست مثل كبوترهايي كه گنبد طلايي را چسبيده بودند و دلشان نمي خواست ولش كنند!

از ساعت يك شب رفتيد داخل حرم.مامان و بابا روي اولين فرشي كه خورد به چشمشان،نشستند و لب هايشان شروع كرد به تكان خوردن.شايد زمزمه ي دعاهايي كه تا همان لحظه ته گلويشان ماسيده و الان رسيده بود به زبانشان! من و حديث اما آرام نداشتيم!مي خواستيم جايي پيدا كنيم،توي صحن اصلي و نزديك گنبد!شايد دوست داشتيم مسافتي كه دعاهايمان طي مي كنند كوتاه تر باشد!اما دريغ از يك وجب جاي خالي و يك تكه فرش اضافه!تمام حرم، پر بود از آدم هاي كوچك و بزرگ كه يا روي فرش ها نشسته بودند،يا دراز كشيده  و فرش را از سرما دورشان پيچيده بودند،يا فرش اضافه اي را مثل پتو انداخته بودند روي خودشان و  خادم هايي كه با خواهش و زور،فرش-پتو هاي اضافه را پس مي گرفتند و پهن مي كردند توي حرم،تا مردمي كه سرپا ايستاده بودند جايي براي نشستن داشته باشند! من و حديث 45 دقيقه جلوي انبار فرش منتظر ايستاديم و هربار كه در باز مي شد مردها فرش به دوش مي آمدند بيرون و فشار جمعيت آنقدر زياد بود كه ما با دست هاي كاملاً خالي برگشتيم پيش مامان و بابا و روي همان فرش نشستيم و يادمان افتاد يك ساعت تا سال تحويل مانده.و لب هايمان شروع كرد به تكان خوردن.
دعاهايم كه تمام شد سرم را گذاشتم روي شانه ي حديث و بيدار كه مي شدم،پنج دقيقه مانده بود تا...

آغاز آخرين دهه ي سده ي هزار و سيصد!!!

آخرين لحظه ها نمي دانم چرا به مسافتي كه دعاها بايد طي مي كردند فكر نمي كردم!انگار درد و دل هايم از همين جا بود كه به همين جا مي رسيد!

همين جا!

همين

جا

و سال-مبارك- نو شد! :-))

به رشت كه رسيديم،بقيه ي روزهاي عيد همان قدر كسل كننده بود كه جمعه!

مثل اين است كه هفت-هشت تا جمعه را به هم چسبانده باشند و مجبورت كنند تحملش كني!

از اين جمعه هاي پيوسته ي  بدون مهمان و خواب هاي تا لنگ ظهر و گردش هاي بعد از ظهر توي هواي بهاري-و به قول بچه ها،دو نفره!- كه بگذريم،چند تا كتاب خوب و شايد خييييلي خوب خواندم كه دلم نيامد معرفي نكنم!

اولي تپه ي فيل هاي سفيد است از ارنست همینگوی كه ممكن است خيلي ها خوانده باشند.منتها از آنجايي كه من اصولاً توي خوانش همه ي كتاب هاي خوب DELAY دارم،خيلي دير پيدايشان مي كنم...پس اگر نخوانده ايد بد نيست سري به كتاب فروشي سر كوچه تان بزنيد.قيمتش هم زیاد نيست.شاید به اندازه ي خريدن دو تا شكلات تلخ 88%پارميدا!يا پول يك تاكسي دربست،توي يك روز باراني...:-D

این هم لینک دانلود کتاب تپه هایی چون فیل های سفید.منتها برای دانلود باید اول توی سایت عضو شوید!!!
دومی هم کتاب سالار مگس ها از ویلیام گلدینگ.این هم لینک سالار مگس ها

zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

چند وقت است يكي قلقلكم مي دهد كه داستان هايم را بگذارم توي وبلاگ براي نقد.ولي با حجم بالاي هفت-هشت صفحه!!!،كدام آدم عاقلي مي نشيند پاي مانيتور تا بخواند و بعد بخواهد نظر بدهد!!!اين شد كه گفتم فعلاً همين داستانك را داشته باشيد تا بعد! :

شاه،دو قدم عقب تر رفت.نگاهي به انگشت هاي گره كرده ي بالاي سرش انداخت.بين خانه هاي سياه و سفيد سرگيجه گرفته بود و كسي نبود تا تكانش بدهد!با نوك انگشت،عرق پيشاني اش را گرفت و كف خانه ي سفيد دمر افتاد. مجبور شد "مات" را قبول كند!

ZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZ

بعد از POST كارتوني و شوخي موزون جالبي كه آقای احسان رعیت با شخصيت هاي كارتوني كرده بود،من هم به سرم زد تا به بعضي از كارتون هاي مورد علاقه ي آن روزها-و شايد حتي اين روزهام!!!-از يك زاويه ي ديگر نگاه كنم!پينوكيويي كه به قول احسان رعيت بيني اش را عمل كرده يا به قول من توي سطل آشغال افتاده!و...

فقط دو تا نكته ي كوووچوولووو:
1-مي دونم كه به خاطر رعايت وزن ترانه،مجبور مي شيد كشش هاي عجيب و غريب به كلمات بدين!واسه همين فايل صوتي ترانه هم با صداي كااااااملاً سرما خورده م (!) واستون گذاشته م.البته بعد از آپلود شدن فايل،متوجه يه اشتباه كوچيك توي خوانش ترانه شدم.اونم توي بيت يكي مونده به آخره،كه اگه با اصل ترانه مقايسه كنيد متوجه مي شيد.

2-باز هم اگه ايراد وزني عروضي داره به بزرگي خودتون ببخشيد!من هنوزم كه هنوزه سر از كار اين عروض در نميارم!:-D

اين هم لينك دانلود فايل صوتي اين ترانه

 

با اينكه تقويم مي گه من بزرگتر از يه بچه م/دلم هواي كارتوناي بچگيمو كرده

اين همه سال تام و جري دنبال هم دويدن/هيچكي نفهميده جري،يه "زن" تو نقش مَرده!

