خانه | آرشيو | ايميل


پدرم، شعر
مادرم، داستان،
خواهر کوچکم، ترانه
و نیمه دیگر خودم،
که از شکلات زاده شده!
...
این ها اعضای خانواده دوم من هستند!

- اشعار و گاه نوشت های
سیده نرگس میرفیضی -
- دانشجوی ادبیات انگلیسی-
تمامی مطالب و اشعار درج شده
در این صفحه، متعلق به صاحب
وبلاگ است.استفاده بدون اجازه،
پیگرد قانونی دارد.
اطلاعات بیشتر را در پروفایل بخوانید،
========
اول:
همه ترانه ها ثبت شده اند. برای واگذاری ترانه، سفارش ترانه و یا درخواست نمونه کار، می توانید از طریق ایمیل یا کامنت های همین وبلاگ اقدام کنید.
دوم:
آن قدر وبلاگ گردی را جدی نمی گیرم که بخواهم برای کسی کامنت بی نام، حاوی ناسزا یا توهین بگذارم، پس طبیعتاً کامنت هایی با همین ویژگی ها را زیاد جدی نمی گیرم(!) شعرشکلات فقط یک صفحه ادبی ست، نه بیشتر!
سوم:
آرشیو نظرات اصولاً چند کاربرد دارد: 1-از به روز رسانی وبلاگ دوستان با خبر شوم. 2-دوستان شعرها یا نوشته های مرا نقد کنند تا من یخوانم. 3-بعضی از دوستان شعرهای مرا نقد کنند تا دیگران بخوانند!
و از آن جایی که من فقط کاربرد اول و دوم را قبول دارم و از طرفی برای برای تک تک مخاطب ها حریم شخصی قائلم،همه ی کامنت های گذاشته شده را فقط خودم می خوانم...با نهایت احترام، تأیید عمومی نداریم.اما نظرات دوستان را می خوانم و تا آنجا که در توانم باشد، جواب خواهم داد.
چهارم: پست اول وبلاگ، یک پست ثابت است که برای دسترسی راحت تر به موضوعات مختلف وبلاگ قرار داده شده. نوشته های جدید را در پست دوم به بعد می توانید پیدا کنید.
پنجم: من نظر خاصی درباره وبلاگ هایی که خیلی بعدتر از وبلاگ بنده، با عناوین مشابه "شعرشکلات" تاسیس شده اند،ندارم...کمی خلاقیت هم خوب است دیگر...متاسفانه "بعضی" از این دوستان از آشنایان دور خودم هستند و خودشان هم می دانند چقدر از دیدن امضاهای مشابه شعرشکلات پایین کامنت هایشان خوشحال نمی شوم...به هر حال:
روزهایتان شکلاتی...البته نه از نوع تلخش
نقد و نظرتان را مثبت، منفی، خنثی، به دستم برسانید!/ ممنون!
امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
بولتن صرفن ادبی "آلندا"
وبلاگ دانشجویان ادبیات وزبان فارسی گیلان
کافه اندیشه(انجمن ادبی بابلسر)
علی اکبر یاغی تبار
سایت طنز ادبی بلبل زبونی(روح الله احمدی)
آقاي عالي پيام(هالو)
مهسا مجیدی پور
فرخنده استادزاده
کامران قائم مقامی
صدیقه حسینی
لیلا غیاثوند
فرزاد ارشادی
حامد نصیری
سید سکندر حسینی
دختر توی آیینه
آرش پورعلیزاده
ابراهیم حسین زاده
فردوس حسینی
نادر فیروزی
محمدصابر زارع
مریم خجسته
الهام اسدی
حمید رضوی
محدثه میرجعفری
نیما فرقه
امیرارسلان نامدار
فؤاد میرشاه ولد
هاني ملك زاده
وحید میررفتار- فصل پنجم
محمد اسلامي
واژه های باکره
مسعود حسینی
رامین خسروی
بهناز جعفري
محمد آشنا
رضا طبیب زاده
علی اکبر رشیدی
حبیب محمدزاده
الهه ملک محمدی
مریم حقیقت
مجید سعدآبادی
روح الله احمدی(بلبل)
انسیه رجب زاده((غزل پریش))
بهرام کمالی
امین مرادی
علی حکمتی نژاد
کسری مطلق
سهیل شفیعی
حميدرضا اكبري(شروه)
سبحان مرادي
حسين كياني
احمد نوراللهي مقدم
سامان پريشان
زهرا راه گل
راضیه آقا جری
شمیم زمانی
حمید حیدرپناه
حسین اصدق پور
محسن اصدق پور
سمیرا پیرزاده
رسول پيره
رسول اميري
مسعود عباسی
ترنم حیات
احمد سوسرایی
دانیال رحمانیان
محمّد امین عجرش زاده
زهرا حقیقت
اضغر معصومی
حسین زحمتکش
مهدی روزبهانی
محمود صادقی(ادیب)
محمد حسینی مقدم
شعرهای مکانیکی (احمد)
آریا یعقوب زاده
آیت دولت شاه
حمزه زارعی
زنانگی های یک خبرنگار(شکلات)
مهدی آخرتی
علی رضایی
بیدروبه شعر
مسعود والیزاده
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
بخش های مختلف شعرشکلات

==================

» پست ثابت «
پس از کمی تغییراتـــــ ، این قسمت را برای دسترسی
راحت تر به مطالب شعرشکلات گذاشتم.
  نحوه نظردهی هم تغییری نکرده.
کامنت های دوست داشتنی تان را فقط خودم می خوانم.
(توضیحات بیشتر را می توانید در ادامه مطلب یا گوشه وبلاگ بخوانید.)

ضمناً ، شعرها و نوشته های جدید،


زیر همین پست نمایش داده می شوند.

==============
بخش های مختلف شعرشکلات:
==============
- نرگســــ نوشت (درباره من)

==============

- پروفایل
==============

- ترانه های اجرا شده
==============

 شعرهایم در پایگاه های مجازی و غیرمجازی
==============

من به جز شعرشکلات و صفحه ی ادبی ام در اینستاگرام، هیچ صفحه ی دیگری در جوامع مجازی ندارم/.


[ ]
+
با تموم نوه هات می خوامت!
 

ترانه ای برای پیرزن عاشق پیشه ی آن سوی خیابان. . . . 

بعد یک عمر تو رو می بینم

وای. . .می افته عصا از دستم!

خواب این لحظه رو قبلا دیدم...

من چهل ساله به تو دل بستم!

 

اگه لبخند تو یعنی "آره" ،

جنس لبخند منم مرغوبه!

حالا که عشقتو پیدا کردی،

دکترت نگفته حالت خوبه؟

 

ما که تازه عشقمون گل کرده،

چرا می گی واسه ی ما دیره؟

عشق اول جوونی، گاهی

سر پیری آدمو می گیره!

 

تو رو با همین عصات، می خوامت!

با شکستگی پات می خوامت!

من یه پیرزن عاشق پیشه م...

با تموم نوه هات، می خوامت!

 

کل این قصه رو از نو می خوام

اگه حتی عمرتو کم داری

اگه با دندون مصنوعی هم

نتونی بگی که دوسم داری

 

بذار این ثانیه ها احیا شه

اگه مرگمون همین امساله

یه چیزی توی دلم می لرزه

مث دخترای چارده ساله

 

من چهل سال،دلم پیشت بود

حالا قلبم به همین عشق،خوشه

مادرم همیشه می گفت بهم

"الهی عاقبتت خیر بشه"...

 

نرگس میرفیضی

28فروردین94

 


[ ]
+
شب آرزوها
سلام. . .

 

برای شب آرزوهایمان:

 

نرگسان تو را خریدارم...

دور باش از نگاه کاسب ها!

 

شعرها گفته اند در وصفت

حافظان!سعدیان و صائب ها!

 

زندگی سخت می شود، اما

با تو آسان شود مصائب ها

 

ای حضور تو بیرق #هادی!

ای تو حاضرترین غائب ها!

. . .

آرزوی محال من هستی،

گوشه ی #لیلة_الرغائب ها!

 

سیده نرگس میرفیضی

 

خدایا! امشب، #شب_آرزو هاست!

آرزوی محال مرا، محال نگذار!

#اللهم_عجل_لویک_الفرج!

 

الهی!

#مقصود را به #مقصد برسان!

. .

.

 

#نرگس_میرفیضی #شعر_فارسی #شعر_مهدوی #یا_مهدی #شعر_آئینی #شعر_شکلات #شاعرانه #شعر_ظهور

کپی از صفحه ی اینستاگرام/ روزگارتون شکلاتی

 


[ ]
+
دوستت دارم و این حرف کمی نیست عزیز!
 

به نام خدا

 

سلام

سال نو مبارک وجودتان! 

 

با دو غزل همراه باشید :

 

دوستت دارم و این حرف کمی نیست عزیز

شعر گفتن که فقط دود و دمی نیست، عزیز

من به آرامش چشمان تو عادت دارم. . .

پشت چشمان تو شادی ست،غمی نیست عزیز!

ماه ها روسری ام خیس شد از گریه ی تلخ

با تو در روسری ام هیچ نمی نیست عزیز

سال ها غصه ی دوران کمرم را خم کرد،

حال، پشت کمرم هیچ خمی نیست عزیز!

دوستم داری و این حرف، مرا بسیار است

"دوستت دارم" و این حرف کمی نیست عزیز. . .

سیده نرگس میرفیضی/ بهار 94/  تهران 

******

 

طوری نگاهت می کنم،انگار دیگر رفته ای

انگار عمری رفته و تو از همین در رفته ای!

طوری نگاهت می کنم،انگار ترکم می کنی

انگار می گویم "نرو"، اما تو با سر رفته ای

من گوشه ای کز کرده ام با بغض های جاری ام

تو ساک خود را بسته ای،تا سیم آخر رفته ای

لبخند تلخی می زنی با بوسه ای بر چادرم

تا سر به بالا آورم، از دست من در رفته ای!

انگار یادت رفته از یک روز خرداد آمدی

اما حواست باشد از تقویم آذر رفته ای!

من "خواهری" کردم،ولی "بانوی" دنیایت شدم!

مثل برادر آمده. . .مثل برادر رفته ای. . .

 

سییده نرگس میرفیضی/ بهار 94

 

سال جدیدتون شکلاتی♥

 


[ ]
+
کفش هایت جفت می آیند و تنها می روند!
 

عطر، عروسک،عسل، چیده ام اینجا. . .ولی

سفره ی هفت عین است: عشق عزیزم علی!

نرگس میرفیضی/ یک فروردین نود و چهار  

 

به نام او . . . 

سلام

سال نو مبارک♥

با یک غزل، سال جدید رو بسم الله می گم!

 

کفش هایت جفت می آیند و تنها می روند

گریه ای دارد قدم هاشان، به غوغا می روند

آن چنان از رفتنت آشفته و ناراحت اند،

پوستین را پس زده، با جامه ی پا می روند!

این طرف آرامش است و آن طرف آشفتگی!

خوب می دانند از این جا به آن جا می روند

مثل دستانت که دستان مرا فهمیده اند،

کفش هایت عاشقم هستند...اما می روند!

می روند اما مدام این پا و آن پا می کنند،

آه! می آیند این ها عاقبت یا می روند؟

کفش هایت با خیال کفش هایی صورتی

از زمین پر می کشند و تا ثریا می روند. . .

سیده نرگس میرفیضی / فروردین 94 / گرگان

 

روزهای سال جدیدتون شکلاتی

البته نه از نوع تلخ

یا حق/.

 


[ ]
+
کابوس های بیدار
به نام حق. . 

سلام! 

