|
شعر شکلات
شعرشکلات یا شیر شکلات؟مسئله این است
| ||
|
سكوت، حرف هاي زيادي براي گفتن دارد ... (1) رسالة نامه letter فرقي نمي كند! به هر زبان كه بخواني ام "دوستت دارم" را به دستت خواهم رساند! (2) آهسته تر برو! كفش هايت توي گلوي جاده گير مي كند! (3) In a room the bricks incorporate don't protest the walls! ... bring a door ... روزاتون شكلاتي ولي تلخ و شيرينش پاي خودتون ... نمي دونم.يه كم گيجم! همين...
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:32 ] [ نرگس میرفیضی ]
تمام این پست خطاب به دختری ست که من را بین همه سال هایی که به آدم های رنگارنگ "تحویل" داده شده، گم کرده است... دختری که می دانم این نوشته ها را می خواند و ایمان می آورد که یا باید از آدم ها دست بکشد، یا تمام مسیر را بدون من ادامه بدهد!
دوس داری از همه چی دس بکشی
انگار چند تا سرفه ی خشک "پازستان" هنوز توی گلوی "بهار" گیر کرده. چقدرطول کشید تا به پاییزی بودن بهار ایمان بیاوری؟چقدر طول کشید تا آن روی آدم ها برایت بخندد،گریه کند،شکلک در بیاورد... و تو فصل ها را قاطی کنی، درست مثل سطلی که هر چه بیشتر رنگ های جورواجور بریزی داخلش، بیشتر به "مشکی" نزدیک می شود... اصلاً همین "یک سطل" را هم بریزند روی دیوارها، کافی ست برای خراب کردن دلخوشی هایت... همین! و دقیقاً همین... :-) حرف هایم را کوتاه می کنم. یک کار کوتاه: ======= "در" ی بیاور! ======= خیلی وقت بود که درگیر ترانه اجتماعی بودم...سال جدید شروع خوبی بود برای نوشتن یه ترانه با سوژه عاشقانه... "شلوغی خوبه واسم"دکترم گف/داره یادم می ده، یادت نیارم!
به دوست و دشمنم...فرقی نداره!/باید باور کنن من بی تو زنده م!
ببین بعد از غروری که شکستیش/بجز اسمش،واسش چی مونده این مرد؟
یه مش[ت] تلقین پوچه حرف دکتر/ نمی تونم بگم: رفته که رفته!
تصور می کنم ما بی گناهیم/ نه بد بودی...نه بد بودم...ولی، شد! ... نه بد بودی، نه بد بودم، ولی شد!
پ.ن 1: طبق معمول، لطفاً نقد کنید.لطفاً :-) پ.ن 2: توی 13 روز عید، اهواز، آبادان، شلمچه، امیدیه، بندر امام و ماهشهر رو گشتیم.با وجود اینکه "رشت" رو خیلی زیاد دوس دارم و با وجود اینکه روزای اول،طوفان گرد و خاک جنوب،کارمو به دکتر کشوند،اما نمی تونم بگم هیچ حسی بهتر از اینه که آدم توی وطن خودش راه بره.هر چند سال دیگه هم که برگردم جنوب، همین قدر از مرور خاطرات بچگیم ذوق زده می شم... پ.ن3 : برنگردی پشتتم نگا کنی/ برنگردی که پاهات خسته بشه پ.ن4 :یه ماهه که دوباره دارم داستان کوتاه می نویسم...خیلی بیشتر از قبل...وقتی به دنیای "داستان" برمی گردم، به همون اندازه از "شعر" فاصله می گیرم...این روند طبیعی چند وقت یک بار اتفاق می افته:-) عادت کردم که هر دو تاشو با هم نداشته باشم :-)) پ.ن 5 : دو - سی- لا - سل - دو - ر - می - فا - سل ... چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه برگردم به بند 3 (اتاق 3 خوابگاه) و با هم سلولی ها بزنیم زیر آواز و اتاق های مجاور داد بزنن: آرووووووووم! و ما بخندیم که: بااااید تمرین کنیم دیگه! و داد بزنن که : آخه چرا یهو همه با هم افتادین توی خط اُپـرا؟!ها؟ :-دی پ.ن 6 : قبل عید،گوشی دوستمو توی تاکسی دزدیدن، گوشی و لب تاپ یه دوست دیگه م هم از خونه ش دزدیدن، خودمم توی خوابگاه ازم دزدی شد! خلاصه سال جدید من با "هشدار" شروع شد!مواظب اشیاء و افراد گران بهای خود باشید! :-) سال جدیدتون پر از شادی، سلامتی، پیشرفت... و به شیرینی شکلات!
موفق باشید [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 18:35 ] [ نرگس میرفیضی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||