گرگه واسه گرفتن ِ حقوق ِ بازيگري/يه عمره ميگ ميگ جلوشه اما اونو نخورده

پلنگِ صورتي واسه پيروي از مد روز/قهوه اي شد،رژيم گرفـ[ت]!يه ما[ه] چيزي نخورده!

پينوكيو توو آشغالاس،موريانه ها به جونش!/و ژپتو توو كار آدمً آهنيو لوله س

سفيدبرفي زنده شد،شاهزاده رو پيچوندو/پليسه گفته سيب سمي كار هف[ت] كوتوله س!

هايدي پدربزرگو داد خونه ي سالمندان/شبا توو خواب را[ه] مي ره از ترس و عذاب ِ وجدان!

رابين هوده صندوق بانك مركزي رو زده/پليس مي گه:دُلارا كو؟...مي گه: دادم پرنس جان!

روزنامه ها نوشتن از دو اتفاق جالب/بامزي كه رفته توي تيمً ملي  ِ فوتباليسّا[فوتباليست ها‍]

و اينكه بعد ِ اون همه مسابقه توو دنيا/كميته تازه  فهميده: دوپينگ كرده سوباسا!

جزيره ي گمشده پيدا شده مثل اينكه/ سرندپيتي شده جزو قطب گردشگري!

كـُـنا شناسنامه شو پيدا مي كنه يه روزي/مي فهمه آن شرليه جدّ ِ اصلي ِ مادري!

جاي دساي ِ سبزًانگشتي مي گن جديداً /فقط سه چار تا بُــتـّـه ي بزرگ ِ خار در مياد

جك توي توليدي لوبياي سحرآميزه/مشتريا نق مي زنن به جاش انار در مياد!!!

و پسر ِ شُجا[ع] واسه گفتن ِ حرف ِ حساب/از ترس جون بچه هاش،مي گن فراري شده!

ژان والژان از سياست و مبارزه بُريده/يه گوشه اي مشغول ِ كاراي اداري شده!

يه قانون جديد واسه كارتونا تصويب شد/حق ندارن حرف بزنن ازين به بعد، حيوونا!

دلم هواي بچگيمو كرده بود!ولي حيف!/يكي بايد بهم مي گفـ[ت] بزرگ شدن كارتونا!

...

سال جديدتون

پر از شادي

پر از آرزوهاي برآورده شده

پر از رسيدن!

و تك تك روزاتون شكلاتي

البته نه از نوع تلخش

(هر چند،اگه شكلات تلخ دوس دارين-مث من- از نوع 88%پارميدا رو واستون آرزو مي كنم!)

موفق باشين.

 راستی...

بفرمایید شکلات!


[ ]
+
سوپنثر=soupenser

  دانلود پرنده وار(۱)

اولين مجموعه ي ترانه از ترانه سرايان جوان*سايت ترانه سراها*به مناسبت سال جديد.


برای دریافت این مجموعه میتونید به لینک زیر هم مراجعه كنيد.


 

توي اين مجموعه علاوه بر دوتا ترانه از من،ترانه هايي خواهيد خواند از دوستان عزيزم:
صديقه حسيني
احسان رعيت،
سبحان مرادي
و ...

 دوستان عزيز دانلود كنيد و اطلاع رساني هم فراموش نشه:-))

==================================

مي چرخم لاي موهايت

و نمي دانم

من شپشم

 يا نسيم؟!(دنباله نوشت1)

 

اولين بار كه اينو براي يكي خوندم،لبخند زد و گفت:منم همينطور!

و من موندم به چرايي "اين من هاي سردرگم"
به اين كه چرا تمام آدماي داستانام مي دونن چه كسي(يا حداقل چه چيزي!) هستن  (يا مي خوان باشند!) و من،توي گودي يه صندلي نرم فرو رفتم و چشم دوختم به مانيتور و تمام سلول هاي خاكستري(يا سفيد ِ !) مغزم درگير اينه كه اصلاً-من-

هستم؟!

من،"من" هستم؟

و اگه هستم، "هستم"؟

فكرم گيج مي ره...
و كم كم باور مي كنم كه منم دارم به اين سوال واگيردار مبتلا مي شم...


اين پست رو به بهونه ي همه ي نبودن هام نوشتم.با اينكه هيچ شعر دندون گير يا ترانه ي جديدي نبود كه دليل به روز شدنم باشه.
واسه ي همين،اسمش رو گذاشتم "سوپنثر" كه تلفظش مي شه:soopenser و درواقع همون "سوپ ِ نثر" يا "نثر ِ سوپ" يا هر چيزيه كه به همه بفهمونه،اين up
مجموعه ايه ازهمه چيز...درست مثل يه سوپ!
برام مهم نيس همه شون قديمي ان...يا اينكه بعضياشون از نظر كيفي خيلي پايين تر از كاراي الانم هستن...
هدف،فقط همون خاطره ايه كه با تك تكشون دارم!

تك
تك
تك
تكشون!

مثل همين دو تا داستانك،كه اولين داستانك هايي بودن كه نوشتم. اونم سه سال پيش،درست زماني كه روي يكي از نيمكت هاي اردوگاه ميرزاكوچك خان رامسر نشسته بودم و داشتم به اين فكر مي كردم كه توي يه جشنواره ي چهار روزه(دقيقتر بگم:3.5روزه!)يكي مث من چندتا دوست نويسنده و شاعر از جاهاي مختلف ايران مي تونه پيدا كنه؟!



"اتمام حجت"

خیلی دو رویی!ببین بچه!آخرین باریه که سر این خیابون باهات اتمام حجّت می کنم.ملتفت شدی؟ خوب گوش بده: ((واسه همیشه،یا سبز بمون یا قرمز!))