 

دست بردن به کودکی هایت

مثل یک نطفه ی فرومانده

مثل چیزی شبیه مردن که

آرزویش ته گلو مانده

 

خسته ای مثل قرمزی تنها

که فقط ایست[د]ادنش خوب است

چیزی از زندگی نمی فهمد

خواهرش مرگ،مادرش بن بست

 

با خودت حرف می زنی گاهی

با درختی که شاخه اش مرده

خسته ای مثل یک خیابان که

کل عمرش فقط لگد خورده

 

دوست دارد که سرفه هایش را

از دهان های خشک بردارد

 کوچه هایش که درد می گیرد

سر به دامان کوه بگذارد

 

دوست دارد به چهره ی مردم

خنده ی بی حساب بنشاند

بین دستان رفتگرهایش

جای جارو، کتاب بنشاند

 

این خیابان تمام عمرش را

 با مریضی خود عجین شده است

شب به شب قرص ماه خورده،ولی

تازه اوضاع حالش این شده است!!

 

از سکون در عبور خسته شده،

از دو صد اشک،پشت هر شادی

با کمی بوق،انقلابش را

می برد سمت برج آزادی

 

این خیابان برای مردگی اش

مثل من از خودش رکب خورده

من همان مرده ام که دستش را

توی جیب خودش فرو برده

 

صبح هر روز می پرم از خواب

لای کابوس های بیداری

آخرش مرده شور برده مرا

سمت یک خوابگاه اجباری

 

نرگس میرفیضی / گرگان

 

روزهاتون شکلاتی


[ ]
+
یک شعر ترجمه
سلام

این روزها سخت درگیر ترجمه هستم

هم ادبی، و هم غیر ادبی

اما دوست داشتنی هایش مربوط می شود به ترجمه ی تعدادی از شعرهای خانم لیلا کردبچه از فارسی به انگلیسی، و ترجمه ی تعدادی از اشعار انگلیسی به زبان شیرین خودمان.

علی الحساب این شعر را داشته باشید، از "کی میلر" شاعر جامائیکایی الاصل که بزرگ شده ی آمریکاست، و مجموعه ی شعرش همین امسال بزنده ی جایزه ی بهترین کتاب سال از جشنواره فوروارد شد. شعری که می خوانید از همین مجموعه انتخاب شده. البته هنوز دنبال مجموعه ی کامل شعرهایش هستم که به جز سایت آمازون و دو سه تا سایت مرجع خارجی ، جایی برای دانلودش نبود.
این شعر را با همه فراز و فرودهایش دوست دارم! انگلیسی اش فوق العااااده است! به تمام معنا! امیدوارم من هم به اندازه ی خودم در انتقال وزن و سبک شعر موفق بوده باشم...

و اما شعر و ترجمه ی آن :

 

What the evangelist should have said

 

An American evangelist, preaching salvation, said
 it was like being on one side of a river,

Jesus on the other,
 arms long as forever reaching to lift you over.

 But we only knew hope river, sally waters river -
 only knew rambling brooks running through the cane as river,

a thing you could jump over, or make a way across on stones.

We had no imagination of Mississippi or Delaware,

rivers so wide they held ships.
 A saviour  with magic arms was pointless.

What the evangelist should have said, was:

is like when de river come down just like suh

 and you find yuself at de bottom,

 slow breathin unda de surface,

 speakin in bubbles, growin accustomed

 to fish and deep and dark and forever -

salvation is de man with arms

 like a tractor who reach in fi pull you out of de river,

 press de flat of him hands gainst your belly

 and push de river out of you. 

 

ترجمه ی من:

 

کاش واعظ به جای آن می گفت...

یک کشیش از دیار آمریکا،
 در پی ِ "رستگاری" انسان
گفت:
"گویی تو این طرف هستی،
و مسیح آن کرانه ی یک رود
و بلندای دست هایش هم، آن قـَدَر هست تا به تو برسد
و تو را تا کرانه اش ببرد"

ما ولی رودمان امیدی بود
که خروشان ،
و گاه چون نهرهای سرگردان
بین نی ها به راه می افتاد
رودخانه، به این تصور که
می شود از دو سوی آن بپری
یا که از سنگ ها گذر بکنی

از کجا روحمان خبر می داشت
رودهایی در این جهان هستند
مثل می سی سی پی و دیلاور؟
رودهایی بزرگ تا حدی
که نگه دار ِ کشتی ات باشند؟


[در گذرگاه ِ رودخانه ی ما]
منجی و دست های جادویی
پوچ و واهی بود!

کاش واعظ به جای آن می گفت:


"رستگاری" یعنی این که
وقتی رودخونه می خواد
 مث یه آدم احمق،تو رو پایین بکشه
تو ته ِ رودخونه باشی و نفس...
نفسات توو عمق آب آروم شه
حرفاتو شکل حباب بیرون بدی
کم کم خو بگیری ، به تقلّا واسه یه دست نجات
همه چی عمیق و تاریک و همیشگی بشه
"رستگاری" دستای مردی ئه که
مث یه تراکتوره
می رسه، تا تو رو از رودخونه بیرون بکشه
دستای مُرده شُ دور شکمت فشار می ده
بعد هم رودخونه رو
از تو بیرون می کشه!

شاعر: کی میلر - مترجم : سیده نرگس میرفیضی

 

با آرزوی بهترین ها/ روزهاتون شکلاتی، البته نه از نوع تلخش


[ ]
+
بی خواب می شوی و دلت جای دیگری ست...
به نام خدا

یک مشق غزل...

 

بی خواب می شوی و دلت جای دیگری ست

در چشم های خیره معمّای دیگری ست

بیرون ِ ماجرا همه چیزت منظم است، 

اما درون ِ حادثه غوغای دیگری ست!


حق ّ السکوت داده و لبخند می زند:

لب های عشقی که به لب های دیگری ست!


دستت هنوز سمت دلش چنگ می زند،

با این که دست او به تقلّای ِ دیگری ست...


می افتی و... شعر تو رو باد می برد

وقتی به او رسیده ، به امضای ِ "دیگری" ست . . .

سیده نرگس میرفیضی

بهمن ماه نود و سه / گرگان


برچسب‌ها: غزل, شعر, نرگس میرفیضی, دلت جای دیگری ست
[ ]
+
ببخش ام اگه سرد و مغرورم و/ مث دخترا عاشقت نیستم
به نام خدا

بلیتت رو بردار! وقتش شده!
              کلاهت رو کامل بکش روی گوش
                           هوا سردتر می شه تو شهر ما،
                                              لباسای گرم زیادی بپوش!



رسیدی بگو تا نگاهت کنم
          فقط دست، رو نقطه ضعفم نذار!
                           سکوتم یخه! من که گفتم بهت
                                                لباسای گرم زیادی بیار . . .

ببخش ام اگه شکل تو نیستم،
                       اگه پیرتر نیستم از جلو
                               اگه فکر کردی شلخته م، ولی
                                          پیشت اومدم با لباسای نو!

ببخش ام اگه سرد و مغرورم و
                   مث دخترا عاشقت نیستم!
                            بلد نیستم فیلم بازی کنم
                                   دوسِت دارم، اما ...یه ذره، یه کم!

چشام ُ ببخش و به روشون نیار
                اگه جای تو، کوچه رو زل زدن
                           اگه قول دادن نگاهت کنن
                                   ولی پشت ِ عینک، سیاه اومدن!

یه عمره مسیر ُ  غلط اومدیم
                 ولی بازم از عشق دم می زنیم
                          کمی "اشتباهی" کنارم بمون!
                                  فقط چند ساعت قدم می زنیم...

بیا گوشه ی سرد اون کافه و
                 به لبخند سردی که دارم، بخند
                         بیا چند ساعت تظاهر کنیم
                               مث ِ عشق ِ سالای هشتاد و چند...

فقط نکته ها رو رعایت کن و 
               دو تا صندلی اون طرف تر بشین!
                             نگام کن...ولی لا به لای نگات،
                                        کمی هم چشات ُ ببر رو زمین

نمی خواد بهم قهوه تعارف کنی [تارُف]
                    فقط شعر ُ بردار از روی میز
                             دَسام سرده ، اما تو زحمت نکش!
                                           لباسای من "جیب" دارن عزیز!

من ُ کنج ِ آغوش ، دعوت نکن
                    لباسای گرمم برام کافیه
                             بفهم این ُ ! من مال تو نیستم!
                                      نمون پای من! عشق، اَلّافیه !

بلیتت رو بردار!وقتش شده!
                           خداحافظی:
                                 با اشارات ِ سر...
                                  واسه زنده موندن توی عصر یخ،
                                                      لباسای گرم ِ زیادی ببر...
                             
نرگس میرفیضی / پازستان ِ نود و سه / گرگان


سلام

بعد از یک تغییر اساسی در قالب وبلاگ، حالا راحت تر می توانم بنویسم...

ترانه ای را که خواندید شدیداً به خاطر داستان پردازی هایش دوست دارم.

می دانم با اوضاع شلوغ فضاهای مجازی ِ مثلاً باکلاس(!) ، بلاگفا حکم خرابه های عهدبوق را دارد، اما به همین هم دلخوشیم و می نویسیم، بی آن که کسی را دعوت کنیم، یا انتظار حرف ها و حدیث های گوناگون داشته باشیم از خواننده ها (هرچند چند کلمه حرف هم خودش دلخوشی خوبی ست).

زیاد حرف نمی زنم، که اگر رشته را بدهند دستم، باید با قیچی آن را برید! :-)

و اما بخوانید غزلی قدیمی را که تا امروز فرصت بازنشرش را پیدا نکرده بودم.این غزل برمی گردد به سال 91، فکر کنم جزو اولین غزل هایی بود که نوشتم.

 

دیدی اسیرم، قفل زندانم شکستی
دیدی نگاهت را نمی خوانم، شکستی

نرخ فروش دانه های قهوه ات را،
با هر نگاهت توی فنجانم شکستی

این ژست عاشق پیشه را تکرار کردی،
تا عاقبت قفل زبانم را شکستی!

تا سخت گیری کردم از قولت نوشتی...
روزی که دیدی دیگر آسانم، شکستی!

پایم شکست از بس به دنبالت دویدم،
دستم شکست از بس نمکدانم شکستی!

بشکن اگر در رفت از دستت غرورم...
هر چند، تا آن جا که می دانم...شکستی!

نرگس میرفیضی - سال 91 - بابلسر

===================

روزهایتان شکلاتی
البته، نه از نوع تلخ

 

 


[ ]
+
کتاب هفتاد و دو یار عاشورایی
یه نام او  

بالاخره کتابمان به دستم رسید. می گویم کتاب "مان" ، چون  "هفتاد و دو یاد عاشورایی" ، کتابی ست مرکب از تعدادی شعر و ترانه به قلم تعداد زیادی از شعرای حسینی ، منتخب فراخوان شعر و ترانه عاشورایی، که به همت انتشارات آرنا چاپ شده و به صورت اینترنتی به فروش می رسد.   

از ترانه ی خودم که بگذریم، الحق شعرها و ترانه های خوبی خواندم در این کتاب، هم در قالب کلاسیک و هم آزاد!

شاعران خوبی هم در این کتاب حضور دارند که دیدن نامشان برایم خالی از لطف نبود، مثل خانم مریم جباری، خانم مریم پیله ور، جناب آرش پورعلیزاده ، و بسیاری بزرگواران دیگر...

علاقمندان به اشعار و ترانه های آئینی، می توانند این کتاب جمع و جور  را از طریق این لینک تهیه نمایند.
التماس دعا
  

موفق باشید  

و روزهایتان شکلاتی،
البته نه از نوع تلخ


با احترام: سیده نرگس میرفیضی 


[ ]
+
من که عمری سوار ماشین هام/ غبطه خوردم به این "پیاده شدن" .
به نام خدای حسین(ع)

امروز فقط توانستم این چهارپاره ی جانم را بنویسم... راستی سلام

 

سیل مردم،درون تلویزیون

پشت چشم شکسته ی خیسم

کاش دستان اشک آلودم

بگذارند روضه بنویسم!