 

"در"

-امروز می خوام برم آرایشگاه موهامو استخوني کنم.بايد حسابي به سر و وضعم برسم.آخه فردا بليط داريم واسه لندن. عروسی من و چارلی رو قراره همونجا بگیرن.توي یه تالار بزرگ با...
مرد ، بی گدار ، در اتاق را باز کرد.دختر از جلوي آينه كنار رفت و روسري اش را كشيد جلو.
مرد،نگاهي به دختر انداخت و بعد نگاهي به آينه ي كوچك كه از ميخ شلي آويزان بود.
-چي كار مي كني رقيه؟چرا نرفتی پله خانم بزرگ اینا رو بِسابی؟بچه هم داره گریه می کنه.زود باش بیا کهنه شو عوض کن.
دختر "چشم"ِ بلندي گفت.مرد در را محكم به هم كوبيد.
آينه افتاد.

 

و اين شعر كاملاً "كوچولو" كه جزو اولين –مثلاً !- شعركودك هايي بود كه نوشتم.

 قطره قطره چیک و چیک
باز شیر آشپزخونه
ناراحته انگاری
داره گریه می کنه

 بابا دلش سنگیه
مامان چه بی خیاله
نمی سوزه دلاشون؟
اینم یه جور سواله!

 مامان کفش بابا رو
پرت میکنه تو حیاط
می گه "برو ازینجا
خیکیِ گنده و لات!"

 بابا با داد،می زنه
از اون حرفای بد بد
مامان می خونه تند تند
قل هو الله احد

پارچه می بندم به شیر
تا اشکاشو پاک کنه
به ساعته می گم که
به جاش تیک و تاک کنه

 بند نمی یاد گریه هاش
دیگه فایده نداره!
حتی اونم گریونه
واسه من بیچاره!

 اين پست كلاً سعي كردم كمتر بين مطلبا حرف بزنم...و برعكس هميشه عاميانه نوشتمش!
نمي دونم چرا...شايد فقط به خاطر اينكه "سوپنثر" با چاشني "يه ذره تنوع" قابل تحمل تر مي شه...البته فقط شايد! :-)

تمومش مي كنم،با يه دلنوشته كه قرار بود شعر سپيد باشه...اما...نمي دونم!

 پرت مي شوم

به مزرعه ي روياي تو

چه بي حاصل

پايم به چمن ها

 گير مي كند

مثل عشق هلويي تو

ته گلويم

طعم تند خفگي

...

روح نفس هام

تبعيد مي شود

به  خواب هاي گود

در برزخ چشم هايت

  

(دنباله نوشت 1):چند تا كار اين شكلي ديگه هم دارم.مثل:

دست هايم اناري بود!گفتند:قاتلي

و

تنهايي ببر!اما حداقل بيا با هم بدوزيم!

و

...

نمي دونم بهشون چي مي گن!شعر...نثر...كاريكلماتور...؟هرچند زياد مهم نيس.مهم اينه كه نوشتنشون آرومم مي كنه.پس مي نويسم:-)

(دنباله نوشت2):چرا بعضيا فكر مي كنن غافلگير كردن (يا شايد سورپرايز كردن ِ )همه ي آدماي دور و ورشون،اون قدر مهمه كه مي شه به خاطرش روي هرچيزي پا گذاشت و به هر كاري دست زد؟!به هر قيمتي؟!

 (دنباله نوشت3):چرا بعضيا زود مي فهمن و بعضيا دير؟

و خيلي ها نمي خوان بفهمن و خيلي ها مي فهمن و وانمود مي كنن نمي فهمن؟!

دنياي عجيبيه!

 (دنباله نوشت 4):چرا بعضيا به قول مونا برزويي،نمي فهمن كه:

چه جوري ادامه مي دي؟/وقتي مشتاقي و من سرد؟/به نظرم منطقي نيست/بايد عشقو كنترل كرد!!!!

شايد با خودمم باشما!

 (دنباله نوشت5):چند تا ترانه ي تك بيتي كه هيچ وقت ادامه داده نشدن...يعني نخواستم كه...!

*برو از كوچه ها بگذر/بذار راه دلم واشه/واسه برگشتنت زوده/بذار اين گريه پيدا شه!

*بكش اين منتو بي من!/نذار تنهاترين باشم/بذار منت شه برگشتم/نذار با غصه تنها شم

*باورش كن!قسماشو رد نكن!/بذا باور كنه باورت شده/تصويرش جلو چشاته دم به دم/فك كنم روزاي آخرت شده!

توي دلم مونده بود يكي بخوندشون!:-))

(دنباله نوشت6):چند دقيقه ي پيش،يه متن كوتاه توي فيس بوك خوندم،يه قسمتشو داشته باشين:

مراقب قلب ها باشيم

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم!

  (دنباله نوشت7):درگيرم!

با خدا
با خودم
با...
نمي فهمه ها
و نمي فهمم ها!

(دنباله نوشت8):اين پست يه سوپنثر قديمي بود.اما باز هم دست نقد و نظر واستون باز بازه!

بفرماييد!

 

موفق باشين

و

روزاتون شكلاتي

البته نه از نوع تلخش!