 

کاش می شد شبی روانه شدن،

لایق یک سلام ساده شدن،

من که عمری، سوار ماشین هام

غبطه خوردم به این "پیاده شدن"

 

از هلند و فرانسه و آلمان

تا یمن، مصر، سوریه، ایران

هر کجا بذر عشق می پاشی

پیچکی می دود به کل جهان!

 

هر کسی از تو راه می گیرد،

پیش تر،  قید ِ خانه را زده است!

با دو تا پا و کوله ای از اشک،

با تمام ِ تمامش آمده است!

 

هر کسی صاحب دو تا اَبر است،

هر که با خود دو آسمان دارد،

هر کسی پشت قاب دوربین ها،

شعر خوبی برایمان دارد!

 

 پیرمردی که سفت پوشیده

کفش های برهنگی اش را،

کودکی که هجوم ِ چشمِ پدر

شور کرده ست تشنگی اش را...

 

مادری که میان آدم ها

پسرش را سراغ می گیرد

به خیالش شهید، "می آید"

و به این راحتی نمی میرد!

 

دست ها را پر از دعا کرده،

ناله هایش شکسته دل ها را!

روضه ای تلخ در گلو دارد،

خوب دیده ست " اُمّ لیلا " را!

 

چشم هایش به لهجه ی عربی

چند ساعت گدای زائرها ست،

به امید یکی دو تا مهمان،

چشم در راه کل عابرها ست!

 

هر کسی از تو راه می گیرد:

خوش به حالش!سعادتش این است!

هر کسی هم که نوبتش نرسد:

مثل من ،پشت ِ چشمِ دور/بین است!

 

کربلا را "بزرگ" می بینم

پشت این قاب "کوچک" ِ تنها

فکر کن واقعا" چه می دیدم

اگر آنجا میان آدم ها. . . . .

 

سیده نرگس میرفیضی

اربعین حسینی/ آذرماه نود و سه

اولین بار است که چنین چیزی می نویسم، اما: لطفا" اگر لایق می دانید منتشر کنید این چهارپاره را. . . دوست دارم حسرت این نبودن را دست به دست بچرخانیم، بلکه ایشان نظری کنند و سال آینده "ما" باشیم که اربعین را در قدم هایمان نقش بزنیم. . .

التماس دعا

 

روزهایمان شکلاتی،

تلخ تلخ . . .

مثل این روزها. . .


[ ]
+
دلم هوای کربلا داشت. . .
دلم هوای کربلا داشت

سرم هوای بی هوایی

خوشا به حال هر که آنجاست

خوشا به حال کربلایی!

هر بار یک نفر به من گفت

که نایب الزیاره ی ماست،

دلم دو پای آن کسی را

که راهی تو می شود،خواست

ای کاش مثل زائرانت

با یک لباس ساده باشم

ای کاش می شد اربعین را

کنارشان پیاده باشم!

چه اشک ها که پشت چشمم،

چه بغض ها ته گلویم

نمی گذاشت شعر خوبی

برای مادرت بگویم!

درون چشم های بسته،

نوای روضه های خاموش...

مادر بیا ،یک بار در خواب،

بگیر دخترت به آغوش!

پا در میانی کن برایم

تا قبل دیدارش نمیرم

براتِ کربلای خود را

با لمس چادرت بگیرم

وقتی دعای مادری هست،

طوفان بیاید هم نسیم است

هر کوچه ای بن بست دارد،

اما صراطت مستقیم است

سیده نرگس میرفیضی/ پاییز 93

حس عجیبیه که تمام نزدیکانت مسافر کربلا باشن و سهم تو فقط بدرقه از پشت شیشه باشه...
خدایا . . .


[ ]
+

یک نفر نامردها را وعده ی نان می دهد

خون روی خاک گویی بوی انسان می دهد

مسلم از تنهایی اش در کوچه ها جان می دهد

دست ابن سعد با زرینه روی شانه هاست


نام تو سینه به سینه می شود ضرب المثل

کعبه مشکی پوش فردایت نشسته از ازل

کوفه می گوید بیا!حی علی خیر العمل!

. . .

یابن پیغمبر نرو! شمشیر،پشت خانه هاست! 


با وجود اینکه می بینند تیغ خار را،

خال هندویت به اینجا می کشاند کار را

تا ببخشد مادری سر را،پسر را،یار را

کاروانت مجمعی از عاشق و دیوانه هاست


آشیان کودکانت خیمه خیمه می شود

چادر زهرا(س) به آتش هیمه هیمه می شود

دست ها، پاها، بدن ها قیمه قیمه می شود

یادگار مادرت،آواره ی ویرانه هاست

. . .

نرگس میرفیضی / عاشورای حسینی/  1393


[ ]
+
کمی شعر و فقط کمی...
به نام او / و فقط او ...
 
شرمنده ی دستای کوچیک و / شرمنده ی اشکای مادرهام!
من باعث دردای این شهرم    / من قاتل ِ باریکه ای تنــهام !
 
من جنگ ِ مادر مُرده ی پَستم!  / رو دست من صدها نفر مُرده
آبستن ِ بُمبا و موشک هام . . .  / از زندگی حالم به هم خورده !
 
سیده نرگس میرفیضی ----- برای فلسطین و دردهای تمام نشدنی اش
 
 
درد، طعم مزخرف تلخی دارد، گاهی همراه با مازوخیست های شخصیتی ِ ما نویسانویسان شیرین هم می شود، اما برای کودکان سه چهار ساله چه فرقی می کند بدانند مازوخیسم چیست؟ آن ها فقط جیغ کشیدن را یاد گرفته اند، و گاه در اوج وقار و سکوت مُردن را...
بیایید به احترام این بزرگ نشده های بزرگ، کمی سکوت کنیم و بغض ها را فرو نبریم
....
 
از درد که بگذریم، به شعر می رسیم که خودش درد بزرگتری ست !
زانو به آغوشش کِـشد ، دستی که عاشق می شود
ناخن به دندان می دهد ، شَصتی که عاشق می شود
هر لحظه می لرزد دلم ... می ترسم از خالی شدن!
آهسته می نوشد تو را مَستی که عاشق می شود !
 
سیده نرگس میرفیضی

========================
ساعت نمی ره، خوابش گرفته
از بس که دورش عقربه چرخید...
این خونه دق کرد، از بس که هر شب
توی اتاقا عکس تو رو دید!
 
دستای گریه رو شونه هامه
کابوس ِ "رفتن" رو پله ها هست!
یکی شبیهت تو آینه دیدم
یه سایه رد شد، محکم در ُ بست!
 
از زل زدن هام ، دیوااار خسته س
از اون نگاه ِ بیمااار خسته س
جای تو اونو می بوسم ، اما
از دست لب هام: سیگااار خسته س!
.
.
.
سیده نرگس میرفیضی - بیت های آغازین ِ ترانه "سیگار خسته"
 
=========================
نشستم تو اتاق و غرق کارم
دارم می بُـرَّم از هر چی که دارم
"شلوغی خوبه واسم" ، دکترم گفت 
داره یادم می ده یادت نیارم
 
"واسم تنهایی سَمـّه " دکترم گفت
باید هر کی میاد پیشم بخندم ،
به دوست و دشمنم فرقی نداره!
باید باور کنن من بی تو زنده م
 
تظاهر می کنم میزونه حالم
ولی قلبم همش تحتِ فشاره
باید ژست ِ یه لبخند ُ بگیرم
اَمون از خنده ای که بغض داره!
 
تنم سرده ، صدام سرده ، نگام سرد
ببین دوریت با این دیوونه چی کرد؟
ببین بعد از غروری که شکستیش ،
به جز اسمش واسش چی مونده این مرد؟
 
برام چی مونده جز قرصای رنگی
که باید خورده شن هف{ت} روز ِ هفته؟
یه مشت تلقین ِ پوچه حرف دکتر
نمی تونم بگم رفته که رفته!
 
سر ِ خودخواهی و دوس داشتنامون
همش دعوا ، همش بحثای بیخود!
تظاهر می کنم ما بی گناهیم...
نه بد بودی...نه بد بودم...ولی شد!
 
سیده نرگس میرفیضی / از ترانه های قدیمی م که دوستش دارم!
==================
 
روزهاتون شکلاتی، البته نه از نوع تلخ

[ ]
+
کوچه، کوچک بود / داستانک

 

بخوانید داستانکی از  من:

 

 

 

کوچه ی ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺭﻭﯼ

ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ،ﻭ ﺑﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ

ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ،ﺧﻮﺩ

ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ،ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭘﺮﺭﻧﮓ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ،ﻭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻧﮓ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺮﮎ

ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ . ﻗﺒﻞ ﺗﺮﻫﺎ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ

ﺳﺒﺰ ﺩﻭﺭﺩﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ،ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﻪ ﺳﻨﮓ

ﺑﺮﺵ ﺧﻮﺭﺩﻩ، ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻪ

ﮔﻞ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻟﮕﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ

ﻧﮑﻮﺑﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﺴﺮﮎ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ

ﻫﺎ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . . .

ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ،ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ، ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺧﺎﮎ

ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ

ﮐﻨﺪ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ

ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻨﺪ،ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﺧﺸﻦ،ﮐﻪ ﺩﺭ

ﭼﻬﺎﺭﻓﺼﻞ ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﮐﺴﻞ ﺍﺯ ﭼﺮﺥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ

ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ، ﺭﯾﺸﻪ ﯼ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﯼ ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ

ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ، ﺯﯾﺮ ﺳﺮ ، ﺩﻓﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﻧﻪ ﺧﻨﮑﺎﯼ

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﯿﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ

ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﺳﻮﺍﺭ،

ﮐﻤﺮ ﺧﻢ ﮐﻨﺪ . ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ، ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﺎﯼ

ﺳﻨﮕﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﻄﺮ ﮐﺎﻩ ﮔﻞ ﻧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ

ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ

ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﺗﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﯼ ﺗﯿﺮﻩ ﺩﻗﯿﻘﺎ" ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ

ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﮕﯽ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛

ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺧﺎﮐﯽ،ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺒﺎﺱ

ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﻩ . . .

ﻧﺮﮔﺲ ﻣﯿﺮﻓﯿﻀﯽ / ﻣﺮﺩﺍﺩ ﻧﻮﺩ ﻭ ﺳﻪ / ﮔﺮﮔﺎﻥ


[ ]
+
تار سفید عزیزم
داستان کوتاه ِ من...

در ادامه مطلب :-)


[ ]
+
شاید بزرگ شدن غمگین باشه، اما من غمگین نیستم...
به نام ِ خودش که عاشــــــقش هستم ! و درود.

مدت ها بود سراغ این شکلات کده نیامده بودم، تا همین امروز که تقریباً یا دقیقاً پنج روز فاصله دارم با ورود بی تفاوتم به دنیای بیست و دو ساله ها... راستی بیست و دو سالگی با دو تا "دو" ی شبیه هم چه شکلی می تواند باشد؟ یعنی چهار سالِ پیش دانشجو شدم، یعنی هشت سالِ پیش رفتم دبیرستان! یعنی خیلی فاصله افتاده بین خودم و دختر بچه ی نیمکت نشین ِ آن روزها... باااااورم م م م نمی شود د د د ! ترسناک است! نه؟

اتفاق های زیادی افتاد توی این یک سال گذشته: با فوق العاده ترین و دوست داشتنی ترین انسان روی زمین پیمان ازدواج بستم، با معدل 18 از دانشگاه گیلان فارغ التحصیل شدم ( نمره را برای این تأکید می کنم که تمام پیشرفت تحصیلی ام مربوط می شود به همین یک سال آخر). چند تا ترجمه ی شاید خوب کردم از داستان ها و شعرهای انگلیسی و آمریکایی، کارهای پاره وقت دانشجویی مثل نویسندگی سایت و ترجمه ی تخصصی انجام دادم که تجربه های خوبی دستم دادند، تعدادی از ترانه هام با صدای خواننده های خوب اجرا شد و کلی شعر و داستان جدید نوشتم که به مجموعه ی آماتور شخصی ام اضافه شد!
خیلی گریه کردم، خیلی خندیدم، خیلی تنها بودم و کسی نمی گذاشت تنها بمانم، خیلی اتفاق های رنگی و سیاه-سفید افتاد در روزهای یک ساله ام!

حالا اما درست در همین نقطه ایستاده ام، همین جا که فاصله ای ندارم با خودم. چند روز پیش یکی از دوستانم گفت: ناراحتی؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا غمگین به نظر می رسی؟
گفتم: من؟ نه! من فقط یه کم بزرگ شدم. شاید "بزرگ شدن" غمگین باشه، اما من غمگین نیستم . . . .

به هر حال، هنوز در خلوتم دختر بچه ی جیغ جیغویی هستم که یواشکی صدایم را ضبط می کنم و و ادای مجری رادیو را در می آورم، هنوز عاشق تماشای کارتون های بچگی هستم. هنوز در خاطره ها زندگی می کنم و یادم مانده وقتی سه ساله بودم چطور مگس را از توی پیراهنم کشیدم بیرون.از اول همین طور بوده ام. یک دختر بچه ی ساده و پر انرژی که همیشه بهانه ی خوبی برای غصه خوردن پیدا خواهد کرد. همیشه در حال نقشه کشیدن است. و همیشه رویاپردازی هاش را می پرستد. با یک موسیقی ِ آرام اشک توی چشم هاش جمع می شود و گاه از کنار یک جنازه ، بی طفاوط(!) می گذرد.... کاش، برای یک روز، حداقل یکـــــ روز ، می توانستم "خودم" را پیش بینی کنم!
آآآآآآه ه ه از دست این تیرماهی های ناآرام ِ دم دمی مزاجـــ. . . . .

من یه تیرماهی ِ مغرورم که / می تونم گم شم و باز پیدا شم/
توو همون لحظه که دوسِت دارم/ می شه از تو متنفّــــر باشم!!!-» (لابد از خودم!)

آن قدر غزل و چهارپاره نوشته ام در غیبتم که نمی دانم کداااام را بگذارم برای خواندن، علی الحساب داشته باشید این چهارپاره ی نیمه کاره را که از همه ی چهارپاره های تمام شده ام بیشتر دوستش دارم!

دیده ای که کسی برای خودش
یک دلیل ِ عجیب بگذارد؟
پست باشد، ولی نگاهش را
پشت ِ پلکی نجیب بگذارد؟

سال چند ایم و چند روزت را
با شمردن سریع تر کردی؟
خودمانیم نرگسم! اما
زندگی را فجیع تر کردی!

ساده بودی و سخت می رفتی
زیر ِ بار ِ مرخرف ِ دنیا
کوله بارت چقدر سنگین بود
شانه هایت خمیده و تنها

به خودت قول داده بودی که
مثل ِ یک مرد ِ کوه کن باشی؛
بعد وقتی که خوووب خسته شدی،
خلوتت را شبیه ِ "زن" باشی!

به خودت قول داده بودی که
سادگی را به آب بسپاری
غرق دریای دیگران نشوی
برکه ات را عزیز بشماری

حرف های مزخرفی گفتی،
به خودت یا به آدمی دیگر
قول های قشنگ و خوبی یود،
مثل برجی بلند "در دفتر" !!
برج هایی که از تو می آیند
در خیابان ِ خسته ی این شهــــــــــــــر . . . .
.
.
.
.
.
نرگس میرفیضی / بهار نود و سه / بابلسر
(فکر کنم جزو آخرین شعرهایی بود که در بابلسر نوشتم)

و بخوانید چند تکه از ترانه هایم را:

( اضافه خواهد شد به زودی///الان دیروقت است باید بروم داستان نمه تمامم را بنویسم. دست و دلم به تایپ کردن نمی رود! شبــــــ بخیر و لابد شب هایتان شکلاتی، نه از نوع تلخ . . .)

ســــ.ـــنـــ.ـــم (ســــیده نــــــرگس مـــــیرفیضی) / بیست تیر نود و سه


برچسب‌ها: شعر, نرگس نوشت, شعرشکلات
[ ]
+
همین امشب دخیلت باشد این عشقــــ /
بدرووووووود ِ فراوان ِ فراوان ِ فراوان!

سال نود و سه شروع خوبی داشت، حداقل برای من که این طور بود. این شروع خوب را با همه ی موفقیت هایش اول مدیون خدای عزیزم هستم که بهترین رفیق سال های دور و نزدیکم بوده، و بعد هم به همراه و هم قدمی که پا به پای او قد کشیدم و آرزوهایم را شیر دادم... همسر و دوست مهربانم.

امسال هم سال تحویل را در وطن گذراندم، زیر سایه ی نخل های بلند، و با تنفس هوای غلیظ و شیرین خوزستان.

از حق نگذریم، در همین دو سه هفته دلم خیلی برای شمال تنگ شد... هر چه باشد، نمک گیلان و مازندران بدجوری آدم را می گیرد...

دومین لبخندی که سال نوین روی لب هایم نشاند، اجرای ترانه ام با صدای خواننده جوان و با پشتکار ، جناب "حامد روزبه" بود. "هفت سین عشق"با همه ی مشکلات، در کمتر از یک هفته آماده شد، تا شاهد اجرای زنده آن از شبکه ی استانی دنا (البرز) باشیم. این هدیه ی کوچک را از دست های کوچک تر من پذیرا باشید. زیباترین و عاشقانه ترین لحظات را برایتان آرزو دارم، درست در همین روزهای قشنگ که بوی بهار را زیر پوست شهر می دمد. . .

"هفت سین عشق"

خواننده : حامد روزبه

ترانه سرا: سیده نرگس میرفیضی

تنظیم کننده : مهبد بیضایی

دانلود ترانه "هفت سین عشق" (کلیک کنید)

=============================================

از ترانه که بگذریم، سخن شعر، خوش تر است :-)

خیلی خوشحالم که مجموعه کتاب های بسیاری از دوستانم مثل صدیقه حسینی و نیلوفر اعتمادی را امسال در نمایشگاه کتاب تهران خواهم خواند، امیدوارم هر روز شاهد قد کشیدن شعرهایشان باشم، بیشتر از پیش.

این پست را با یک مثنوی نیمه کاره و یک غزل تازه ، به خدا می سپارم...

باور کنید، وقتی یک مثنوی در ثنای بانویی چون فاطمه (س) باشد ، از تمام شدنش خجالت خواهد کشید... این بود که چشم های خیس این شعر را نیمه باز رها کردم. شاید دست های مهربان خودش، انگشت اشاره ای شود به سمتی که خدا را لبخند خواهد کرد روی قلب هایمان...

به نام او

آرام گرفتی و زمین در هم شد
یک پنجم ِ پیراهن ِ اَحمد کم شد!

آرام گرفتی و جهان می لرزد،
هر سال برای تو زمان می لرزد

با رفتن تو بغض صدا ریخت به هم!
آرامش ِ اعصاب ِ خدا ریخت به هم...

از شرم ِ تو دیوار چه گوید در را؟
دریا به چه صخره ای بکوبد سر را؟

این تازه شروع ِ مُردن ِ ماهی هاست
سالی که نکوست، از بهارش پیداست

لعنت به کسی که تخم ِ بدعت را کاشت
ای کاااااااش که خانه ات فقط پنجره داشت!

پشت ِ سر ِ کوچه ، حرف ها بسیار است
در ، از ازل از خلقت ِ خود بیزار است!

دستت که برای شعله ها هیزم شد،
شش ماهه میان ِ گریه هایت گم شد

از سایه ی کفر ِ کوچه ها باد آمد،
باد آمد و بین ِ شعله ها آتش زد

بغضی که گلوی آسمان را می خورد،
باران نشد...اما دل ِ باران را برد...

با هر نفست بوی مسیحا می رفت
فریاد ِ زمین تا به ثریّا می رفت...

دیوار خودش را به زمین می کوبید،
با ریختنش میخ به دین می کوبید!

لعنت به غریبانه ی شام ات ای شهر!
از کوفه چه کم داشت مرامَت ای شهر؟!

داغی که مدینه روی دست تو گذاشت،
روزی سر ِ فرزند تو را هم برداشت...

...

سیده نرگس میرفیضی / فروردین 93

======================

و اما غزل :

تو را بی ادّعا می خواهم ، اما ... نمی خواهم دلیلت باشد این عشق!

اگر با دوستانت می نشینی، مثال ِ بی بدیلت باشد این عشق!

چقـدر از روزگـارت را بُـریـدی  ،   بگـویـی از مـؤنـث بـد نـدیـدی؟ 

نمی خواهم در این "نقطه-سر ِخط"،زمین گیر و علیلت باشد این عشق!

نمی خواهم اگر روزی شنیدم  ،  کنار ِ سفره ای بیگانه هستی؛ 

برای چشم های گیج ِ عاقد : به یاد "من" ، وکیلت باشد این عشق !

پر از بغضم... ولی باید بگویم! زبانم لال. . . اگر. . .روزی نبودم . . . . 

نمی خواهم به جای بوسه ای گرم، شبی بیخ ِ سبیلت باشد این عشق!

به فردا کافرم ، می دانم اما : که تنها ذکر ِ تسبیحم "تو" هستی !

اگر هم قبله ی مسجد خراب است، همین "امشب" دخیلت باشد این عشق...

سیدهـــ نرگســـ میرفیضیـــ / فروردین 1393 / گرگان

=======================================

روزهایتان شکلاتی ِ شکلاتی ، نه از نوع تلخ :-)

با آرزوی بهترین ها/ در پناه حق / سال نو مبارک


[ ]
+
دلم با توست اما در وجودم کودکی مرده!

به نام او

....


دانلود آهنگ جدید محمد یاوری خاک سرد

ترانه خاک سرد

با صدای محمد یاوری

ترانه سرا: نرگس میرفیضی

-- به بهانه ی همدردی با بنیامین بهادری
و همه ی دوستانی که روزی غم دوری عزیزانشان را دیده اند --


لینک دانلود موزیک خاک سرد

پ.ن : تنها بخشی از ترانه ی بنده که دستخوش تغییر نشده، ترجیع بند است ؛ بقیه ی بیت ها ( و قافیه ها) به سلیقه ی خواننده ویرایش شده.
==================

دارد تمام می شود کودکی هایم ، با تمام آبنبات هایی که نخورده ام و لواشک هایی که هنوز گوشه ی اتاقم چشمک می زنند. دارد تمام می شود دردهایی که یک عمر به پای کودکانگی هایم کشیده ام، به پای بچگی هایم ، سادگی ها و نفهمیدن هایم که گاه اوج فهمیدن بود...