 


[ ]
+
هنوزم سخته بفهمي/فرق بين "منو"با"ما"/مث اشكي كه نفهمي/از غمه يا سوز سرما

 

بهترين كه نه،اما اولين پاييزي بود كه پشت برگ هاي نارنجي و پنجره هاي خيس خورده و سكوت غم انگيز چشم هايت خلاصه نشد!
از مانتوهاي هفت رنگي كه-مثلاً!- براي چوب لباسي ات خريدي،شروع شد و رسيد به همه ي انجمن هايي كه قبل از كنكور آرزويت بود بروي...و رفتي...و فهميدي بعضي وقتها آرزوهايت فقط از پشت ويترين قشنگ اند...مثل لباس هايي كه يقه ي چوب لباسي را گرفته اند يا كنج اتاق كز كرده اند،كه پوشيده نمي شوند...كه نمي خواهم بشوند...كه نبايد...!
و نرفتي!
و همان بهتر كه نمي روي!
...
خيلي وقت نيست.هنوز جوهر اولين جلسات بعضي از انجمن ها خشك نشده...ولي نمي داني چرا خط فاصله ي بين انجمن هايي كه موهايشان سفيد شده،با انجمن هايي كه تازه دارند دندان در مي آورند،اين قدر كمرنگ شده!!!
آن قدر كمرنگ كه بهترين-و شايد تنها!-دليل هنوز بودنت،اين است كه دوستان قديمي ات را ببيني و شايد حرفي،كتابي،خنده اي،آهي بينتان رد و بدل شود و يادت برود زل زدن به مسير باران زده،از پشت شيشه ي تاكسي،و عطسه هاي سرماخورده ي توي راه،چقدر كسل كننده و تكراري بوده!
تكراري،مثل نگاه هاي عجيب مادر كه نمي فهمي دارد مي خندد يا گريه مي خورد؟

يك ماه اول سخت بود.اما كم كم برايت عادي شد كه بپرسند "بالاخره مي خواي چي بخوني؟" و محكم جواب بدهي "ادبيات انگليسي" و تاكيد كني كه ((دانشگاه گيلان-روزانه)) و روزانه را دوباره زير لب زمزمه كني تا خودت هم مطمئن شوي يكي دو دليل شايد موجه داشته باشي براي اينكه چرا...؟چرا...؟چون....؟!!!!!
و خنده ات بگيرد كه عمويت دست بگذارد روي دهانش و بگويد:
"من دندونامو گذاشته بودم كه تو برام درست كني خانوم دكتر!"
و احمقانه بخندي كه:
"اگه متن انگليسي داشتي بيار واست ترجمه مي كنم!...دندوناتم ببر نشون دندونپزشك بده"
"دندونپزشك" را با بغض ادا مي كني.
بغض...

(1)

بغض چشمت هنوز مي خندد
به دو تا آرزوي پژمرده
اولي...چشمبارشي اندك
دومي...بغض،گريه را خورده!

 ديگر فرقي نمي كند.اين بغض ها مال مهرماه بود و حال و هواي برگ هاي پاييز زده...الان خوشحال هم هستي!
خوشحال از اينكه مال خودت هستي.نه مال كتاب هاي درسي ات...و تك تك ثانيه هايت زير انگشت هاي خودت رقم مي خورند.تيك تاك مي شوند و آرام جلو مي روند.
فعلاً ،تا اطلاع ثانوي،همه چيز خوووووب است!
خيلي خوووووب
...
همه خوبند به جز داستان هايت كه مريض افتاده اند يك گوشه و هر چه مي نويسيشان،نصفه ولت مي كنند.
اين روزها فقط شعر و ترانه سلول هاي مغزت را قلقلك مي دهد.فشار مي دهد.زخمي مي كند...و يادت مي آورد:هر شب،به اندازه ي يك روز،پير مي شوي!

 (2)

يك عصاي خميده زخمي شد
و چروكي به دست او چسبيد
پاي چپ در مسير چپ بود و
پاي ديگر سه پايه ي ترديد

 سايه سايه گذشته اي مبهم
روي ديوار ذهن او رفته
رشته رشته سپيد باريده
توي موهاي او فرو رفته

 و خيال جوان يك زن كه
پابرهنه به شعر مي آيد
رو به مادربزرگ مي گويد:
جمله ها را خميده كن!...بايد!

 چشم زن گريه را نمي فهمد
چشم مادر هميشه مي فهمد

علت اشك،سوز سرما نيست
مثل سنگي كه شيشه مي فهمد!

 تلخي خنده هاي زن مانده
زير دندان خاطرات من
هر كه فهميد،من نفهميدم
فرق مادربزرگم و آن زن!
...
....
.....
.......

يك عصا / تق!شكستن چيزي
و زني توي پله مي پيچد
چشم مادربزرگ مي فهمد
از همان دم،خيال،مي هيچد!

 هيچيدن خيال هايت آن قدرها كه فكر مي كردي/ميكني/ميكنند آسان نبود!
ولي شد...

مثل دست هايي كه به ترانه هايت سپردي...دست هايي كه سپردندت!و آسماني كه به هر سه تان خنديد!

(3)

فكر مي كردم تو رو آسمون فرستاده برام
حالا دستاتو به دستِ به زميني مي سپارم
جاي لالاييت شبا با خاطراتت مي خوابم
چشامو خيره به اونجا كه تو نيستي مي ذارم

 خواستم از گرمي دستاي تو حرفي بزنم
ولي سردي نگات،از دور،حيرونم كرد
گيريم از فرشته ها بودي،ديگه پرت شكست!
بي گــُنام،ولي گناهت،درب و داغونم كرد!

 فكر مي كردم يه فرشته چوبشو تكون مي ده
گره مي زنه دلا رو...جاي من،"ما"مي ذاره
سحر ِ اين عهدو شكستي!ديگه راه توبه نيس!
پيش كاري كه تو كردي،جادواَم كم مياره!

 سهم دستام/ترك دستات/سهم چشمامه خاموشي

سهم پاهام/ناي رفتن/سهم قلبم،فراموشي!

فراموشي

فراموشي

فراموشــــــــي

...

 و فراموش مي كني كه چندنفر فراموشت كرده اند...تا يادت بماند همان يكي دو نفر كافي اند براي يادآوري خودت به خودت!و هر روز خودت را مرور مي كني.