دلم تنگ می شود برای خودم و خودم ، در گوشه ی کوچک ترین اتاق ِ یک خوابگاه ِ سی نفره ، با انگیزه ای ممتد برای جار زدن دو- رِ - می - فا - سُل - ها... دلم تنگ می شود برای آن روز بنفش، که با لباسی بنفش نشستم پشت میکروفون ِ کوچک ِ حوزه ی هنری و مثل خودم، ترانه ای کوچک خواندم، که خندیدند و سرزنش کردند که داستان نویس را چه به شعر! که همان خنده ها انگیزه داد دستم برای نوشتن،برای خواندن ، برای شنیدن و برای "شدن" ! چقدر طول کشید تا کم کم این جمله که "تو داستان نویس بهتری هستی"، از زبان هایشان افتاد؟ چقدر طول کشید تا بیت ها را دوست داشته باشند و از مرز ایرادهای وزنی به نقد مضمونی برسند بعد از شنیدن چهارپاره هایت؟ چقدر زمان برد تا جسارت کنی و دست به غزل شوی؟ اصلاً چقدر خوب بود برایت این توالی ِ طی شده؟
چند روز پیش بود که یک کپی از تمام مطالب وبلاگ گرفتم و خواندم، و چقدر خندیدم به بعضی نوشته های آن وقت ها که یک دختربچه ی دبیرستانی و شکننده بودم، آن قدر ظریف و شکننده که جای تک تک کامنت ها و نگاه ها مثل اثر انگشت، روی چهره ام می ماند...
حالا اما آن قدر بی خیال و آرام شده ام که برایم مهم نیست چه کسی چه می گوید برای خودش، با خودش ، از خودش، یا برای من، با من و حتی از من! البته بخشی از این آرامش را مدیون تو هستم، تویی که آغاز تمام غزل های ناب عاشقانه ای...
به خودمان نگاه کن. بی هوا بزرگ شده ایم. چقدر بزرگ و نچسب. آن قدر که تنهایی هم می توانیم از خیابان رد شویم، آن قدر که بتوانیم ساعت ها درباره ی یک موضوع منطقی فکر کنیم و به گزینه های "ممکن و محتمل" فکر کنیم، آن قدر بزرگ شده ایم که چند تا خنده ی گذرا را به تماشای انیمیشن مورد علاقه مان ترجیح بدهیم، آن قدر که وقت نداشته باشیم برای مورچه ها خرده نان بریزیم و نگران ِ گل های باغچه باشیم. می بینی عزیزم؟ بزرگ تر از این حرف ها شده ایم. آن قدر گنده و نچسب که مجبوریم به نشست و برخاست با آدم بزرگ ها تن بدهیم... که این یعنی تن دادن به منطق کسل کننده و بی انگیزه ی آن ها و راضی شدن به یک زندگی ِ ماشینی ِ مثلاً خوشمزه ، که مزه ی گند عرق می دهد ته آن! عمق فاجعه را درک می کنی یا نه؟ یعنی مجبوریم به اخبار گوش بدهیم، از بحث های سیاسی لذت ببریم، برایمان مهم باشد که قیمت ارز چقدر نوسان داشته و آخر ماه چقدر پول ته جیبمان می ماسد؟ بزرگ می شویم و دنیایمان بزرگ نمی شود. بزرگ شده ایم و جهان کوچک تر از ساعت جیبی مان شده، کوچک تر از یک مانیتور یا صفحه ی گوشی ، کوچکتر از این حرف ها شده زندگی مان...
این بار برای درد دل هام چهارپاره شدم، چهارپاره ای پنج شش پاره...

==========================

دلم با توست، اما در وجودم کودکی مُرده
لبم خندان، درونم دختری اخمو و سرخورده
نگاهم سلطنت خواه است، اما مُشت هایم را
ببین که آبروی هر چه آزادی ست را بُرده !

(- نگاهی ، سرفه ای کن؛ انقلابی راه اندازی!)

شبیه ِ مُرده ای هستم که از زندان نمی ترسد
از آدم های با برچسب ِ زندان بان نمی ترسد
برای روح یک انسان ، جهان زندان گردی است
که از هر نیزه ای بر قامت ِ قرآن نمی ترسد

(- به بالا خیره شو شاید نبینی میله هایش را!)

دلم یک شعر می خواهد بدون ِ ناله و سودا
لبم یک حرف می خواهد، بدون ِ شکوه و غوغا
سرم یک درد می خواهد که درمانش خدا باشد
جدا از مردم ِ سنگی ، به دور از سجده بر بت ها!

( - چقدر این روزهایم را به ابراهیم محتاجم! )

همین که کنج ِ آغوشت خیالم تخت می گیرد،
دلم از دست ِ فرزندان ِ آدم سخت می گیرد
که یا خیسی ِ چشمت را فقط یک چاه می فهمد،
و یا بوی تنت را گوشه ی یک رخت می گیرد!

(- جهان چاه است، باور کن کسی عمداً نمی میرد! )

...
تو هم یک روز می افتی! جهان چاه است!...باور کن!

--- سیدهـــــــنرگســــــــمیرفیضی --- زمستان 1392

==========================

طبق معمول دعوت وبلاگ به وبلاگ نداشتم، اما حضور همه ی مهمان های خوانده و ناخوانده را دوست دارم...و سپاسگزارم که خوانده خواهم شد

با آرزوی بهترین ها

روزهایتان شکلاتی ، البته نه از نوع تلخ



برچسب‌ها: چهارپاره, نرگس میرفیضی, شعر, شعرشکلات, خاک سرد
[ ]
+
روزهایم چقدر کوتاه اند/با لباسی که آب می بیند!

سلام
سکوت مند تر از قبل ، به خوانش ترانه ای دعوت اید ، و چهار پاره ای تکه پاره...


چشماتو رو هم می ذاری
شب خودشو نشون می شه
از پست پلکات واسه من
خوشبختی دس تکون می ده

مردُمـکـات رنگ شبــه
غروب ِ سرخــه گونه هات
نگات پر از قشنگــیه
با همه ی سادگــیات

تا مژه هاتو می شمارم
خورشیدو می بلعه چشات
چه سوت و کوره عالمم
وقتی که خاموشه صدات

از بس خوبـــی ، دنیـــام خوبـــه
دنــیا بی خنده ت  آشوبــه
لـحـن آرومــ  ِ نگــــاهــت
توو قلـب ِ مردم می کــوبه!

حتی وقتی غرق ِ خوابـــه ،
مهتـاب از چشـمات می تابه
چشمات آروم ، چشمات دریا ،
واسـه آتــیـش ، مثـل آبــه !

هیچکی به چشمم نمیاد
وقتی تو درگیر منی
آروم ِ آرومه دلـــم
تو جزو  ِ تقدیر  ِ منی

بذار کـه قلبـم تـا ابـد
با عشق رو به رو بشه
بخواب عزیز ِمن! بخواب
شب از چشات شرو[ع] بشه . . .

از بس خوبـــی ، دنیـــام خوبـــه
دنــیا بی خنده ت  آشوبــه
لـحـن آرومــ  ِ نگــــاهــت
توو قلـب ِ مردم می کــوبه!

حتی وقتی غرق ِ خوابـــه ،
مهتـاب از چشـمات می تابه
چشمات آروم ، چشمات دریا ،
واسـه آتــیـش ، مثـل آبــه !


سیده نرگس میرفیضی - پاییز 92

==================

ضمناً ترانه جدیدم ، در ساحت حضرت صاحب الزمان (عج) از طریق سایت های معتبر موسیقی پخش گردیده.

http://www.jenabmusic.com/wp-content/uploads/2013/11/Cover-mehrdad-amini1.jpg

==================

و چهار پاره ای ، برای این روزهای کوتاه ِ پاییزی :


روزهایم چقدر کوتاه اند
با لباسی که آب می بیند
با لباسم که در خیال ِ خودش
با لباس ِ تو خواب می بیند!

از اتاقت سراغ می گیرم
از اَثاث ی که عابرت بودند
از خیابان...که هر کجا رفتی
کفش هایم مسافرت بودند!

گفته بودم: "بگو به دستانم! "
گفته بودی که "مرد می فهمد"
گفته بودی که "بچه ام" ، اما...
بچه هم گرم و سرد می فهمد!

هر شب از انتظار تاریکم
زیر ِ حجم ِ پتو مچاله شدمـ
خانه یخ کرد، مثل آغوشت
با تمام وجود: ناله شدم!

هر دومان را شکست زخم زبان
از هجومی که واژگان می بست
تو تَرَک خورده ای ، ولی دل من:
شیشه ای که هزار تکه شده ست!

به خودت رفته ام که مغرورم
به خودم رفته ای که لجباز ی!
نه دل ِ قهر کردنت دارم ،
نه تو با شکوه هام می سازی!

قهر کردن دلیل می خواهد،
خسته ایم از بهانه ها، هر روز...
رنگ دیوار می پرد، وقتی
عکس ما را بغل گرفته هنوز!

از اتاقی سراغ می گیرم،
که پر از حرف های نا گفته ست
همه چی مان جدا نشسته، ولی
ظاهر ِ عکس هایمان "جفت" است!!!


سیده نرگس میرفیضی - پاییز 92


روزهایتان شکلاتی ، نه از نوع تلخ


برچسب‌ها: ترانه, نرگس میرفیضی, ترانه جمعه ها, شعر, چهارپاره
[ ]
+
وقتی تو هستی، بی حواسم، بی حواسم
   سلام . . .


 


دوباره زیر بارون کوچه گردم ، یه عمره جمعه ها رو دوره کردم

تمومِ شهرو با پای پیاده ، به عشقت می رم و هی برمی گردم

نمی بینم تو رو، اما تو هستی... داری از دور می بینی نگامو

با لبخندت بهم امّید می دی ! در ِ گوش ِ خدا می گی دعامو

می دونم زیر سقف آسمونی ، ولی مرزی برای بودنت نیس

می دونم عطر نرگس خوبه، اما...مث عطری که داره پیرهنت نیس

...

ترانه ی جمعه ها از من، تقدیم به ساحت حضرت صاحب الزمان (عج) ،
که ان شا الله به همین زودی از شبکه های رسمی صدا و سیما، با صدای آقای مهرداد امینی خواهید شنید...

تابستان امسال ترانه های زیادی نوشتم و طرح اجرای خیلی هاشان هم ریخته شد...
اما
کم پیش می آید حال و هوای نوشتن ترانه های آئینی بزند به سرم،آخر نوشتن برای بزرگان واقعاً دل می خواهد...و چقدر متفاوت اند احساس ترانه های این چنینی!
بعد از ترانه "صحن بهشت" با صدای علی محمد علی پور عزیزم،فکر نمی کردم توفیق پیدا کنم تا باز هم با این مضامین ترانه بنویسم. صحن بهشت جزو بهترین خاطرات رمضان امسال بود، مخصوصاً روزهای آخر که بالاخره آن را به عنوان تیتراژ برنامه "بانوی کرامت" از شبکه سه شنیدم... و با وجود این که اسم خودم را زیر نام خواننده ندیدم، تمام وجودم شوق بود و انگیزه برای ادامه دادن...

 "جمعه ها" دومین کار آئینی ایست که از بنده ی حقیر به اجرا رسیده...جالب این جاست که هر دو ترانه را روی ملودی نوشتم :-)
امیدوارم خدا توفیق بدهد و این راه ادامه داشته باشد...

به خواندن یک دو بیتی دعوتتان می کنم، و دیگر هیچ (البته نوع قافیه بندی اش شباهتی به دوبیتی های مرسوم ندارد...اما قبول بفرمایید لطفن) :-)

وقتی تو هستی ، بی حواسم ! بی حواسم!

ای وای از دست ِ من و کفش و لباسم!

رفتی و با لبخند تو از دور، فهمیدم:

من چادرم را باز هم وارونه پوشیدم!

================

پی نوشت: در این مدت تا دلتان بخواهد کامنت های بی سر و ته داشتم با متن های عجیب و غریب... خیالی نیست، جمله ی معروفی هست که می گوید: "کسانی را که به شما حسادت می کنند دوست داشته باشید، زیرا با تمام وجود ایمان دارند که شما از آن ها بهتر هستید! "

این کوتاه ترین پاسخی ست که به این کامنت ها می دهم... چند وقت پیش شنیدم چند تا از غزل هایم به اسم فرد دیگری در انجمن های مازندران خوانده شده است، باز هم خیالی نیست... شاید همین عدم پیگیری بنده باعث شده بعضی کوته فکرها خیال کنند شعر جعل شده به نام فرد دیگری بوده...

من شعر را برای شعر دوست دارم، برای زیبایی هایش، برای آرامشی که بعد از بیت بیت ِ بودنش لمس می کنم. برایم مهم نیست به اسم چه کسی ثبت خواهد شد. دوستانی که بی توجه به این که دنیا دار مکافات است، تهمت های بی حساب می زنند، لطفاً دلیل و مدرک ارائه بدهند و سند ارسال بفرمایند! ...
پیشاپیش سکوت این افراد را پیش بینی می کنم، و نهایتاً فرستادن چند تا کامنت ناسزا با اسامی ناشناس برای خالی کردن عقده های انبار شده شان...