هنوز لبخند مي زني...مي خندي به بره اي كه توي حياط ،به درخت بسته اند و قرار است با زندگي گوسفندي اش خداحافظي كند.و به بره ي عروسكي گوشه ي تختت...و به بره اي كه--؟--؟!!

 هنوز از شكلات هايي كه توي پنجره اتاقت گذاشته اي دور نشده اي.هنوز مزه تلخ اين شكلات ها،دهانت را شيرين مي كند...

و هر شب كه يكي شان را مي گذاري توي دهانت و مسواك نزده سرت را مي گذاري روي بالش،فكر مي كني بدون اين شكلات ها،چقدر همه چيز بدمزه مي شد.

"هنووووز" به جاي "كسي" كه تلخي ها را از زندگي ات پرت كند بيرون،آويزان ِ اين شكلات ها مي شوي...

هنوز!

 روزهايتان پر از شكلات...البته نه از نوع تلخش!

نظرات و نقدهايتان هم پر از شكلات...از هر نوعي كه دوست داريد!


[ ]
+
دست هايم اناري بود...گفتند:قاتلي!
 


نخستین جشنواره ادبیات داستانی استان گیلان «وارنیک»، عصر یکشنبه ( 2 آبان) با معرفی برترین ها به کار خود پایان داد.
 وحید باقری با داستان (جنگ از کی شروع شد؟) به عنوان نفر اول، نرگس میرفیضی با داستان (چراغ قرمز) نفر دوم، مریم ساحلی با داستان (رد مه از حوالی AB تا مرکز O) نفر سوم، عادله زاهدی با داستان ( لباس سرخ لیلی - هفتمین روز) نفر چهارم و مهناز دوستدار با داستان ( توی جنگل نخواب - پل) نفر پنجم این جشنواره را کسب نمودند و از 10 اثر برگزیده تقدیر شد.

گزارش کامل را اینجا بخوانید
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  دست هايت را مي گذاري روي چشم هايت.بايد ((آرزو)) كني.توي چند ثانيه تمام زندگي ات از جلوي چشم هايت رد مي شود.هيچ وقت نمي تواني توجيهي برايش پيدا كني.چطور توي چند ثانيه مي شود اين همه آرزو كرد...فوت كه مي كني،دوست نداري دست هايت را از جلوي صورتت برداري.برايت اهميتي ندارد كه ببيني از هجده تا شمع چندتايش  را خاموش كرده اي...

همه مي خندند،دست مي زنند،و تو هم بايد...

حداقلش اين است كه ((مجبوري!))

***

از اول فروردين تا اول مرداد،بدترين روزهاي عمرت بود.مثل ديوانه ها دور خودت مي چرخيدي و هر روز تقويم را نگاه مي كردي و اول با اخم مي گفتي: ((چقدر وقتم كمه!)) و بعد لبخند مي زدي: ((چند وقت ديگه رااااحت مي شم!!!))

و همين طور هم شد.سر جلسه كه نشستي اول باورت نشد اين اسم توست كه نوشته اند بالاي پاسخنامه ي ((كنكور سراسري89 گروه علوم تجربي))
توي مغزت نمي رفت،اين خود تويي كه بايد گزينه ها را علامت بزني.پنج دقيقه كه گذشته بود،يكهو چيزي به سرت زد و بالاي دفترچه نوشتي:

از زير چتر پلك هايت آسمان سبز است!
خواستي كاملش كني...اما به خودت نهيب زدي كه اين برگه ي مسخره ي امتحان هاي مدرسه نيست...

و باز گزينه ها را سياه كردي.

سياه...سياه...سفيد...سياه

 

فرداي آن روز عجيب،توي تخت خواب كه نشسته بودي،يادت رفت بايد بخوابي.كاغذ را برداشتي كه:

 

از زير چتر پلك هايت آسمان سبز است

افسوس پرهايم اسير هاي هاي تو

من پيش بيني كرده ام حال و هوايت را

با احتمال ابرهاي اشك زاي تو...

 

رنگارنگ ترين سالي بود كه داشتي.همه چيز داشت.همه رقمش را تجربه كردي و همه مدلش را سرت آوردند.

عشق،نفرت،دوستي،نامردي،حسادت،رقابت،خنده،اشك،بي خيالي،حسرت،رغبت،آسان،سخت،تغيير،پايداري،

و ارزش لحظه ها...

يك سال خودت را مثلاً از شعر و داستان دور كردي،وبلاگ ننوشتي،كمتر رفتي حوزه،آخرش كه چي؟

پناه آوردي به كاغذهايي كه قلمبه شده اند توي كشوي ميز تحريرت.

هي نوشتي و نوشتي و نوشتي و

دو-سه ماه آخر طاقت نياوردي.رفتي حوزه و همه شان را خواندي

خواندي و خواندي و خواندي و

كم كم گفتند:

-يه كم استراحتم خوبه ها خانم ميرفيضي!

خنديدي و خنديدي و خنديدي و

الان ديگر نمي خندي!

چون به زور دستت به خودكار مي رود.از خودت فرار مي كني،از خودت و اتاقت و تنهايي ات.دوست داري لاي ((شلوغي)) غلت بزني.دوست داري صداي نكره ي ماشين ها و آدم ها توي گوشت باشد تا يادت نيفتد به سكوت مسخره ي تو و خودكار و كتاب ها و درس ها و جيرجيرك ها...و نيمه شب ها!

******

خيلي خوب مي شد اگر انجمني هم بود براي ادبيات كودك!گاهي وقت ها دل آدم مي گيرد.و ديگ حوصله كه سر مي رود،متوسل مي شوم به بچه هاي بزرگي كه دور و ورم ريخته اند و گاهي همين ها اند كه مثل يك بچه ي هفت هشت ساله از شنيدن شعرهاي كودك كلي ذوق مي كنند!!!!چقدر خوب مي شود اگر همه،همين يك پست را(اميدوارم آخري اش نباشد!) به اندازه ي بچگي هايمان كوچولو شويم و بخوانيم...