عذرخواهی می کنم اگر پر حرفی شد، چند ماهی بود سکوت کرده بودم در برابر انواع بی حرمتی ها. لازم دانستم خیلی دسته جمعی(!) با این عزیزان اتمام حجت آخر را داشته باشم... والسلام...

===========

با آرزوی بهترین ها،

روزهاتون شکلاتی، البته نه از نوع تلخ

((سیده نرگس میرفیضی))


[ ]
+
شب های قشنگ "تیر" مهتابی شد

 

 


((بعد از افطار میل کنید لطفاً ))


کمی خنده دار است آدم برای خودش جشن تولد بگیرد، آن هم وقتی کسی هست آن طرف جاده ها که برای خریدن شمع های روی کیک تو لحظه شماری می کند؛ آن هم وقتی بوی دریا را بخواهی با سایه هایتان که زیر نور، در هم گم شوند. به همه ی این ها که فکر می کنی، تصمیم می گیری توی همین صفحه های مجازی به خودت تبریک بگویی، و شعر را ضمیمه ی این جشن کوچک خودمانی کنی... و از خواندن تمام اس ام اس ها ، کامنت ها و بیت های تبریک بی نهایت لذت ببری، مخصوصاً این هدیه ی خاص از یک همراه خاص که با وجود زیبایی همه ی پیشکش ها، دوست داشتنی ترینشان بود:

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شب های قشنگ " تیر" ، مهتابی شد

پروانه ، پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر ، غرق بی تابی شد !

امسال هدیه های زیادی گرفته ام:

 قشنگ ترین هدیه ام،اجرا شدن ترانه "صحن بهشت" با صدای علی محمدعلی پور عزیزم است که تک تک روزهای ماه رمضان، در صحن مطهر حضرت معصومه(س) طنین انداز می شود و گمان کنم بعضی روزها ، از شبکه نور و جام جم، روی آنتن می رود:

تو از دیار مهدی صاحب زمانی
نفس نفس کنار منجی جهانی
شاید توأم از زائرای جمکرانی!
....

سال گذشته همین روز بود که روی سنگ های خنک مسجد الحرام نشسته بودم، به پرده ی مشکی ِ کعبه چشم دوخته بودم تا خدا برایم جشن بگیرد...امسال هم دلم هوای خانه ی خودش را داشت، تا این که فهمیدم یکی از همکلاسی ها گفته "نایب الزیاره هستم " و نمی دانید که چقدرررر خوشحال شدم...که خدا همیشه می شنود...که به قول عزیزی، انگار امسال سال من است، با همه ی اتفاقات خوب ِ در راهش...

از همه شما دوستان عزیز حقیقی و مجازی ممنونم، برای تک تک بیت شعرهای زیبایی که به عنوان شادباش فرستادید یا حتی اختصاصی سرودید...(ببخشید که بی نام می گذارمشان.. دوست دارم شدیداً اختصاصی باشند) :

دختر تیر! به دنیا شدنت فرخنده
راز پیدایشت این است که عالی باشی

مثل هر سال، زمستان به جنوبت برگرد
تو جنوبی تر از آنی که شمالی باشی!

***

من به مهمانی نرگس می روم جانم بیا
آنچنان باشی که می دانی و می دانم بیا



این تولد از حضور فیزیکی عزیزانم، دوستان گیلانی و مازندرانی و فک و فامیل های جنوبی خالی ست! ظاهراً فقط من هستم، یک گوشی موبایل ، یک لب تاپ و چند صفحه ی مجازی... و همین ها هستند که یادآوری می کنند:
همه مان حضور داریم، با هم ، فقط کمی آن طرف تر...

===============================
شما میهمان این تولد هستید،به میزبانی چند نفر:

1- شعر شکلات، که سال هاست – از لجبازی های کودکانه گرفته تا فکر خوردن های فلسفی ام _ پا به پایتان بزرگ شده است...

2- تیر ماه ، که منشأ تمام احساسات یاغی و بی سرانجام این خرچنگ ساحل نشین است، زیر نور ماه ...

3- و تو ، که می دانستم هدیه ی زادروزم را زودتر از تبریک گفتنش گذاشته ای گوشه ی کمد انتظارهایت، برای پشت سر گذاشتن جاده ها، شهرها و کوچه هایی که بینمان فاصله که نه ، شاید کمی تأخیر انداخته... و  تو ، که می دانی چقدر عاشق تلافی کردن هستم، آن هم از این نوع، حتی کمی زودتر از موعد! احمقانه نیست اگر با لبخند به چشم هایت زل بزنم و بگویم برای جواب دادن به لطف عاشقانه ات ، چقدر برنامه ریزی کردم و از روزها قبل، ترانه ای نوشتم برای تقدیم...
و چقدر پیگیری کردم تا آن را به روز تولدم برسانم، اما ظاهراً مراحل تولید کمی بیش از اندازه طول کشید...

به هر حال خوب می دانی که:

بیا به خوشبختی بگو
بگیرتت از لب تیغ
ماهیو هر وخ بگیری،
خوبه رفیق، خوبه رفیق

(ســــنرگســـــمیرفیضی)

پس علی الحساب همین بیت ها را داشته باش، تا بعدتر –فقط کمی بعدتر- موسیقی موزون آن را تقدیمت کنم:

چشامو ، بسته ، می خونی
نگفته ، درد من پیداس
تو خوب حرفامو می فهمی
چقد این زندگی زیباس

چقد این خونه آرومه
تا وقتی مال من باشی
تا وقتی توی آغوشم
مث کل جهان، جا شی

به زودی: ترانه ی "چقد عاشق شدن خوبه" از نرگس میرفیضی ، با صدای آقای یوسف شفیعی

==================================================

برنامه ها:

1-چند بیت ترانه ی داغ
2-گلچینی از ترانه هام
3-گلچینی از شعرهام
4-نقطه چین هایی برای شما...

میزبانان محترم، مقدم شما میهمان عزیز را گرامی می دارند احیاناً ! :-)

=========================

دستا لای موها، خسته و گیج و کلافه
داد می زنم کی بود، اونجا کنارت تو کافه؟
نمی خوام که چشمات، بازم دروغی ببافه

چیزی نمی شنوم ، ولی ساکتی

ساک توی دستم، بوی عطر تو همراشه
بخاطرت می رم... رابطه از هم می پاشه
هر کی دوسِت داره ، بجام تو این خونه باشه

من یه روز میام و اونو می کشم
....

(سیده نرگس میرفیضی- تیر 92)

***

*چند بیت از ترانه هام ، از پارسال تا امسال:

ببین من عاشق اینم که می گی:
تو رو واسه خودم می خوام، فقط من!
اگه محدودِ بودن با تو باشم،
چقد زیباست محدودیت ِ زن!

*

به این فنجون نگفتم رازو ، اما
حروف اسمتو می سازه هر بار
سرایت کرده احساسم به خونه
داره عاشق می شه فنجونم انگار

*

درختا گریه شون می گیره با من
تموم کوچه ها فحشامو حفظن
یه نیمکت بم بدین باید بشینم
رو دور کند ، این فیلمو ببینم
یه جا که هیچکی دنبالش نگشته
مث من باشه : تاریخش گذشته...

*

اگر ستاه شی من اون پلنگی ام که
به آسمون وصله ولی ماه نمی خواد
مترسکم جون می گیره با یه نگاهت
چشمو می خواد، اما دیگه کاه نمی خواد
چشم تو حتی مؤمنا رو بی خدا کرد!
کعبه تو شی، قبله که الله نمی خواد!

*

سایه تم پشت سرم کافیه تا
با همه جهنمام بهشت بشم
می دونم خیلیا عاشقت شدن
من به این عشق جهانی دلخوشم

*

تا بخوایم چیزی به پای ما گرون تموم نشه،
آبروی دیگرون برامون ارزونه، چرا؟
توی هر گوشه ی این شهر که زندگی کنیم،
باز چِشامون به دس همسایه هامونه! چرا؟

*

از بس که نگات ساده س، از بس که تو معصومی
به عشق همه مردا تا همیشه محکومی
تو خوبی و این خوبی، واسم مث تهدیده
لبخند تو هر مردو از ریشه تکون می ده

****

و من، با شعرهایم از پارسال تا امسال (اکثراً بیت های اول غزل هام هستند) :

هر چه آمد به سرم را بعدها می فهمی
گریه ی پشت درم را بعدها می فهمی
پشت پا را زدم امروز به بختم، اما
فحش های پدرم را بعدها می فهمی
...

*

رفتی از دست، حال من بد شد
با همان حال زندگی کردم
دو سه سالی گذشت اما من
در همان سال زندگی کردم

*

روزهایی هست عمداً خانه را گم می کنی
در خیابان غصه های دیگری را می خوری
شهر را می بینی و هی ناخنت را می جوی
لای دندان گوشه های روسری را می خوری

*

دخترک گم شده تا باز قدم بردارد
از خزر تا خود اهواز قدم بردارد
فکر پیوند ِ دو ساحل، خبر از عقدِ دو قطب
با خیالی غلط انداز قدم بردارد!

*

چشمم، لبم، دستم،دهانم گریه می کرد
گفتم برو! اما زبانم گریه می کرد
رفتی، ندیدی از درون لرزیدنم را
وقتی که حتی زانوانم گریه می کرد!
شاید اگر چیزی به نام درد و دل بود،
از حال و روزم، خاندانم گریه می کرد
....

*

دور و نزدیک هستی و اسمت
دائماً دور می زند بر لب
می خزی لای خواب هایی که
در سرم دور می زند هر شب

*

و نقطه چین هایی که با جملات شما پر خواهد شد، شما

......................................................  . .     . .............................. .

.......     ...............       .....................................      .................   ..

....................   ............................              ...................................

.....................................     ......................................      ...............

.....................................................................................................

روزهایتان شکلاتی
و زادروز همه تان مبارک، فقط با کمی تأخیر، در روزهای مختلف تقویم!!! :-)

سیده نرگس میرفیضی

25 تیر 1392 -  خطه ای از شمال نقشه

 


[ ]
+
هر کسی خدا شده، هویتش هنوز گمه/

به ترانگی دچارم این روزها ...ابتدای ترانه ای از من:

توی دنیایی که هر کسی به فکر خودشه / دلمون حتی به لبخند غریبه ها خوشه

طرز زندگی ما به سبک حرف مردمه /  هر کسی خدا شده، هویتش هنوز گـُمه

هیچکی بغض همکلاسی شو نمی بینه رفیق!
درد همسایه ی نزدیکو نمی دونه، چرا؟

تا بخوایم چیزی به پای ما گرون تموم نشه،
آبروی دیگرون برامون ارزونه، چرا؟

توی هر گوشه ی این شهر که زندگی کنیم،
باز چشامون به دس ِ همسایه هامونه! چرا؟

...

سیده نرگس میرفیضی - تیر 92


[ ]
+
چشمای تو چادر مشکی شبه عزیزم!

به چادر مشکی ات :

چشمای تو ، چادر مشکی ِ شبه عزیزم
ستاره هاش سهم توه، بذار به پات بریزم

سایه ی ابروت، توی ایوون ِ نگات می افته
هیچکی یه شعر خوب برای خوبیات نگفته

تموم ِ رفتار چشات، سوژه ی عکس نابه
توو فکر داشتنت ، دلم همش توو اضطرابه

چشات دلیل ِ شاعری ِ عاشقای شهره
.........


نرگس میرفیضی - تیر 92


[ ]
+
به تو / و هر چه از تو شروع خواهد شد...
 به نام او

یواش یواش به زندگیم اومدی
یواش یواش مهر ِ تو اینجا نشست
سال هزار و سیصد و چند بود؟
چه روزی عشقت در تقویمو بست؟

کجای تقویم، طلوعم شدی؟
کجا حضور سایه، انکار شد؟
درست کدوم قسمت تاریخ بود،
قصه ی عاشقونه تکرار شد؟

لبای تو تشنه ی صحبت نبود
دست تو محتاج محبت نبود
روح تو احساسمو تسخیر کرد
عشق تو آلوده ی شهوت نبود!