راستي تا به حال شده يك مورچه بخواهد برايتان درد و دل كند؟...

اين درد و دل مورچه كوچولويي ست كه من شنيدم...و دوست دارم شما هم بشنويد!مورچه اي كه محكوم است به مورچه بودن!

 

سلام منم يه مورچه
اومدم از تو كوچه
واسه يه لقمه غذا
شايد يه كم كلوچه!

تموم خانواده
حتي نوزاد لونه
سه روزه آواره ان
خيلي گرسنمونه

حتي جايي نداريم
سر بذاريم بخوابيم
الان سه روزي مي شه
پخش و پلا رو آبيم!

مي گن يكي از شما
يه سيل آب آورده
نصف فك و فاميلم
رو آب افتاده مرده!

غذاهارم برده آب
كاش همه اونجا بودين
كدومتون آبو ريخت؟؟
شما چقد حسودين!

حسودي تون مي شه كه
همه مي ريم سر كار
همه خواهر برادر
هيچكي نمي شه بيمار

حالا كه نصفمونو
كشتين و نفله كردين
وقتي قدم مي زنين
زير پا رو بگردين!

ملكه هم لگد شد
زير دست و پاهاتون
عين يه گله گوسفند
مي ريزين تو خيابون!

هر چيو برمي دارين
خسته مي شين خيلي زود
زور هر كدوم از ما
قد ده تا مورچه بود!

نون خدا رو هر روز
بيخود مي ريزين بيرون
ما صب تا شب مي گرديم
دنبال يه تيكه نون!

كي حرفمو گوش مي ده؟
باز همونم!يه مورچه!
خسته شدم غر زدم
بازم مي رم تو كوچه!

 

بعد از يك سال نبودن،حتماٌ دوست نداريد از كامنت هايتان بي نصيب بمانم...

روزهاي همه،شكلاتي!!!!


[ ]
+
صندلي هايي كه نمي دانند به موهاي فشن بخندند يا حرف هاي فشن؟!!!

***(به علت پاره اي از مسائل(!) از به كار بردن پاره اي از اسامي افراد و مكان ها خودداري شده!)

خوب خنده دار است ديگر!حتي اگر نيشت باز نشود و از ناراحتي گريه ات بگيرد باز هم خنده دار است...

خنده دار است كه يك مشت آدم همه چيز دان(!) به جرم چندماه ننوشتن توبيخت كنند كه برو عناصر داستان بخوان و بعد بنويس...

اين كه بگويند آكادميك مي نويسي و لابد فلان و بهمان كتاب را خوانده اي و اين جمله را از سه قطره خون برداشتي و آن جمله را از آن فيلم...

و تو توي دلت گريه هاي خنده دارت را سر بدهي كه : آخه بابا!اگه من وقت داشتم اين كتابايي كه شما ميگيد رو بخونم كه ده ماه از داستان فاصله نمي گرفتم و ماكسيمم تعداد نوشته هام نمي شد چهارتا!

صندلي ها هم خنده شان مي گيرد وقتي يكي پيشنهاد دوستانه اي مي كند و ديگري آن پيشنهاد شايد دوستانه را نقد مي كند و آن يكي نقد ديگري را نقد مي كند...و تو كه آن بالا نشسته اي حتي اسم داستان خودت يادت مي رود و نمي فهمي اينجا چه مي كني و قرار است چطور اين نقدهاي نقض شده را پياده كني روي كاغذ و خودكارت مدام روي كاغذ بچرخد و ايرادها را بنويسد و رو به رويش بنويسد:طرح داستان،به گفته ي خانم ايكس عالي ست و به گفته ي آقاي ايگرگ افتضاح...جناب فرموده اند زبان شسته رفته اي دارد و سركار اصرار دارند حتي نمي شود به اين نثر گفت:زبان!!!

ديگر حالت به هم مي خورد از اين كه ابتداي نقدشان ضميمه كنند: ((با توجه به سن و سالتون....))

و لب هايت را مي گزي كه دنياي ادبيات را چه به سن و سال؟!...

و پايين كه مي آيي به تشويق ها توي دلت پوزخند مي زني...به آدم هايي كه عادت كرده اند مجري از دهانشان حرف بكشد و مجري بيچاره هم نمي داند اين حرف هاي متناقض،كشيده نشوند ،بهتر است...

روي صندلي ات كه جاگير مي شوي حواست نيست چه كسي دارد داستان بعدي را ميخواند و فقط سرت را تكان مي دهي كه:آهان!حالا فهميدم چرا همه ترجيح مي دهند داستان هايشان را اول توي نشست هاي سه-چهار نفره بخوانند و وقتي كاملاً ويرايشش كردند،توي آخرين مرحله{و شايد فقط براي خودنمايي!!!} بروند بالاي سن و داستانشان را با آب و تاب بخوانند و بهشان بر بخورد اگر يك بار كلمه اي به جز ((عالي بود)) بشنوند و سرشان را بيندازند پايين و با اخم بروند بيرون و ديگر ازشان خبري نشود...

اين ها حرف هايي بود كه اين چندماه مانده بود توي دلم و ده ماه پيش به خيلي ها گفتم،ولي هيچ جا ننوشتم...

مسلم است مني كه ده داستان در ميان،يك عدد شعر مي نوشتم،وقتي توي اين ده ماه داستان هايم به ده تا نرسيده،شعر خوبي ندارم كه اينجا بنويسم...جز اينكه مطمئن باشم تحت هر شرايطي روح بچه گانه ام شعرهاي كوچولو را فراموش نمي كند و حتي اگر دوست نداشته باشد بنويسد،مي نويسد!

به خاطر خيلي چيزها خيلي ها را دعوت نكردم...

اين ساعت عجول كه بالاي سرم سر و صدا مي كند نمي گذارد با خيال راحت تايپ كنم،چه برسد به اينكه يكي يكي دوستانم را خبر كنم...يا حتي بهشان سر بزنم...يا جواب پيام هاي دعوتشان را بدهم و حسابي شرمنده شوم كه جناب محترم كنكور دستم را گرفته و ولم نمي كند...

فقط اين پست را نوشتم كه نگويند: -هه!اينم تعطيل شد....!

لطف مي كنند آن هايي كه مي آيند و خوانده يا نخوانده مي مانند يا مي روند.....!

اين هم چهارپاره كودكانه اي كه شايد روزي برگي از خاطرات بچگي هاي خودم بوده:

دستاي لرزون و سرد

يه قابلمه شله زرد

زهرا چشاشو بسته

واي كه عجب كاري كرد

اگه مامان بفهمه

روي فرش سفيدش↓

لكه ي زرد افتاده؟...

كاشكي مي شد نديدش!

پنجره رو وا كنم؟

هوا چه خوب و عالي

مي گم عكس خورشيده

افتاده روي قالي!

يا نه!مي گم:مامان جون!

چقدر پرته حواسم

خراب كاري كردم و

كثيف شده لباسم!


ولي آخه اين جوري

كه كار خراب تر مي شه

آهان مي گم قالي مون

گشنه مي شه هميشه!

زهرا چشاشو وا كرد

به قابلمه نگا كرد

قابلمه رو قايم كرد

مامانشو صدا كرد:

مامان بيا نگا كن!

فرش سفيدو بردم

اجي مجي كردم و

يه فرش زرد آوردم!!!


[ ]
+
بغض خوشمزه ای که احمق ترین تصادف زندگی ات شد!!!
خواستی بنویسی...

از چیزهایی که این روزها زیاد دور و ور بیخ گلویت پرسه می زنند!

اما ترجیح دادی فریادهایت را بگذاری برای شب هایی که فقط یک نفر صدایت را می شنود...

و اینجا تمام بغض های خنده دارت را بریزی توی چند عدد قافیه و لابد اسمش را بگذاری شعر!

مثل احمق ترین تصادف زندگی ات!:

 

زرد و قرمز تصادفی احمق؛با دو ماژیک کاملاً رنگی

مثل قاچی که پرتقالی شد،از دو چاقوی کهنه ی زنگی!

 

تکیه کردی به شانه هایی که روی موهای شب تکان می خورد...

دستِ سرد ِ در ِ اتاقت با  رقص ِ داغ ِ کلید ِ "او" می مُرد!

 

بالش از گریه های خونینت،عادتش شد؛...به شرط ماهی که

هر شب از آسمان چشمت باز،خیره می شد به کوره راهی که....>

 

مثل "دنباله" پشتِ یک مرگِ بی "ستاره" منجّمَت باشد

ساده قل خورد توپ ِ عشقی که...در همین دو-سه روزه  می پاشد!

 

لقمه های کلام ِ تو ، گیر ِ سرفه های {مری} و {کاردیا}

ریه ذاتش نفس نمی خواهد؛باکتریِ کوکوس نومونیا!!!

<کاردیا=دریچه ای در انتهای لوله مری/استرپتو کوکوس نومونیا=باکتری مولد بیماری ذات الریه>

 

چشم های شکلاتی ام منتظر حرف های شکلاتی تان می ماند...این بار ولی برایم فرقی نمی کند از نوع تلخش باشد یا شیرینش!


[ ]
+
یک...دو...سه...چهار...عشق پنج ضلعی ام گم شد!
 

همین روزها باید بریزد روی تک تک کلماتت...

آن قدر نرم و  شکلاتی که بشود یک قاچش را درسته قورت داد!

خیلی وقت است داری دنبالش می گردی...

ثانیه ها را بو می کنی...،سلام ها را...،نگاه هایی را که ذره بین می شوند روی نگاهت،...خودت را... امروز را...پس فردای دیروز را!!!...

 ولی او انگار یک جایی پشت چشم هایت قایم شده و پلک که می زنی نیامده برمی گردد!

اصلاً قرار نبود عشق پنج ضلعیت خلاصه شود در دایره ای که هر چه خودت را می چرخی نمی بینی اش!

یکی گفته بود نرفته برمی گردی!...و تو نسبت رفتن به برگشتنت را که توی دفتر می نویسی و حساب احتمالات را تقدیمش می کنی،سرت تا گیج می رود!

نفسهایت را گره می زنی...می جوی،قورت می دهی،ته گلویت گیر می کند...و ترانه مسخره ات می پیچد توی سلول های مژه دار گوش درونی ات!

یه تیکه بیت بی صدا/ته گلوی من گیره/حتی خدا فِک نمی کرد/یهو گلومو بگیره!/صورت من سرخ و سیا/سفید و سبز و آبیه!/از وقتی گیر کرد تو گلوم/چشام یه حوض ماهیه!/یه مصرع ناقصمو/فقط با تو می شم یه بیت/روزای تکراریمو با/فکر تو کردم آپ تو دیت...
 ............
   ........
     ....
   ........
 ............
  یکی می کوبد پشت گردنت... و تمام نفسهای بودنت را بالا می آوری!
یادت نمی رود قبل از اینکه برای خودت شمع یادبود روشن کنی،آخرین ترانه بی ملودی ات را روی برگ هایی بنویسی که با ملودی باد می رقصند:

 یک انقلاب ساده
در چشم های سبزت
روییده تا همیشه
زیر فشار نبضت

این حرف یک طبیب است
طبیب بی سوادی
که درد عشق دیده
از تو آدم عادی

تمام عادیدگی(!)
خلاصه شد به عادت
دو مرد رنج دیده
تریک تروک ساعت

این حرف یک طبیب است
از آسمان برنگرد
برای  چشم ِ زخمت
مرهم ندارد این مرد

مردی که لحظه ها را
به اشتراک برده
ارث تمام روحش
سرودهای مرده!