سیده نرگس میرفیضی

این پست به چند نفر تقدیم می شود:

1- به شما که سال های سال، چشم هایمان را به آسمان امیدوار کرده اید...

شش شنبه هایم منتظر، پر ِ مُشک است تا شما برگردید
پلک هایم همیشه افتاده، خشک ِ خشک است تا شما برگردید...


=====================

2- به عزیزترین تو ــِـ زندگی ام،
و اشتراکی که از امروز عمیق تر خواهد شد،
و تمام پیش بینی هایی که نکرده بودیم،
و لحظه هایی که باید از هم می بُریدیم و با چشم های خیس و لبخندهای پررنگ،
به هم:ایمان و با هم: دوام آوردیم!

هر چه از دست دادمت هر بار
تو کنارم دوام آوردی
از درونت هزار تکه شدی
تکه ها را برام آوردی!

همه ی شمع های دنیا را هم جمع کنم برایت، کم است. آخر تو خیلی بزرگ تر از بیست و پنج تا شمع فوت کرده سرت می شود!

من خیلی چیزا رو نمی فهمم/ تو خیلی حرفا رو سرت می شه!

(رضا یزدانی- با اندکی معکوســـ شدن متن شعر! )

 تو خیلی بیشتر از این حرف ها می فهمیدی و به من هم فهماندی دنیا به صافی و کوچکی کف دست هایم نیست و در ذوق کردن از چند سطری که روی کاغذ می نویسم خلاصه نمی شود! اگر صبر کردن را هم یادم نداده باشی، حداقل می توانم بگویم بیش از اندازه صبور بوده ای! وقتی با تمام وجود، رو در روی خودت شعر می شدم که :

رفتی از دست، حال من بد شد / با همان حال زندگی کردم

دو سه سالی گذشت، اما من/ در همان سال زندگی کردم!

، تو فقط به سکوت معنی دارت ادامه می دادی. و من بیشتر در خودم فرو می رفتم و از آینده های تاریک ،کلمات موزون می نشاندم کنار هم! من هیچ وقت برایت خوب نبوده ام. گاهی بیش از اندازه خودم بوده ام، و می دانم همین لجبازی پر رنگ در "خودم بودن" چقدر آزارت می داده، آخر بعضی وقت ها که نه، همیشه می گویی سعی کن کمی به جای "خودت" ، "خودمان" ِ بهتری داشته باشی!

تو همیشه بیشتر از آن چه لیاقتش را داشته باشم، به من امید می بندی! تویی که هر وقت عقب کشیده ام، در جا زده ام، یا همان جا کف کوچه های مشترکمان نشسته ام و هق هق زده ام که "کم آوردم" ، فقط دستت را جلو آورده ای و آرام گفته ای : "بلند شو!"
و من بیشتر از آن که اشتباهاتم را تکرار نکنم، خودم را مرور کرده ام! هر روز، هر لحظه، هر ثانیه...

و باز رسیده ام به خنده ی عمیق و چند جمله ی کوتاه که وقتی از دهان تو بیرون می آیند، چروک بین ابروها را پاک می کنند، بغض ته گلو را می فرستند پایین، اشک های نزدیک لب ها را خشک می کنند و همه ی ترس های فراموش نشده را برمی گردانند به همان جایی که از آن آمده اند!

برای تو ، به بهانه ی چهارپارگی هایم :

به همان روز، ماه ِ دوم ِ سال
به مرور گذشته ها بپر
به اتوبوس های پر تأخیر
به دری بسته در تئاتر ِ شهر

به تویی رو به صندلی هایی
که پر از ازدحام ِ مردم شد
دیدی از آن هجوم کم بودم،
دیالوگ ها یکی یکی گم شد

صورتت خون و دست هایت سرد،
من گرفتار ِ طرح ِ زوج و فرد
اَه ! ولش کن...به خاطرم ننداز!
از گذشته به بعدها برگرد...

به همان ذوق در رسیدن که
با کمی انتظار می ماسید
خنده هایی که بود بر لب ها
گرچه شام و ناهار می ماسید

بحث های شلوغ و پر خنده
مثل طرز تهیه ی املت
بچه بازی و لج در آوردن
گیر دادن به یک لباس ست!

هر چه از دست دادمت هر بار
تو کنارم دوام آوردی
از درونت هزار تکه شدی
تکه ها را برام آوردی!

چنگ می زد گذشته دستم را
دست تو هی مرا جلو می برد
تو نگاهت به آسمان بود و
من نگاهم به کفش ها می خورد

به قدم های نا هماهنگی
که خیابان نشینمان می شد
با هم از اوج می رسیدیم و
بام تهران، زمین مان می شد

دور و نزدیک هستی و اسمت
دائماٌ دور می زند بر لب
می خزی لای خواب هایی که
در سرم دور می زند هر شب

دلخوشم از همین که دنیا را
پشت یک چشم، با تو می بینم
که دلت گرچه تنگ بوده و هست،
توی یک قلب، با تو بنشینم

آخرین سهم ِ این درختم من
قدّ ِ امید ِ برگ، خوشبختم
زندگی گرچه گاه کوتاه است،
با تو تا حدّ ِ مرگ خوشبختم*!

سیده نرگس میرفیضی – اردیبهشت 92

* من به سر حد مرگ خوشبختم/ (صدیقه حسینی)

.....
تو را به خودم ، خودم را به خودت ، و خودمان را به خدا می سپارم!

=================

3- به صدیقه دوست داشتنی ام،
که می دانی چقدر دوست داشتم امروز کنارت بودم و چشم در چشم می گفتم چقدررر برایت/برایتان خوشحال هستم!و چقدررر برایت آرزوی خوشبختی می کنم!
و تنها خودت می دانی تا سر حد مرگ خوشبخت بودن یعنی چه...
و خودت می دانی که تا چه اندازه از اتفاق هایی که اتفاقی برایمان رقم بخورد، ذوق زده می شوم... مثل همین شب عزیز و رویداد قشنگ و مشابه مان!
از راه دور دست هایت را می گیرم و تمام ترانه های شاد دنیا را تقدیمت می کنم!
با غیر قابل وصف ترین آرزوها برای خودم، خودت، و خودشان J

روزهایت/ روزهایمان شکلاتی، البته نه از نوع تلخش
 


[ ]
+
خوابگردم!
تنها تو می دانی این ترانه را "چطور" باید "خوااااند" !

به تو ، که خوابگرد ِ ساحل ِ چشم هایت شده ام :


یه دنیا زیر و رو می شه شبایی که ازم دوره

ببین موجای دلتنگی مث اشک چشام شوره

دارم شک می کنم اینجا  به روزایی که سر کردم

نمی دونم که بیدارم ؟... یا توی خواب می گردم؟

خوابگردم!

شبا ساحلو دنبال ِ موجای موهات / دنبال ِ یه جای خیس ِ رد پات
می گردم

خوابگردم!
به تو می رسم از توی خواب و خیالام/ دنبال ِ جواب ِ همه ی سوالام
می گردم!
....

==سیده نرگس میرفیضی-بهار92==

....

و امتحانات هم مثل همیشه با همه ی دغدغه هایش تمام شد، مخصوصاً امسال که یکی از فشرده ترین دوره های امتحانی زندگی ام بود و عجیب ترین چیزها را، مثل دادن چهار تا امتحان در یک روز(!) به خاطر تغییر برنامه مسئولین محترم، تجربه کردم!

به هر حال الان من هستم و شعرها، ترانه ها و داستان هایی که مدت ها در انتظارم، پشت شیشه ها دست تکان می دادند!
سلام تابستانه های شکلاتی ام... عمیقاً دوستتان دارم و شما را خواهم نوشت!
بفرمایید روی کاغذ! اول شما !

روزهایتان شکلاتی / البته نه از نوع تلخش


[ ]
+
با اردیـــــ بهشتــــــ تو ، نیازی به گریز از جهنم نیست!

به نام سلام که از نام های اوست...

قرار بود یک پست خیلی خاص بگذارم برای یک آدم خاص...اما نشد، یعنی نشد که بشود... در عوض، حاصلش شد یک پست دیگر -شاید کوتاه تر از قبلی- اما خیلی خیلی خاص تر از خاص!

...

مترسک م جون می گیره با یه نگاهت

چشم و می خواد، اما دیگه کاه نمی خواد!

چشم تو حتی مؤمنا رو بی خدا کرد...

کعبه تو  شی ، قبله که الله نمی خواد!

(سیده نرگس میرفیضی)

به من ایمان بیاور. درست مثل روزهای نبودنم. درست مثل آن لحظه هایی که سوسوی امیدت خشک شده بود روی هیچ و هیچ و هیچ! و من از بین همین هیچ-واره ها سر در آوردم و آن قدر خودم را از دیوار ذهنت بالا کشیدم تا وقتی رسیدم لبه ی دیوار و برایت دست تکان دادم، مرا به جا نیاوردی!

-نرگس خودتی؟

و من خودم بودم. همیشه خودم هستم. زیاد گفته ام و زیاد می گویی که همیشه می توانی درون من یک نرگس جدید کشف کنی، با افکار متفاوت، تکه کلام های جدید، آرزوهای تر و تازه و انگیزه ی ممتد برای رسیدن به چیزهایی که حتی روزی مسخره شان می کردم! و این بین تنها چیزی که تغییر نمی کند، لبخند صبور توست، از کیلومترها آن طرف تر که مثل خودم، با تمام بچه بازی هایم کنار آمده، پا به پای من از شنیدن برنامه های دو روزه و نیمه کاره ذوق زده شده، تک تک فضاهای هنری – ادبی – ذهنی را تجربه کرده و رسیده به اینجا که همه ی گذشته را مچاله می کند توی کوله پشتی اش و به جای اینکه جلوی پایش را نگاه کند، نوک قله را می بیند.

ترانگی ام را آرام بشنو :

تو رو از گِل آفریده باشن و / توی دستام مث آتیش بمونی

نورت آغوشم و روشن بکنه / بشه فهمید با ستاره هم خون ی

تو رو از گِل آفریده باشن و   / دسات از آبی ِ آسمون باشه

خشم ِ مردم با تو آروم بگیره / وقتی خنده هات سر ِ زبون باشه

چشات از جنبش ِ آسمون، پُره! / غمت از بارونــشم قشنگ تره

کافیه بغض ِ نگات شرو[ع] بشه / سیل ِ من کل ِ جهان و می بَره

سایه تَم پشت سرم کافیه تا   /  با همه جهنمام بهشت بشم

می دونم خیلیا عاشقت شدن   /  من به این عشق جهانی دلخوشم

می گی من "تموم ِ دنیای توأم"  / این واسه دلواپسی م یه مرهمه

من توی عاشقی، خودخواه شدم / واسه من کل ِ جهان، یه کم کمه!

دس کشیدم از تموم آدما    / تا دسات رو صورتم کشیده شه

همه دنیا هم خراب شه رو سرم /   حس من ،کنار تو: آرامشه!

تب این فاصله می سوزه یه روز / ما پر از بوسه ی کوتاه هَمیم

عشق ما جسم و نمی شناسه ولی  / هر چی باشه، آخرش که آدمیم!

...

تو رو از گِل آفریده باشن و   /  بام مث فرشته ها حرف بزنی!

طعم خوبیات به من ساخته [عزیز] /  با تموم خوبیات، مال منی!

(سیده نرگس میرفیضی - 13/2/92 )

  - - - -  - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - -  - - - -

تو با تمام بغض ها و حرص های خورده و نخورده ات، تمام لبخندها و حرف های زده و نزده ات، تمام خوبی ها و ناخوبی های داشته و نداشته ات و تمام آرزوهای مشترکمان، تمام نخواهی شد!

با اردیـــــ بهشتــــــ  تو ، نیازی به گریز از جهنم نیست!

روزهایت ، روزهایم ، روزهایمان شکلاتی!

می دانی که تلخ هم باشند، شیرین می شوند...

زاد روزت -زودتر از این ها هم گفته ام- پیروز!

هر چند، با هم که باشیم، همیشه در حال متولد شدنیم . . .


 --- ســــــنرگســـــــمیرفیضی ---

       اردیبهشت 91 - گرگان

---------------------------------------------------------

پ.ن1 : چرا وقتی کامنت ها تایید نمی شوند و وضعیت همه نظرات به نوعی "خصوصی" تلقی می شود، آمار کامنت های ناشناس این قدر باید بالا باشد؟ آقایان و خانم های ناشناس که مدام تغییر نام می دهید، شهامت هم چیز خوبی ست! باور کنید!

پ.ن2: فصل امتحانات شروع شده و نمی توانم نظرات را به موقع جواب بدهم. پیشاپیش : پوزش !


[ ]
+
دلم برای غزل هایت تنگ شده دختر!

این پست تقدیمی ست به ماندگارترین دوستم:

سیده صدیقه حسینی

اصلاً چه شد که آن روز موقع برگشت از آستانه، شماره ام را گرفتی؟ خوب یک جشنواره ساده ی دانش آموزی بود دیگر... همین که هر دو از یک شهر بودیم بهانه ی مناسبی نبود که کل مسیر میدان فرهنگ تا شهرداری را پیاده قدم بزنیم، اما بهانه ی خوبی بود برای اینکه الان بفهمم چقدر کوچک بودم و چقدر تعریفم از تو کوچکتر بود: یک دختر قدبلند و لاغر با صدای کوچولو و حرف های گنده و قلمبه سلمبه درباره ی شعر و داستان و ... و من چقدر ذوق زده بودم از این که می دیدم دنیای تو این قدر بزرگ تر از من است. دنیایی که وقتی دستم را گرفتی و بردی رو به رویش نشاندی، چند سال بعد برایم به اندازه ی کف دست نشان می داد! حالا این که چندبار دورش چرخیدیم مهم نیست. مهم آن روزهای قشنگ است که هر بار یادشان می افتم دلم می خواهد همان بچه دبیرستانی بشوم، قد فکرهایم از دیوار کوتاه مدرسه بلندتر نشود و توی آن گیجی کودکانه با دغدغه های پیش پا افتاده خوش باشم!یادت می آید آن روزهایی را که توی کلاس های خالی خاتم الانبیا می نشستیم و ادای شخصیت های کارتونی را در می آوردیم؟یا آن ماه رمضانی که می رفتیم قاطی آدم های معمولی تر از خودمان تئاتر نگاه می کردیم و توی حیاط بزرگ موسسه افطاری می خوردیم و صدای شعرخواندنمان را ضبط می کردیم؟ یا توی صندلی های ردیف دوم حوزه هنری فرو می رفتیم و من وانمود می کردم از شعرهایی که می شنوم لذت می برم، اما توی دلم به خودم فحش می دادم که آخر مرا چه به جلسه ی شعر؟ من باید همان یکشنبه های شلوغ داستان را تجربه کنم و بس! تو بودی که دستم را گرفتی و بردی نشاندی روی صندلی های آبی انجمن داستان... و من بودم که در عرض دو سه سال تک تک انجمن های داستان رشت را رفتم و رفتم و آن قدر رفتم که دیگر نرفتم!!! :-))))) من نیمکت های مدرسه را وجب به وجب، صندلی های کنکور را قدم به قدم، نیمکت های دانشکده را یکی یکی شمردم... و تنها چیزی که بین این سال های رنگارنگ تغییر نکرد، بودن تو بود، که گاهی کمرنگ یا پر رنگ، دور یا نزدیک و خوب یا بد بود...اما هر چه بود، بود! و دوستش داشتم...با همه ی بچه بازی ها و دلخوری ها حرف هایی که نباید می زدیم و کارهایی که نباید می کردیم، دوستش داشتم. چقدر آرزوهای بزرگ می پروراندیم توی خلوتمان. هنوز آن برگه ای را که درباره ی پنج سال آینده مان نوشتیم نگه داشته ای یا نه؟ چقدر دلم می خواهد بخوانمش و دوتایی بخندیم به جزئیات بامزه ای که به آرزوهایمان اضافه کرده بودیم (یادت هست که؟ )

یادت هست آن تبلیغی که برای شکلات پارمیدا ساختیم؟یا انبه هایی را که از درخت های منظریه چیدیم و تا دو روز نگران بودیم کار درستی کرده ایم یا نه؟ یا آن جعبه ی شیرینی خامه ای را که از قنادی خریدیم و وقتی دیدیم چقدر بدمزه است رفتیم همه اش را توی پارک بانوان خیرات کردیم؟یا آن روز آفتابی که چتر گرفتی دستت تا با بارانی ات ست شود؟


photo-0126.jpg

یا اولین شعرهای مزخرفی را که من توی ایستگاه اتوبوس می خواندم و خدا می داند چطور تحمل می کردی! یا آن شب برفی را که با تو و آزاده توی خیابان با لبخندهای عمیقمان قدم زدیم...وای که چقدر حرف هایمان گرم بود و چقدرهوا سرد نبود! خیابان های شلوغ و غریبه ی رشت را دوست داشتم، وقتی حس احمقانه ی تنها نبودن را به هر دومان تزریق می کرد، لا به لای آن همه مردم چتر-به-دست که تلاش می کردند نوبت تاکسی را از ما بگیرند ... و ما فقط خیس می خوردیم بین پیاده روها...یا آن روز که با حال مریضت مجبورت کردم بیایی پیش خودم تا شمع های تولدت را فوت کنی؟ آخ که چقدر حرصم در می آید وقتی بعضی وقت ها روز تولدت یادم می رود. گفته بودم بد موقع به دنیا آمده ای دیگر! یادت هست؟ آخر آدم که توی امتحانات متولد نمی شود! والا به خدا! :-))))))))

photo-0307.jpg


-من بنفشم، بنفش، نرگس جان! /من بنفشم، بنفش! می فهمی؟

می فهمم صدیقه جان! حالا خوب می فهمم که چقدر قدر آن روزها را ندانستم. روزهایی را که همیشه منتظر فردا می ماندیم و غر می زدیم از امروزمان! دلم می خواهد یک بار دیگر سرم را بیندازم پایین و بروم روی نیمکت تنهای دانشکده علوم پایه بنشینم و بدون اینکه منتظر بمانم، تو اتفاقی رد بشوی و برایم دست تکان بدهی و بنشینیم به جای درس خواندن از روزمرگی هایمان حرف بزنیم... اما می دانی که دیگر از این اتفاق ها نمی افتد! ته اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که به طور کاملاً هماهنگ شده در یک بعد از ظهر خوشحال، دم علوم پایه قرار بگذاریم و بعد از چندین ماه به طور کاملاً فشرده همدیگر را ببینیم و حرف هایمان را فاکتور بگیریم که وقت کم است! سارا استنلی در قصه های جزیره جمله های قشگی می گفت.آنجا که عمه اش گفت: برگرد خونه ی خودتون و هروقت دلت خواست بیا پیشمون...و سارا گریه کرد و گفت: نه! اگه برم اونجا، هروقت بیام پیش شما "مهمان" به حساب میام. من دوس دارم جزو شما باشم، نه مهمون دو روزه تون!


من الان حس همان مهمان دو روزه را دارم که قدر صاحب خانه بودنش را ندانسته!... حالا اما به شش سال گذشته که نگاه می کنم می بینم چقدر راه های نرفته بود که با هم یا بدون هم رفتیم و برگشتیم یا رفتیم و برنگشتیم! به هرحال می دانی از ضعف های من است که گذشته را –خوب یا بد- تا حد مرگ می پرستم و با یادآوری اش زمان حال را پررنگ تر می کنم.
دلم اما برای همه ی روزهای دور از تو تنگ نمی شود هیچ وقت!
می دانم که مواظب خودت هستی، پس باش!
امیدوارم امسال توی نمایشگاه کتاب یا جایی دیگر ببینمت...زودتر از زود!
روزهایت شکلاتی شاعر!
و تولدت همیشه مبارک! حتی نه ماه زودتر از به دنیا آمدنت!

 


[ ]
+
انگشت هایـــ خدا


اول به چشم یک پروژه ی ساده ی درسی نگاهش کردم. اما حالا که دقیق تر می شوم، یک جورهایی دوستش دارمـــ...خوب یا بد!

و این شد اولین شعر شکیلی که سر کلاس Literature2 کشیده شد:

 های خدا.jpg

روزهایتان شکلاتی
البته نه از نوع تلخش

شماره جدید آلندا هم چاپ شد، باسپیدی از من
( که با نهایت احترام به انتخاب دست اندرکاران بولتن زیبای آلندا ، اصلاً دوستش ندارم!!!) و شعرهای خوب دوستان عزیزم.
این هم لینک شماره هشتم:
http://www.3rang.com/Image/Alenda/8/1.jpg

[ ]
+
دخترک گم شده تا باز قدم بردارد/از خزر تا خود اهواز قدم بردارد

سلام...و بی مقدمه، سال نو همه مبارک. سال جدیدتون پر از آرزوهای برآورده شده باشه ایشالا! این پست از جنوبی ترین بخش نقشه براتون ارسال می شه! خوشحالم از تعطیلات  بی دغدغه ای که توی وطن خودم می گذرونم.با دو تا غزل به روزم. اولی، هدیه ی من به همه ی همشهری های خوزستانیمه. و دومی یه عیدی واسه همه!!! :-)

(1)

دخترک گم شده تا باز قدم بردارد
از خزر تا خود اهواز قدم بردارد

فکر ِ پیوند ِ دو ساحل ، خبر از عقد ِ دو قطب
با خیالی غلط انداز، قدم بردارد!

مثل این است که نخلی به شمال آمده و
با امیدش به کمی ناز قدم بردارد

بی خیال ِ همه ی همهمه ها باشد و بعد
بر لبش سوت و آواز قدم بردارد

بعد هم سمت اقاقی برود پاورچین
سمت دزدیدن یک راز قدم بردارد

در خیال ِ رطب از خاک خزر، غرق شود
مست ِ امید به اعجاز قدم بردارد!

یک نفر باید از این لحظه کنارش باشد
پای هر سوخت و هر ساز قدم بردارد

یا که کاری کند این زن به خودش برگردد
لب کارون برود...باز قدم بردارد!

======================

(2)

چشمم، لبم، دستم، دهانم گریه می کرد
گفتم: برو!...اما زبانم گریه می کرد!
رفتی ندیدی از درون، لرزیدنم را...
وقتی که حتی زانوانم گریه می کرد
در چشم هایت خیره بودم،غرق ِ لبخند
اما زنی در عمق جانم گریه می کرد!
آن زن که تا پایان، همیشه سرد می ماند؛
در نیمه های داستانم گریه می کرد...
سرمای تنهایی به خون،تزریق می شد
از زخم ها تا استخوانم گریه می کرد
شاید اگر چیزی به نام درد و دل بود
از حال و روزم، خاندانم گریه می کرد!
من در خودم زانو زدم، وقتی نگاهت
از هرچه می دانم-ندانم گریه می کرد!
رفتم...ولی از سایه ام می شد بفهمی:
چشمم...لبم...دستم...دهانم...گریه می کرد....

سیده نرگس میرفیضی - نوروز 92-مهمان بندرامام خمینی

مثل همیشه باز هم از دیدن نقد و نظراتون درباره ی شعرام لذت می برم، البته می دونین که فقط خودم می خونمشون:-)
موفق باشید و همه ی روزای سال جدیدتون شکلاتی، البته نه از نوع تلخش/


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!