سوهان عاشقی که
مثل خراش ناخن
کشیده شد به روحت
....
...
..
.
مستفعلن فعولن!

----------------------------------

 

 


[ ]
+
این پاره پاره حرف بدموزون و یاغی/در وصف تو یک جان عاشق توی بند است!

 

((دارم خودم را برای تولد عزیزترین دوستم آماده می کنم!...پس ببخشید اگر برای این پست خبردار نمی شوید...هر کس که پا به این خانه ی شکلاتی می گذارد قدمش روی چشم...و دعوت است برای  خوانش و نقد و نظرپستی که فعلاً آخرین پست سال88 خواهد بود!!))

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

همه چیز در هیچ خلاصه می شد و دیگر هیچ!

کیک را که گذاشتند جلویت هنوز باورت نمی شد این "هفت" گنده چطور خودش را به "یک" بیچاره چسبانده و نمی گذارد تصویر رویاهایت با ترانه های کودکانه ی دخترک "شانزده ساله" اجین شود!

می گویند:

آرزو کن!

چشم هایت را می بندی و با تمام وجود نرگس "کوچولو"یت را ته گلو زندانی می کنی و با یک مشت آرزوی شکلاتی فوتش می کنی روی شمع ها که نه...ثانیه های عمرت!!!

خاموش!

چشم هایت را که باز می کنی،انگار هنوز بسته اند...

چاقو را می دهند دستت.دلت نمی خواهد کیک را ببری.و عجیب وقتی می بُریَش دیگر مثل قبل تر ها دلت برایش نمی سوزد!

فقط داری به این فکر می کنی که چه ترکیبات شیمیایی تویش ریخته شده...الان که چاقوبر واحد سطح نیرو وارد می کند،چند نیوتون...چند گرم گلوکز لا به لای شکلات هایش قایم شده و چند...

چاقو را می دهی دست حدیث و ...

-مگه کیک نمی خوری؟

-آدم که کیک تولدشو ،خودش نمی خوره!!!

کیک خوشمزه تری منتظرم نشسته!

       روی میز تحریر...

                      لای کتاب ها....

و فعلاً که نرگس "کوچولو" گم شده،تا سال آینده فرصت داری برای جشن تولد دوست عزیزت ((ک-ن-ک-و-ر)) یک کادوی خوب بخری!حتی اگر به قیمت از دست دادن بچگی های شکلاتی ات...

این غزل بارانی دست و پا شکسته،به مناسبت تولدی ناتمام،در لحظه های کسل کننده ای که حالاحالاها تمامی ندارند،متولد شده...

و البته ((نا تمام!))

از کوچه ی باران شنیدی عزیزکم؟

در چشم من باشد خلاصه...بس بلند است!

این پاره پاره حرف بدموزون و یاغی

در وصف تو،یک جان عاشق،توی بند است!

این بند بد را ساده بستی بر دهانم...

عذر بلندت مرهم این زخم کهنه؟

نه عشق من!درد نگاهت هر چه باشد،

در زهر این بند هلاهل عین قند است!

جای تمام حرف هایت جا به جای ِ

این دل کبودی می زند/از تو نه پنهان

سبک خودت را گفته ام ای عشق خودخواه :

قیمت برای مرهم این زخم ها چند است؟؟

....

اتمام این غزل ناتمام به بعد از کنکور89 تجربی موکول گردیده!!!!

 


[ ]
+
خنده های نخودی ات را به اندازه ی تمام لوبیاها د...رفیق دارم!

 

از کوچه های ساده این دل عبور ساده است

این دل همیشه توی سطل آشغال افتاده است

 
نه!سگ نمی سوزد دلش!لیسی،نگاهی،پاتکی...

ای مهربان سوفورِ من!دست تو هم دلداده است؟!

 
بچه تر از آنم که بزرگترین دغدغه ام بود و نبود [گل آدمخوار] باشد و اینکه از این گل ها توی رشت هم...؟

تو آدم ِ خواری نبودی که بخواهم خار تهمت هایت را سند زخم های دلم بکنم!

هر چه باشد خیلی وقت است که جوجه تیغی کچل قلبم عاشق بغل کردن کاکتوس نگاهت شده!حتی اگر به قیمتِ...


ای دست قصابی بزن!ساتور نفرت را بزن!

رگ های عشقم را بِبُر!آئورت من آماده است!


از له شدن زیر نگاه کفش هایت را همین

در خاطرم مانده که گفتی عشق تو سگ زاده است!!

 

خنده های نخودی ات را به اندازه ی تمام لوبیاها د...رفیق دارم!

احساسات شکلاتی این دخترک چموش را که بدزدی،آب زرشک گیرت می آید،

در اولین مغازه ی سمت راست بیستون دست هایت!

هر چقدر هم با قُلا و ناقُلا باشی نقل های عشقی که از ترس تو زیر بالش never land قایم موشک کرده ام، دهانت را شـ......فقط ترش می کند!

نطق های تابلوت،هنوز آنقدر تابلوام نکرده که وسط ایستگاه دلت منتظر بمانم و تابلوی [[بی صاحاب!]] دستم بگیرم که...


بی جای عشقت هرزه روییده!چه فرقی می کند؟!

از هر چه باشد،دل همیشه زیر پا افتاده است!


من پشت آن تپه قطاری چیده ام...دیرت شده!

این هم بلیط ناکجایی که خروسش ماده است!

 

این هم بلیط ناکجایی که....
.
.
.
 
نـ ـه!مـ ن  خـ روس  نـ یـ سـ تـ م!

کلیک! 

 


[ ]
+